اِکولالیا - آرشیو شعر جهان

لیست شاعران

دسته بندی اشعار احمد شاملو (صفحه 1 از 6)

گزیده‌ای از اشعار احمد شاملو Ahmad Shamlou را در این صفحه می‌خوانیم. شاملو که متخلص به الف.بامداد بود از دبیران و اعضای کانون نویسندگان ایران بوده است. امروزه در ادب فارسی شعر سپید و یا شعر شاملویی را مدیون او هستیم.

احمد شاملو متخلص به الف. بامداد یا الف. صبح، شاعر، نویسنده، روزنامه‌نگار، پژوهشگر، مترجم، فرهنگ‌نویس و از دبیران کانون نویسندگان ایران پیش و پس از انقلاب ۱۳۵۷ بود. وی متولد تاریخ ۲۱ آذر ۱۳۰۴ است. شاملو تحصیلات کلاسیک نامرتبی داشت؛ زیرا به دلیل شغل پدرش که افسر ارتش بود و مدام از این شهر به آن شهر اعزام می‌شد و از همین روی، خانواده اش هرگز نتوانستند برای مدتی طولانی ساکن جای ثابتی باشند. تحصیلات نامرتب با زندانی شدنش در سال ۱۳۲۲ به سبب فعالیت‌های سیاسی پایان یافت.
ادامه شعر

احمد شاملو

میعاد

در فراسوی مرزهای تن‌ات تو را دوست می‌دارم.

آینه‌ها و شب‌پره‌های مشتاق را به من بده
روشنی و شراب را
آسمان بلند و کمان‌گشاده‌ی پل
پرنده‌ها و قوس و قزح را به من بده
و راه آخرین را
در پرنده‌ئی که می‌زنی مکرر کن.

در فراسوی مرزهای تن‌ام
تو را دوست می‌دارم.

در آن دور دست بعید
که رسالت اندام‌ها پایان می‌پذیرد
و شعله و شور تپش‌ها و خواهش‌ها
به تمامی
فرو می‌نشیند
و هر معنا قالب لفظ را وا می‌گذارد
چنان چون روحی
که جسد را در پایان سفر،
تا به هجوم کرکس‌های پایان‌اش وانهد…

ادامه شعر

احمد شاملو

من و تو، درخت و بارون

من باهارم تو زمین
من زمینم تو درخت
من درختم تو باهار ــ
نازِ انگشتای بارونِ تو باغم می‌کنه
میونِ جنگلا تاقم می‌کنه.

تو بزرگی مثِ شب.
اگه مهتاب باشه یا نه
 تو بزرگی
مثِ شب.

خودِ مهتابی تو اصلاً، خودِ مهتابی تو.
تازه، وقتی بره مهتاب و
هنوز
شبِ تنها
باید
راهِ دوری‌رو بره تا دَمِ دروازه‌ی روز ــ

مثِ شب گود و بزرگی
 مثِ شب.

ادامه شعر

احمد شاملو

چراغی به دست‌ام چراغی در برابرم

چراغی به دست‌ام چراغی در برابرم.
من به جنگِ سیاهی می‌روم.

گه‌واره‌های خسته‌گی
از کشاکشِ رفت‌وآمدها
بازایستاده‌اند،
و خورشیدی از اعماق
کهکشان‌های خاکستر شده را روشن می‌کند.

فریادهای عاصیِ آذرخش ــ
هنگامی که تگرگ
در بطنِ بی‌قرارِ ابر
نطفه می‌بندد.
و دردِ خاموش‌وارِ تاک ــ
هنگامی که غوره‌ی خُرد
در انتهای شاخ‌سارِ طولانیِ پیچ‌پیچ جوانه می‌زند.
فریادِ من همه گریزِ از درد بود
چرا که من در وحشت‌انگیزترینِ شب‌ها آفتاب را به دعایی نومیدوار طلب می‌کرده‌ام

ادامه شعر

احمد شاملو

شعر، رهایی‌ست

شعر 
رهایی‌ست 
نجات است و آزادی.

تردیدی‌ست 
که سرانجام 
به یقین می‌گراید 
و گلوله‌یی 
که به انجامِ کار
شلیک 
می‌شود. 
آهی به رضای خاطر است 
از سرِ آسودگی. 

