اکولالیا | آرشیو شعر جهان

دسته بندی هوشنگ ابتهاج (صفحه 1 از 2)

هوشنگ ابتهاج

خبر کوتاه بود

خبر کوتاه بود:
_«اعدامشان کردند.»
خروش دخترک برخاست.
لبش لرزید.
دو چشم خسته‌اش از اشک پُر شد،
گریه را سر داد…
و من با کوششی پُر درد، اشکم را نهان کردم.

_چرا اعدامشان کردند؟
می‌پرسد ز من با چشم اشک‌آلود،
چرا اعدامشان کردند؟

_ عزیزم، دخترم!
آنجا، شگفت‌انگیز دنیایی است:
دروغ و دشمنی فرمانروایی می‌کُند آنجا.
طلا: این کیمیای خونِ انسان‌ها
خدایی می‌کُند آنجا.
شگفت‌انگیز دنیایی که همچون قرن‌های دور
هنوز از ننگ آزار سیاهان دامن‌آلوده‌ست.
در آنجا حق و انسان حرف‌های پوچ و بیهوده‌ست.
در آنجا رهزنی، آدم‌کُشی، خون‌‌ریزی آزادست،
و دست‌و پای آزادی‌ست در زنجیر…
ادامه شعر

هوشنگ ابتهاج

خانه دلتنگ غروبی خفه بود

از ساندکلاود با صدای خود شاعر بشنوید. (نیاز به فـیلـترشـکن دارد) 👇


خانه دلتنگ غروبی خفه بود
مثل امروز که تنگ است دلم
پدرم گفت چراغ
و شب از شب پُر شد
من به خود گفتم
یک روز گذشت
مادرم آه کشید
زود برخواهد گشت

ابری آهسته به چشمم لغزید
و سپس خوابم برد
که گمان داشت که هست این همه درد
در کمین دل آن کودک خرد؟
آری آن روز چو می رفت کسی
داشتم آمدنش را باور
من نمی دانستم معنی هرگز را
تو چرا بازنگشتی دیگر؟
ادامه شعر

هوشنگ ابتهاج

شب فرو می افتاد

شب فرو می افتاد
به درون آمدم و پنجره ها را بستم
باد با شاخه در آویخته بود
من درین خانه ی تنها…تنها
غم عالم به دلم ریخته بود
ناگهان حس کردم
که کسی
آنجا بیرون در باغ
در پس پنجره ام می گرید
ادامه شعر

هوشنگ ابتهاج

بهار غم انگيز

بهار آمد ، گل و نسرین نیاورد
نسیمی بوی فروردین نیاورد

پرستو آمد و از گل خبر نیست
چرا گل با پرستو همسفر نیست ؟

چه افتاد این گلستان را ، چه افتاد ؟
که آیین بهاران رفتش از یاد

چرامی نالد ابر برق در چشم
چه می گرید چنین زار از سر خشم ؟

چرا خون می چکد از شاخه ی گل
چه پیش آمد ؟ کجا شد بانگ بلبل ؟
ادامه شعر

هوشنگ ابتهاج

به کجا آیا خواهیم رسید آخر؟

بنشینیم و بیندیشیم
این همه با هم بیگانه
این همه دوری و بیزاری
به کجا ایا خواهیم رسید آخر ؟
و چه خواهد آمد بر سر ما با این دلهای پراکنده؟
جنگلی بودیم
شاخه در شاخه همه آغوش
ریشه در ریشه همه پیوند
وینک انبوه درختانی تنهاییم
مهربانی به دل بسته ما مرغی ست
کز قفس در نگشادیمش
و. به عذری که فضایی نیست
وندرین باغ خزان خورده
جز سموم ستم آورده هوایی نیست
ادامه شعر

هوشنگ ابتهاج

باز شوق یوسفم دامن گرفت

باز شوق یوسفم دامن گرفت
پیر ما را بوی پیراهن گرفت
ای دریغا نازك آرای تنش
بوی خون می آید از پیراهنش
ای برادرها خبر چون می برید ؟
این سفرآن گرگ یوسف را درید
یوسف من پس چه شد پیراهنت ؟
برچه خاكی ریخت خون روشنت ؟
بر زمین سرد خون گرم تو
ریخت آن گرگ و نبودش شرم تو
تا نپنداری ز یادت غافلم
ادامه شعر

