اِکولالیا - آرشیو شعر جهان

دسته بندی اشعار حافظ

حافظ

دوش می‌آمد و رخساره برافروخته بود

دوش می‌آمد و رخساره برافروخته بود 
تا کجا باز دل غمزده‌ای سوخته بود 

رسم عاشق‌کشی و شیوۀ شهرآشوبی 
جامه‌ای بود که بر قامت او دوخته بود 

جانِ عشّاق سپند رخ خود می‌دانست 
و آتشِ چهره بدین کار برافروخته بود 

گر چه می‌گفت که زارت بکشم، می‌دیدم 
که نهانش نظری با منِ دلسوخته بود 

ادامه شعر

حافظ

اسیر عشق تو از هر دو عالم آزادست

برو به کار خود ای واعظ این چه فریادست
مرا فتاد دل از ره تو را چه افتادست

میان او که خدا آفریده است از هیچ
دقیقه‌ایست که هیچ آفریده نگشادست

به کام تا نرساند مرا لبش چون نای
نصیحت همه عالم به گوش من بادست

گدای کوی تو از هشت خلد مستغنیست
اسیر عشق تو از هر دو عالم آزادست

اگر چه مستی عشقم خراب کرد ولی
اساس هستی من زان خراب آبادست
ادامه شعر

حافظ

زلف بر باد نده تا ندهی بر بادم

زلف بر باد نده تا ندهی بر بادم
ناز بنیاد مکن تا نکنی بنیادم

می مخور با همه کس تا نخورم خون جگر
سر مکش تا نکشد سر به فلک فریادم

زلف را حلقه مکن تا نکنی دربندم
طره را تاب مده تا ندهی بر بادم

یار بیگانه مشو تا نبری از خویشم
غم اغیار مخور تا نکنی ناشادم

رخ برافروز که فارغ کنی از برگ گلم
قد برافراز که از سرو کنی آزادم
ادامه شعر

حافظ

صبح است ساقيا قدحى پُر شراب كن

صبح است! ساقيا! قدحى پُر شراب كن
دور فلک درنگ ندارد، شتاب كن

زان پيشتر كه عالم فانى شود خراب
ما را ز جام باده ی گلگون خراب كن

خورشيد مى، ز مشرق ساغر طلوع كرد
گر برگ عيش مي‌طلبى، ترکِ خواب كن

روزى كه چرخ از گِل ما كوزه‌ها كند
زنهار! كاسه ی سر ما پر شراب كن

ما مرد زهد و توبه و طامات نيستيم
با ما به جام باده ی صافى خطاب كن

كار صواب باده پرستی ست حافظا
برخيز و عزم جزم به كار صواب كن

اکولالیا | #حافظ_شیرازی

کپی رایت © 2020 اِکولالیا – آرشیو شعر جهان

طراحی توسط Anders Norenبالا ↑