و قاطعیتِ چارپایه است 
به هنگامی که سرانجام 
از زیرِ پا 
به کنار افتد 
تا بارِ جسم 
زیرِ فشارِ تمامیِ حجمِ خویش 
درهم شکند،
اگر آزادیِ جان را 
این 
راهِ آخرین است.

ادامه شعر

احمد شاملو

با درودی به خانه می‌آیی

با درودی به خانه می‌آیی و
با بدرودی
خانه را ترک می‌گویی.
ای سازنده!
لحظه‌ی عمرِ من
به جز فاصله‌ی میانِ این درود و بدرود نیست:

این آن لحظه‌ی واقعی‌ست
که لحظه‌ی دیگر را انتظار می‌کشد.
نوسانی در لنگرِ ساعت است
که لنگر را با نوسانی دیگر به کار می‌کشد.

ادامه شعر

احمد شاملو

ای کاش می‌توانستند از آفتاب یاد بگیرند

با چشم‌ها
ز حیرتِ این صبحِ نابجای
خشکیده بر دریچه‌ی خورشیدِ چارتاق
بر تارکِ سپیده‌ی این روزِ پابه‌زای،

دستانِ بسته‌ام را
آزاد کردم از
زنجیرهای خواب.

فریاد برکشیدم:
« اینک
چراغ معجزه
مَردُم!
تشخیصِ نیم‌شب را از فجر
در چشم‌های کوردلی‌تان
سویی به جای اگر
مانده‌ست آن‌قدر،
تا
از
کیسه‌تان نرفته تماشا کنید خوب
در آسمانِ شب
پروازِ آفتاب را !

ادامه شعر

احمد شاملو

بی‌آرزو چه می‌کنی ای دوست؟

بی‌آرزو چه می‌کنی ای دوست؟

به ملال،
در خود به ملال
با یکی مُرده سخن می‌گویم.

شب، خامُش اِستاده هوا
وز آخرین هیاهوی پرندگانِ کوچ
دیرگاه‌ها می‌گذرد.
اشکِ بی‌بهانه‌ام آیا
تلخه‌ی این تالاب نیست؟

ادامه شعر

احمد شاملو

من در تو نگاه می‌کنم

دیرگاهی‌ست که دستی بداندیش
دروازه‌ی کوتاه خانه‌ی ما را
نکوفته است.

در آیینه و مهتاب و بستر می‌نگریم
در دست‌های یکدیگر می‌نگریم
و دروازه
ترانه‌ی آرامش‌انگیزش را
در سکوتی ممتد
مکرر می‌کند.

بدین‌گونه
زمزمه‌یی ملال‌آور را به سرودی دیگرگونه مبدل یافته‌ایم

ادامه شعر

احمد شاملو

سخن من نه از درد ایشان بود

برویم ای یار، ای یگانه‌ی من!
دست مرا بگیر!
سخن من نه از درد ایشان بود،
خود از دردی بود
که ایشانند!
اینان دردند و بودِ خود را
نیازمند جراحات به چرک‌اندر نشسته‌اند.
و چنین است
که چون با زخم و فساد و سیاهی به جنگ برخیزی
کمر به کین‌ات استوارتر می‌بندند.

برویم ای یار، ای یگانه‌ی من!
برویم و، دریغا! به هم‌پاییِ این نومیدیِ خوف‌انگیز
به هم‌پایی این یقین
که هر چه از ایشان دورتر می‌شویم
حقیقت ایشان را آشکاره‌تر
در می‌یابیم!
ادامه شعر

احمد شاملو

در دل مه

در دل مه
لنگان
زارعی شکسته می‌گذرد
پا در پای سگی
گامی گاه در پس و
گاه گامی در پیش.
وضوح و مه
در مرز ویرانی
در جدالند،
با تو در این لکّه‌ی قانع آفتاب اما
مرا
پروای زمان نیست.
خسته
با کولباری از یاد اما،
بی‌گوشه‌ی بامی بر سر
دیگر بار.
ادامه شعر

Olderposts

کپی رایت © 2021 اِکولالیا – آرشیو شعر جهان

طراحی توسط Anders Norenبالا ↑