اکولالیا | آرشیو شعر جهان

دسته بندی اشعار عزیز نسین (صفحه 1 از 2)

عزیز نسین و همسرش

عزیز نسین شاعر و نویسنده فکاهی و طنز مشهور ترکیه است. مِحمِت نُصرَت معروف به عَزیز نِسین بیستم دسامبر 1915 به دنیا آمد. عزیز را که نام پدر او به عناون اسم مستعار انتخاب کرد. او تا سال 1955 به مدت 16 سال بی‌وقفه شعر سرود. او به دلیل فشاری که منتقدین به کتاب «ده دقیقه» او وارد کردند، نسخه های قابل توزیع کتاب را در حیات انتشارات سوزاند. عزیز نسین بع داز سوزاندن اشعارش تا سال 1965 هیچ شعر نسرود، شاید هم دست از سرودن برداشته بود. اما بعد ازاینکه او به عنوان نویسنده‌ی طنز شهر عظیمی کسب کرده بود، شعر بار دیگر جای خود را در زندگی عزیز نسین باز کرد.
دیدگاه‌های سیاسی او منجر به چند بار به زندان رفتن شد. بسیاری از آثار نسین به هجو دیوان‌سالاری و نابرابری‌های اقتصادی در جامعهٔ وقت ترکیه اختصاص دارند. آثار او به بیش از ۳۰ زبان گوناگون ترجمه شده‌اند. بسیاری از داستان‌های کوتاه او را ثمین باغچه‌بان، احمد شاملو، رضا همراه و صمد بهرنگی به فارسی ترجمه کرده‌اند. در سال‌های پایانی زندگی، عزیز نسین به مبارزهٔ روزافزون با آنچه نادانی و افراطی‌گری دینی می‌خواند پرداخت. او به آزادی بیان و حق انتقاد بدون چشم‌پوشی از اسلام معتقد بود.

عزیز نسین

شبی از شب‌هایم

چه دورم از خود
صدایت هم فراموشم شد
تا سپیده به انتظار صدایت گذشت
چنگ می‌زنم به ریسمانِ زمان
که بایستد شاید و
بازگرداند مرا به من
امشبم اما
پُر است از امیدو شایدها

ادامه شعر

عزیز نسین

می‌شنوی فریادِ سکوتم را؟

سخنی نمانده
که نگفته باشیم در روشنای روز
پس
شب‌ها می‌گویمت که دوستت دارم
سخنی نمانده
که نگفته باشیم
نه در شب، نه در روز
پس دوباره می‌گویمت
به شیوه‌ای نو
شیوه‌ای نمانده که نیازموده باشیم

ادامه شعر

عزیز نسین

تنهایی‌هایمان

وقتی به هم نزدیک می‌شویم
بیش‌تر از هم فاصله می‌گیریم
وقتی با هم هستیم
بیش‌تر تنهاییم
آرام آرام
خانه‌ای در ذهن‌مان شکل می‌گیرد.
او تنهاست
من هم تنهایم
و از دودکش خانه
اندوه بالا می‌رود
ادامه شعر

عزیز نسین

به رویاهایم سفر می‌کنم

نه به خواب
که به رویاهایم سفر می‌کنم
آنجا هر قدر بخواهم تجربه خواهم کرد
هرچه را که نتوانستم زمان بیداری تجربه کنم
همگی زیبا و جوان بودند
که به دروغ دوستشان داشتم یا دوستم داشتند
آخرین کسانی که خواهم دید آنان خواهند بود
سالهاست که نتوانستم در برابر محبت پایداری کنم
نه به مرگ
که به ابدیت سفر می کنم
آنجا هرقدر که بخواهم استراحت خواهم کرد
به اندازه هیچ وهیچ استراحتی که در زندگی نداشتم
ادامه شعر

عزیز نسین

تو نیستی، این باران بیهوده می‌بارد

تو نیستی 
این باران 
چه بیهوده می‌بارد 
چرا که خیس نخواهیم شد 
با هم 

این رود 
چه بیهوده می‌خروشد 
چرا که بر کرانه‌اش نخواهیم نشست 
نگاه نخواهیم کرد 
باهم 

این راه 
چه بیهوده می‌رود به دوردست 
چرا که نخواهیم پیمودش 
باهم 

چه بیهوده است 
دلتنگی از دوری 
چنان دوریم 
که حتا نخواهیم گریست 
باهم 

ادامه شعر

عزیز نسین

اما خودت را در من جا بگذار

حدس می‌زنم
که خواهی گریخت
التماس نمی‌کنم
از پی‌ات نمی‌دوم
اما صدایت را در من جا بگذار

می‌دانم
که از من دل می‌کنی
راهت را نمی‌بندم
اما عطر موهایت را در من جا بگذار

می‌دانم
که از من جدا خواهی شد
خیلی ویران نمی‌شوم
از پا نمی‌افتم
اما رنگت را در من جا بگذار
ادامه شعر

عزیز نسین

هرگز عاقل نشو، همیشه دیوانه بمان

هرگز عاقل نشو
همیشه دیوانه بمان
مبادا بزرگ شوی
کودک بمان
در اندوه پایانی عشق
توفان باش
و این گونه بمان
مثل ذرات غبار در هوا پراکنده شو
مرگ عیب جویی می کند
با این همه عاشق باش
وقتی می میری
ادامه شعر

عزیز نسین

بدون اینکه بگوئی نیز می دانم

بدون اینکه بگوئی نیز می دانم
حس می کنم که خواهی گریخت
ناتوان از التماسم ، ناتوان از دویدن
اما صدایت را برایم باقی گذار
می دانم که خواهی گسست
ناتوانم از گرفتن گیسوانت
اما بویت را برایم باقی گذار
درک می کنم که جدا خواهی شد
فتاده تر از آنم که بیفتم
اما رنگت را برایم باقی گذار
احساس می کنم که ناپدید خواهی شد
بزرگترین دردم خواهد شد
اما گرمایت را برایم باقی گذار
تشخیص می دهم که از یاد خواهی برد
ادامه شعر

عزیز نسین

گاهی زود می‌رسم

گاهی زود می‌رسم
مثل وقتی که بدنیا آمدم
گاهی اما خیلی دیر
مثل حالا که عاشق تو شدم دراین سن و سال
من همیشه برای شادی‌ها دیر می‌رسم
و همیشه برای بیچارگی‌ها زود
وآنوقت یا همه چیز به پایان رسیده است
و یا هیچ چیزی هنوز شروع نشده است

من درگامی از زندگی هستم
که بسیار زود است برای مردن
وبسیار دیر است برای عاشق شدن
من باز هم دیر کرده‌ام
ادامه شعر

عزیز نسین

بدان که باز تک و تنهایی

وقتی که شب
به خانه برمی گردی
و صدای کلید را در قفل می شنوی
بدان که تنهایی

وقتی کلید برق را می زنی
صدای تیک را میشنوی
بدان که تنهایی

وقتی در تخت خواب
از صدای قلب خودت نمی توانی بخوابی
بدان که تنهایی

وقتی که زمان
کتاب ها و کاغذ ها را در خانه می جود
و تو صدایش را می شنوی
بدان که تنهایی
ادامه شعر

Olderposts

کپی رایت © 2020 اکولالیا | آرشیو شعر جهان

طراحی توسط Anders Norenبالا ↑