یاران من بیایید
با دردهایتان
و بار دردتان را
در زخمِ قلب من بتکانید
من زندهام به رنج
میسوزدم چراغ تن از درد
یاران من بیایید
با دردهایتان
و زهر دردتان را
در زخم قلب من بچکانید
اکولالیا | #احمد_شاملو
یاران من بیایید
با دردهایتان
و بار دردتان را
در زخمِ قلب من بتکانید
من زندهام به رنج
میسوزدم چراغ تن از درد
یاران من بیایید
با دردهایتان
و زهر دردتان را
در زخم قلب من بچکانید
اکولالیا | #احمد_شاملو
بی آنکه بدانی حرف زدهای
بی آنکه بدانی زنده بودهای
بی آنکه بدانی مردهای.
ساعت را بپرس کمکت میکند
از هوا حرف بزن کمکت میکند
نام مادرت را به یاد بیاور
شکل و تصویر کسی را
سریع ! از چیز کوچکی آغاز کن
مثلاً رنگها، مثلاً رنگ زرد
سبز ، اسم چند نوع درخت
به مغزی که نیست فشار بیاور
فصلها را، مثلاً برف
ادامه شعر
مرا پیش نرانید
من در همین جا ساکن هستم
راضی هستم
دهشت از شب ندارم
پا را از خانه بیرون نمی گذارم
حدس هیچ خوشبختی ندارم
همه ی آنانی که بر جنازه ی تو
گریه می کردند
اکنون در این جهان نیستند
همه ی آنانی که به چمدان هایشان
در ایستگاه قطار
تکیه داده بودند
اکنون در این جهان
نیستند
ادامه شعر
می خواهمت چنانکه شب خسته خواب را
می جویمت چنانکه لب تشنه آب را
محو توام چنانکه ستاره به چشم صبح
یا شبنم سپیده دمان آفتاب را
بی تابم آنچنانکه درختان برای باد
با کودکان خفته به گهواره تاب را
بایسته ای چنانکه تپیدن برای دل
یا آنچنانکه بال پریدن عقاب را
حتی اگر نباشی، می آفرینمت
چونانکه التهاب بیابان سراب را
ای خواهشی که خواستنی تر ز پاسخی
با چون تو پرسشی چه نیازی جواب را
اکولالیا | #قیصر_امین_پور
سکوت، روشنایی، رضایت
اوایل عطر چیزیست
شاید اوایل آسان چیزی
همین ایستاده مقابلم
اما یادم نمیآید
اوایل عزیز اسمش چه بود؟
و سایهروشن دامنهای در مه
و سکوت
و روشنایی
و رضایت
دو صندلی خالی
فاختهای در خواب
و عطر چیزی عجیب
در ایوانی از نی و نارون
ادامه شعر
دریا با این همه آب
رودخانه با این همه آب
تنگ بلور حتی با این همه آب
رخصت نمی دهد این همه آب
تا بنگریم که ماهی ها چگونه می گریند
اکولالیا | #بیژن_نجدی
از هر لیوانی که آب نوشیدم
طعم لبان تو و پاییزی
که تو در آن به جا ماندی به یادم بود
فراموشی پس از فراموشی
اما
چرا طعم لبان تو و پاییزی که تو در آن
گم شدی در خانه مانده بود
ما سرانجام توانستیم
پاییز را از تقویم جدا کنیم
اما
طعم لبان تو بر همه ی لیوان ها و بشقاب ها
حک شده بود
لیوان ها و بشقاب ها را از خانه بیرون بردم
کنار گندم ها دفن کردم
زود به خانه آمدم
ادامه شعر
خاکستری که تویی
خاموشیات چراغی است
خانه به خانه
فراخوان روشنی.
خاکستری که تویی
بر اوراق شب اما
هر نقطهی معناش
در تماشای فانوس و گریه
نطفه میبندد
ادامه شعر
من چگونه توانستم
عطر گل را از گل سرخ
جدا بدانم
و همراه گل سرخ
عطر گل سرخ را
فراموش کنم
این اتفاقات بود
که می خواست
عمر را بی حاصل جلوه
دهد
ادامه شعر
کپی رایت © 2026 اِکولالیا – آرشیو شعر جهان
طراحی توسط Anders Noren — بالا ↑