اکولالیا | آرشیو شعر جهان

یانیس ریتسوس

ما مست از سخنانی هستیم که

ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده ‌ایم
مست از بوسه ‌هایی هستیم که هنوز نگرفته ‌ایم
از روزهایی که هنوز نیامده ‌اند
از آزادی که در طلبش بودیم
از آزادی که ذره‌ ذره به دست می‌آوریم
پرچم را بالا بگیر
تا بر صورت بادها سیلی ‌بزند
حتی لاک‌ پشت ‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌ روند
زودتر از خرگوش ‌ها به مقصد می ‌رسند
ادامه مطلب

ندي اُنسي الحاج

تو را با خطوط سیاه می‌کشم

تو را با خطوط سیاه میکشم
و موهایت را با نقطه چین
لبهایت را
لبهایت را درون چشمهایم پنهان می‌کنم
کمی دریا را به چشمهایت می‌ریزم
ولی دریا را رسم نمی‌کنم
اندامت را سفید می‌کشم
سینه هایت را سفید
دستهایت را و پاهایت را
آنگاه پرده ای روی آن می‌کشم
تا حسرت دیدن تو بماند روی دل همگان
تنها خودم تو را دیده‌ام
بی پرده
برهنه
ادامه مطلب

غادة السمان

مرا بپذیر آنچنان که هستم

دوستت دارم
اما نمى‌توانى مرا در بند کنى

همچنان که آبشار نتوانست
همچنان که دریاچه و ابر نتوانستند
و بند آب نتوانست

پس‏ مرا دوست بدار
آنچنان که هستم
و در به بند کشیدن روح و نگاه من
مکوش‏
مرا بپذیر آنچنان که هستم
ادامه مطلب

خورخه لوئیس بورخس

با هر خداحافظی یاد می‌گیری

کم‌کم تفاوت ظریف میان نگه‌داشتن یک دست
و زنجیر کردن یک روح را یاد خواهی گرفت.
این‌که عشق تکیه‌کردن نیست
و رفاقت، اطمینان خاطر.
و یاد می‌گیری که بوسه‌ها قرارداد نیستند
و هدیه‌ها، عهد و پیمان معنی نمی‌دهند.
و شکست‌هایت را خواهی پذیرفت
سرت را بالا خواهی گرفت با چشم‌های باز
با ظرافتی زنانه و نه اندوهی کودکانه
و یاد می‌گیری که همه‌ی راه‌هایت را هم‌امروز بسازی
که خاک فردا برای خیال‌ها مطمئن نیست
و آینده امکانی برای سقوط به میانه‌ی نزاع در خود دارد
کم کم یاد می‌گیری
ادامه مطلب

نزار قبانی

این نامه ی آخر است

این نامه ی آخر است
پس از آن نامه یی وجود نخواهد داشت
این واپسین ابر پر باران خاکستری ست
که بر تو می بارد
پس از آن دیگر بارانی وجود نخواهد داشت

این جام آخر شراب است بانو
و دیگر نه از مستی خبری خواهد بود
نه از شراب

آخرین نامه ی جنون است این
آخرین سیاه مشق کودکی
دیگر نه ساده گی کودکی را به تماشا خواهی نشست
نه شکوه جنون را

دل به تو بستم گل یاس ِ دلپذیر
چون کودکی که از مدرسه می گریزد
و گنجشک ها و شعرهایش را
در جیب شلوارش پنهان می کند
ادامه مطلب

پابلو نرودا

ای عشق بی آنکه ببینمت دوستت می داشتم

ای عشق
بی آنکه ببینمت
بی آنکه نگاهت را بشناسم
بی آنکه درکت کنم
دوستت می داشتم

شاید تو را دیده ام پیش از این
در حالی که لیوان شرابی را بلند می کردی
شاید تو همان گیتاری بودی که درست نمی نواختمت

دوستت می داشتم بی آنکه درکت کنم
دوستت می داشتم بی آنکه هرگز تو را دیده باشم
و ناگهان تو با من ، تنها
در تنگ من
در آنجا بودی
ادامه مطلب

نزار قبانی

وقتی بر زنی عاشقم

وقتی عاشقم
حس می کنم سلطان زمانم
و مالک زمین و هر چه در آن است
سوار بر اسبم به سوی خورشید می رانم

وقتی عاشقم
نور سیالی می شوم
پنهان از نظر ها
و شعر ها در دفتر شعرم
کشتزارهای خشخاش و گل ابریشم می شوند

وقتی عاشقم
آب از انگشتانم فوران می کند
و سبزه بر زبانم می روید
وقتی عاشقم
زمانی می شوم خارج ازهر زمان
ادامه مطلب

پابلو نرودا

اكنون بیا با هم آرزو كنیم

اگر عشق
تنها اگر عشق
طعم خود را دوباره در من منتشر كند
بی بهاری كه تو باشی
حتی لحظه ای ادامه نخواهم داد
منی كه تا دست هایم را به اندوه فروختم

آه عشق من
اكنون مرا با بوسه هایت ترك كن
و با گیسوانت تمامی درها را ببند
برای دستانت
گلی
و برای احساس عاشقانه ات
گندمی خواهم چید
ادامه مطلب

جبران خلیل جبران

بهار من کجایی

بهار من کجایی؟
کجا عطر خود را پراکنده‌ای؟
کجا گام برمی‌داری
و در کدام آسمان سرت را بلند می‌کنی
تا دلت را بگشایی؟
آه ای گل نخستین بهار من
کجا رفته‌ای ؟
آیا هرگز به سوی من باز می‌گردی؟
و آیا نفس‌های بی‌قرار ما بار دیگر
تا آسمان بالا خواهد رفت؟
ادامه مطلب

جبران خلیل جبران

تو به من اطمینان می دهی كه فردایی وجود دارد

ای كاش می توانستم بگویم
كه با من چه می كنی
تو جانی در جانم می آفرینی
تو تنها سببی هستی
كه به خاطر آن
روزهای بیشتر
شب های بیشتر
و سهم بیشتری
از زندگی می خواهم
تو به من اطمینان می دهی
كه فردایی وجود دارد
ادامه مطلب

« نوشته های قدیمی تر

کپی رایت © 2018 اکولالیا | آرشیو شعر جهان

طراحی توسط Anders Norenبالا ↑