اِکولالیا - آرشیو شعر جهان

لیست شاعران

نویسنده: ادمین (صفحه 150 از 188)

روبر دسنوس

آنقدر مدام خوابت را دیده ام

آنقدر مدام خوابت را دیده ام
آنقدر راه رفته ام
آنقدر سخن گفته ام
آنقدر عشق ورزیده ام به سایه ات
که دیگر از تو هیچ چیز برایم نمانده است
فقط این برایم مانده
که سایه ای باشم میان سایه ها
که صد بار سایه تر باشم از سایه
سایه ای که می آید
و باز می آید
به زندگی آفتابیت

اکولالیا | #روبر_دسنوس
برگردان #سهراب_مختاری

سید علی صالحی

چند بوسه بدهکار دنیا بودیم؟

چقدر گفتم حال همه‌ی ما خوب است و باز
تو حتی باورت نشد
خب راستش را بخواهی
آن روز باد می‌آمد
من هم دروغ گفته بودم به آسمان
یعنی گفته بودم خوبیم، حالمان خوب است
اما تو عاقل‌تر از آنی که باورت شود
حالا دیدی تا تنفس گرم ستاره
چند بوسه بدهکار دنیا بودیم؟
با توام
یک وقت نروی به پروانه‌ی نازنین
از آوازهای پاییزی چیزی بگویی،
به خدا من زنده‌ام هنوز
من تا هفت مرگ و
هفت کفن از خواب این جهان … نخواهم رفت
مگر ما چقدر بدهکار این لحظه‌ایم؟
گریه نکن عزیزم
بابای غمگین تو
تا بازآمدن آن پرستوی خسته
به خواب نخواهد رفت

اکولالیا | #سیدعلی_صالحی

نصرت رحمانی

در این شب بی مرز

در سایه ی مرطوب چرکین سیاه من
در این شب بی مرز
مردی ست زندانی
نوری ست سرگردان
در مرگ من آن سایه در خود رنگ می بازد
هر سایه موجودی ست
کز نور در خود نطفه می سازد
آنگاه می میرد
من دیده ام
مردی که روزی سایه اش درپیش پایش مرد
نور پلیدی سایه اش را خورد
در روح من تصویر کم رنگی
پیدا و پنهان می شود هر دم چون سایه ای بیمار
در آب های تار
تصویر می خواند
من مردگان را دوست می دارم
آنها نمی میرند هرگز ، چون
از همدگر بیگانه می باشند
سرگشتگان
بی سایه می باشند
در این شب بی مرز
در این شب لبریز از اندوه
باران نرمی شیشه را می شوید ، آرام
تک سایه ای حیران و سرگردان
پاشیده بر دیوار
دیوار می ریزد فرو آوار
آوار
احساس من ، احساس بیمار

اکولالیا | #نصرت_رحمانی

شل سیلور استاین

واسه‌ چی‌ می‌خوای‌ از پیشم‌ بری‌؟

یه‌ هیزم‌ دیگه‌ بذار تو بخاری‌!
نیمرو دُرُس‌ کن‌ُ لوبیا!
برو پنچری‌ِ ماشین‌ُ بگیر!
جورابام‌ُ بشورُ لباسام‌ُ وصله‌ کن‌
اجازه‌ داری‌ پیپم‌ُ پر کنی‌!
بگرد ببین‌ دمپاییام‌ کجاس‌!
قهوه‌ برام‌ دم‌ کن‌!
یه‌ هیزم‌ دیگه‌ بذار تو بخاری‌
بعد بیا بشین‌ این‌جا و برام‌ بگو
واسه‌ چی‌ می‌خوای‌ از پیشم‌ بری‌؟

دِ مگه‌ بهت‌ نگفتم‌ ماشین‌ دُرُس‌ بشور؟
بپا! داری‌ چاق‌ می‌شی‌!
مگه‌ نگفتم‌ آخرش‌ یه‌ روز می‌برمت‌ ماهی‌گیری‌؟
هیچ‌ مردی‌ قد من‌ نمی‌تونه‌ یه‌ زن‌ُ دوس‌ داشته‌ باشه‌
مگه‌ من‌ هوای‌ خواهر کوچیکت‌ُ ندارم‌؟
مگه‌ هر شب‌ با ماشین‌ نمی‌برمش‌ گردش‌؟
بیا پیش‌ پام‌ بشین‌!
وقتی‌ خوش‌اخلاقی‌ بیش‌تر دوست‌ دارم‌
خوب‌ نیس‌ زنا دعوا کنن‌
پس‌ دیگه‌ دَس‌ دَس‌ نکن‌

