اِکولالیا - آرشیو شعر جهان

لیست شاعران

صفحه 77 از 189

مارینه پطروسیان

می دانم کسی در این اتاق نیست

می دانم کسی در این اتاق نیست،
و شهر خالی است،
و همه ی میدانهای این شهر خالی، خالی ست،

اما من کوچه های غبارآلود را دوست دارم،
و باران کوچه های غبار آلود را.

من آن ها را که شکست خورده اند
و غمگین اند
دوست دارم،
ادامه شعر

احمدرضا احمدی

از پشت شیشه های مه آلود

از پشت شیشه های مه آلود با من حرف می زدی
صورتت را نمی دیدم
به شیشه های مه آلود نگاه کردم
بخار شیشه ها آب شده بود
شفاف بودند ، اما تو نبودی
صدای تو را از دور می شنیدم
تو در باران راه می رفتی
تو تنها در باران زیر یک چتر به انتهای خیابان رفتی

از یک پنجره در باران صدای ویلن سل شنیده می شد
ادامه شعر

هرمان هسه

بسیار دیر

آن‌زمان که من
از احتیاج جوانی و شرم
به سوی تو آمدم با تمنا
تو خندیدی
و از عشق من یک بازی ساختی

حالا خسته‌ای
و دیگر بازی نمی‌کنی
با چشم‌های تاریک
به سوی من می‌نگری
از روی احتیاج
و می‌خواهی عشقی را داشته باشی
که من داده بودم به تو
ادامه شعر

ران ویلیس

ﺩﯾﻮﺍﺭﻫﺎ ﻓﺮﻭ ﻣﯽ ﺭﯾﺰﻧﺪ

ﺩﯾﻮﺍﺭﻫﺎ ﻓﺮﻭ ﻣﯽ ﺭﯾﺰﻧﺪ
ﻭ ﺗﻮ ﺁﻧﻬﺎ ﺭﺍ ﻧﻤﯽ ﺑﯿﻨﯽ
ﺩﻧﯿﺎ ﺩﮔﺮﮔﻮﻥ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ
ﻭ ﺗﻮ ﺁﻥ ﺭﺍ ﺣﺲ ﻧﻤﯽ ﮐﻨﯽ
ﻣﻦ ﺍﺯ ﮐﺠﺎ ﺁﻣﺪﻩ ﺍﻡ
ﺁﯾﺎ ﺑﻪ ﻧﺰﺩ ﻫﻢ ﻣﯽ ﺭﺳﯿﻢ
ﺗﻮ ﮐﻪ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﺳﺮﯾﻊ ﺗﺮ ﺍﺯ ﻣﻦ ﺩﺭ ﺣﺮﮐﺘﯽ
ﺁﯾﺎ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﻢ ﺗﻮ ﺭﺍ ﻏﺎﻓﻠﮕﯿﺮ ﺑﺴﺎﺯﻡ
ﻗﺪﻡ ﺩﺭ ﺁﺏ ﮔﺬﺍﺷﺘﻪ
ﺑﯽ ﺁﻧﮑﻪ ﺑﺪﺍﻧﻢ ﭼﻪ ﻋﻤﻘﯽ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﺪ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﺪ ﻗﺪﻡ ﺩﺭ ﺗﺎﺭﯾﮑﯽ
ادامه شعر

یوگنی یوفتوشنکو

با مرگ هر انسانی

با مرگ هر انسانی
نخستین برف
نخستین بوسه و
نخستین دعوا هم می‌می‌رند
آدم ها نمی‌میرند
دنیاها در آنها می‌میرند

اکولالیا | #یوگنی_یوفتوشنکو

ولادیمیر مایاکوفسکی

ساختن زندگی

اما برای شادمانی
سیاره‌ی ما
چندان آماده نیست
خوشی را باید
از چنگ روزهای آینده
بیرون کشید
در این زندگی
مردن
ادامه شعر

جمال ثریا

من هم به تو می اندیشم

استانبول
در میان انبوهی روز
هنوز پر از هیاهوست
کبوتران
سکوتی از خورشید را
گرد هم جمع می کنند
من هم به تو می اندیشم
درست مثل
همان روزهای اول مان
ادامه شعر

یوگنی یوفتوشنکو

قضاوت

صدای خش خش علف های وحشی می آید
و درختان با نگاهی متوحش
به تماشا ایستاده اند
برای قضاوت

اکولالیا | #یوگنی_یوفتوشنکو

مارینه پطروسیان

بروم کمی سنگ بیاورم

بروم کمی سنگ بیاورم
و در اتاقم بگذارم
کمی واقعیت
میان این همه هیاهو.

اکولالیا | #گئورک_امین
مترجمه از #واهه_آرمن

قیصر امین پور

به آیین دل

برای رسیدن، چه راهی بریدم
در آغاز رفتن، به پایان رسیدم

به آیین دل سر سپردم دمادم
که یک عمر بی وقفه در خون تپیدم

به هر کس که دل باختم، داغ دیدم
به هر جا که گل کاشتم، خار چیدم

من از خیر این ناخدایان گذشتم
خدایی برای خودم آفریدم
ادامه شعر

« شعرهای قدیمی‌تر شعرهای جدیدتر»

کپی رایت © 2026 اِکولالیا – آرشیو شعر جهان

طراحی توسط Anders Norenبالا ↑

×