هوشنگ ابتهاج

دست کوتاه من و دامن آن سرو بلند

دست کوتاه من و دامن آن سرو بلند
سایه ی سوخته دل این طمع خام مبند

دولت وصل تو ای ماه نصیب که شود
تا از آن چشم خورد باده و زان لب گل قند

خوش تر از نقش توام نیست در ایینه ی چشم
چشم بد دور ، زهی نقش و زهی نقش پسند

خلوت خاطر ما را به شکایت مشکن
که من از وی شدم ای دل به خیالی خرسند

من دیوانه که صد سلسله بگسیخته ام
تا سر زلف تو باشد نکشم سر ز کمند

قصه ی عشق من آوازه به افلک رساند
همچو حسن تو که صد فتنه در آفاق افکند

سایه از ناز و طرب سر به فلک خواهم سود
اگر افتد به سرم سایه ی آن سرو بلند

اکولالیا | #هوشنگ_ابتهاج

هوشنگ ابتهاج

من همان نایم که گر خوش بشنوی

من همان نایم که گر خوش بشنوی شرح دردم با تو گوید مثنوی
یک نفس دردم ، هزار آواز بین روح را شیدایی پرواز بین

من همان جامم که گفت آن غمگسار با دل خونین، لب خندان بیار
من خمش کردم خروش چنگ را گر چه صد زخم است این دلتنگ را

من همان عشقم که در فرهاد بود او نمی دانست و خود را می ستود
من همی کندم نه تیشه! کوه را عشق، شیدا می کند اندوه را

در رخ لیلی نمودم خویش را سوختم مجنون خود اندیش را
می گرستم در دلش با درد دوست او گمان می کرد اشک چشم اوست

اکولالیا | #هوشنگ_ابتهاج

هوشنگ ابتهاج

چه غریب ماندی ای دل

چه غریب ماندی ای دل ! نه غمی ، نه غمگساری
نه به انتظار یاری ، نه ز یار انتظاری

غم اگر به کوه گویم بگریزد و بریزد
که دگر بدین گرانی نتوان کشید باری

چه چراغ چشم دارد از شبان و روزان
که به هفت آسمانش نه ستاره ای ست باری

دل من ! چه حیف بودی که چنین ز کار ماندی
چه هنر به کار بندم که نماند وقت کاری

نرسید آن ماهی که به تو پرتوی رساند
دل آبگینه بشکن که نماند جز غباری

همه عمر چشم بودم که مگر گلی بخندد
دگر ای امید خون شو که فرو خلید خاری
ادامه شعر

هوشنگ ابتهاج

در کوچه سار شب

در این سرای بی کسی کسی به در نمی زند
به دشــت پـر مـلال مـا پـرنـده پـر نمی زند

يـكی زشـب گرفتگــان چـراغ بـر نمی كند
كسی به كوچه سـار شـب در سحر نمی زند

نـشسته ام در انـتظار اين غـبـار بی سـوار
دريغ كـز شـبی چنين سـپيده سـر نمی زند

دل خـراب من دگـر خـراب تـر نمی شود
كه خنجر غمت از اين خـراب تر نمی زند

گذر گهی ست پر ستم كه اندرو به غير غم
يـكی صلای آشــنـا بـه رهگـذر نـمی زند

چه چشم پاسخ است از اين دريچه های بسته ات
بـرو کـه هـيچ کـس نـدا به گـوش کـر نمی زند

نـه سـايه دارم و نـه بـر، بيفکننـدم و سـزاست
اگـر نـه بـر درخــت تـر کـسی تـبـر نمی زند

اکولالیا | #هوشنگ_ابتهاج

Olderposts

کپی رایت © 2019 اکولالیا | آرشیو شعر جهان

طراحی توسط Anders Norenبالا ↑