یه‌ هیزم‌ دیگه‌ بذار تو بخاری‌
نیمرو دُرُس‌ کن‌ُ لوبیا
برو پنچری‌ی‌ِ ماشین‌ُ بگیر
جورابام‌ُ بشورُ لباسام‌ُ وصله‌ کن‌
اجازه‌ داری‌ پیپم‌ُ پر کنی‌
بگرد ببین‌ دمپاییام‌ کجاس‌
قهوه‌ برام‌ دم‌ کن‌
یه‌ هیزم‌ دیگه‌ بذار تو بخاری‌،
بعد بیا بشین‌ این‌جا وُ برام‌ بگو
واسه‌ چی‌ می‌خوای‌ از پیشم‌ بری‌؟

اکولالیا | #شل_سیلور_استاین

رسول یونان

بی سر و صدا زندگی می کنم

دیگر با صدای بلند نمی خندم
با صدای بلند حرف نمی زنم
دیگر گوش نمی دهم
به صدای باد
دریا
پرنده
پاواروتی
پاورچین پاورچین می آیم و
می روم
بی سروصدا زندگی می کنم
تو در من به خواب رفته ای

اکولالیا | #رسول_یونان

cemal-sureya-zuhal-tekkanat
جما ثریا و همسرش زحل تکانت

جمال ثریا در پولومور ترکیه به دنیا آمد. پدرش حسین و مادرش گل بیاض نام داشتند. کودکی‌اش را در شهر ارزینجان سپری کرد. در ۱۹۳۸ با خانواده‌اش مجبور شد که به شهر بیلجیک مهاجرت کنند. در آنجا شروع به درس خواندن کرد و سرانجام تحصیلاتش را در بی اوغلو استانبول به پایان رسانید.

ادامه شعر

سید علی صالحی

و ما یک عده ابله خاموش

باد، هی باد بازیگوش
ما پیراهن آشنایان بسیاری
بر بند رخت این خانه دیده‌ایم
خودشان رفته‌اند، نیستند، نمی‌آیند
و ما یک عده ابله خاموش
فراموش گریه‌های خویش
فقط ردپای ستارگان دریا را به دریا نشان می‌دهیم،
یعنی که دلمان خوش است
خواب ماه و کبوتر و بابونه می‌بینیم
تعبیر درنگ اندک دریا آیا
همان مراقبت مادرانه از حباب کم‌حوصله نیست؟
من یکی باور نمی‌کنم
که پیچک و پروانه از خواب‌های خزانی باخبر شوند،
فقط سدر کهنسال همین کوچه می‌فهمد
که جای هر اره بر آرنج باغ
جوانه‌ی خردی از خواب حادثه خواهد رویید.
یعنی روییده است، می‌روید
حالا باد
هر چه هم بازیگوش

اکولالیا | #سیدعلی_صالحی

یغما گلرویی

و این شعر در آن روز

یک روز،
بل‌که پنجاه سال دیگر
موهای نوه‌ات را نوازش می‌کنی
در ایوان پاییز
و به شعرهای شاعری می‌اندیشی
که در جوانی‌ات
عاشق تو بود
شاعری که اگر زنده بود
هنوز هم می‌توانست
موهای سپیدت را
به نخستین برف زمستان تشبیه کند
و در چین دور چشمانت
حروف مقدس نقر شده بر کتیبه‌های کهن را بیابد
یک روز
بل‌که پنجاه سال دیگر
ترانه‌ی من را از رادیو خواهی شنید
در برنامه‌ی مروری بر ترانه‌های کهن شاید
و بار دیگر به یادخواهی آورد
سطرهایی را
که به صله‌ی یک لب‌خند تو نوشته شدند.
تو مرا به یاد خواهی آورد بدون شک
و این شعر در آن روز
تازه‌ترین شعرم برای تو خواهد بود

اکولالیا | #یغما_گلرویی

عباس معروفی

شبی برای تو

می‌نشینم کنار میزتان
و آنقدر شیطنت می‌کنم
که صدای همه چیز در بیاید
صدای جاقلمی و قلم‌ها
صدای خودنویس توی دست‌تان
صدای کاغذها
صدای میز
صدای هوا

آن وقتی که رسیده باشم توی بغلت
صدای خدا هم در آمده.
عاشقانه‌های ناب را
برای کسی می‌سرایند
که شعله‌ی امید
در چراغ انتظار
پت پت کند
و فانوس راه
خاموش و آویخته باشد به دیوار
ادامه شعر

گروس عبدالملکیان

تهران کلاه بزرگی ست

علفزار
با موهای سبز ژولیده در باد
کوه
با موهای قهوه ای یکدست
رودخانه
با گیره های سرخ ماهی
بر موهاش
هیچکدام را ندیده
حق دارد نمی خواند
این پرنده ی کوچک
تهران کلاه بزرگی ست
که برسر زمین گذاشته ایم

اکولالیا | #گروس_عبدالملکیان

Olderposts Newerposts

کپی رایت © 2026 اِکولالیا – آرشیو شعر جهان

طراحی توسط Anders Norenبالا ↑

×