اکولالیا | آرشیو شعر جهان

دسته بندی اشعار کارل سندبرگ

کارل سندبرگ

چکش

دیده ام که خدایگان دیرینه رفته‌اند،
و خدایگان تازه آمده‌اند.
روز به روز و سال به سال؛
بت‌ها فرو می‌افتند
و بر می‌خیزند…
امروز،اما
من چکش را می‌پرستم

کارل سندبرگ

خرده عشقی از آن ما خواهد بود

آی آی شما
اربابانی که نشسته‌اید و جهان را دستور می‌دهید
مرا گرسنگی و رنج و تنگدستی عطا کنید
مطرود شرمسار و خائب از دروازه های نام و نان کنید
در حضیض و ذلت نیاز؛

اما خرده عشقی
صدایی
یا که دستی باقی بگذارید
که سخن بگویدم در انتهای شب
تا که بشکند این تنهایی مدام

ادامه شعر

کارل سندبرگ

من برای تو و ماه آواز خواندم

من برای تو و ماه آواز خواندم
اما تنها ماه
آواز مرا به خاطر سپرد
من آواز خواندم
و این نغمه های بی پروا
رها از قلب و حنجره
اگر تنها در یاد ماه مانده باشند
باز هم لطف بزرگی است

کپی رایت © 2020 اکولالیا | آرشیو شعر جهان

طراحی توسط Anders Norenبالا ↑

آدرس اکولالیا در شبکه‌های اجتماعی

تلگرام اکولالیا
اینستاگرام اکولالیا
توییتر اکولالیا