اکولالیا | آرشیو شعر جهان

هالینا پوشویاتوسکا

ناخن هایم کلمات را چنگ‌ می‌زند

ناخن هایم کلمات را چنگ‌ می‌زند. 
صدا می‌زنم ؛
چقدر دوستت دارم.
کوه ها ،
با خون من ،
سرخی تیره می‌شود.
رنگ علف‌های کوهی می پرد،
از رنج‌ من .
و جنگل تاریک می‌شود.
جنگل غیر قابل عبور می‌شود،
چون مرگ .

محمود درویش

نپرسیدند آن‌سوی مرگ چیست؟

نپرسیدند آن‌سوی مرگ چیست؟
گویی نقشه بهشت را بهتر از کتاب زمین می‌دانستند
سوالی دیگر ذهنشان را مشغول کرده بود
چه خواهیم کرد پیش از این مرگ؟
در کنار زندگی‌مان زندگی می‌کنیم و زنده نیستیم
گویی که زندگی ما بخشی از بیابان است
که خدایان ملک بر سرش اختلاف دارند
و ما همسایگان غبار گذشته‌هاییم
زندگی ما باری است بر دوش شب مورخ
هر جا که پنهان‌شان می‌کنیم
از غیاب سر بر می‌آورند
زندگی ما باری است بر دوش نقاش
که به نقش می‌کشم‌شان و …
به یکی از ایشان تبدیل می‌شوم و …
مه مرا در خود می‌پوشاند
زندگی ما باری است بر دوش ژنرال
چگونه از یک روح خون سرازیر می‌شود؟

ادامه شعر

اریش فرید

حرف‌ و سکوت

حرف‌های بزرگ من 
از من محافظت نخواهد کرد 
در برابر مرگ 

و حرف‌های کوچک من 
از من محافظت نخواهد کرد 
در برابر مرگ 

اصلن هیچ حرفی 
و نه سکوتِ بین حرف‌های بزرگ و کوچک 
از من محافظت خواهد کرد 
در برابر مرگ 

ادامه شعر

سیلویا پلات

آواز عاشقانه‌ی دختر دیوانه

چشم‌هایم را می‌بندم و تمام جهان می‌میرد
پلک می‌گشایم و همه چیز از نو زاده می‌شود
به گمانم تو را در ذهنم ساخته‌ام
ستاره‌ها رقصان با جامه‌های آبی و سرخ بیرون می‌زنند
و سیاهی مطلق چهار نعل درون‌شان می‌تازد
چشم‌هایم را می‌بندم و تمام جهان می‌میرد
خواب دیدم در بستر سحرم می‌کنی
برایم از ماه می‌خوانی و مرا دیوانه‌وار می‌بوسی
به گمانم تو را در ذهنم ساخته‌ام
آسمان وارو می‌شود، دیگر شعله‌های دوزخ نیست
فرشته‌ها و شیاطین، خارج شوید!

ادامه شعر

میخائیل لرمانتاف

عشق سوخته

نه
دیگر چنان پُر شور
دوستت نمی‌دارم
چرا که تابش زیبایی‌ات
برای من نیست
در تو
رنج‌های گذشته‌ام را
دوست می‌دارم
و جوانیِ از دست‌رفته‌ام را

هرچند گه‌گاه
نگاهْ مبهوت می‌دارم به چشمانت
آرام
و نهفته
مُدام با خود سخن ساز می‌کنم
اما نه با تو
که با قلب خود می‌گشایم
رازناکیِ سینه را

ادامه شعر

نزار قبانی

جاودانگی

بدون ترس
دوستم بدار
و در خطوط دست هام
ناپدید شو

برای یک دو هفته، نه، برای یک دو روز
برای یک دو ساعت ای عزیز
دوستم بدار
برای یک دو ساعت آه
مرا به جاودانگی چه کار؟

میخائیل لرمانتاف

ابر‌های سیاه

آی ابرکان سیاه
آوارگانِ جاودان به راه!
با دشت نیلگون
چون زنجیر دُر، کنون
شتابان می‌روید
چون من که به تبعید
از شمال محبوب
به سوی جنوب.

چه‌کس بیرون‌تان رانده؟
اِی زائران ناخوانده!
حکم سر نوشت بوده‌ است
یا دستی بد سرشت؟
حسادتی پنهان
یا افترای نیش‌دار رفیقان؟
و شاید جنایتی دیده‌اید
که این رنج راه را بر خود خریده‌اید؟

ادامه شعر

رزه آوسلندر

من کی‌ام؟

وقتی ناامیدم
شعر می نویسم

خوشحال که باشم
شعرها نوشته می‌شوند
در من

کی‌ام من
اگر ننویسم

رزه آوسلندر

سرزمین مادری

مرده است
سرزمین پدری‌ام

آن‌ها دفنش کرده‌اند
در آتش

من زندگی می‌کنم
در سرزمین مادری‌ام
در “کلمه”

هالینا پوشویاتوسکا

عاشق هیچ کس نیستم

جرقه‌های خیال مرا ،
گاه فقط ،
یک «کلمه »روشن می‌کند ،
و گاه بوی« شوری» آب .

آنگاه حس می‌کنم ،
در قایقی شناور هستم ،
که زیر پایم این پا و آن پا می‌شود،
در اقیانوسی که بی انتها است ،
و بدون ساحل .

ادامه شعر
« نوشته های قدیمی تر

کپی رایت © 2020 اکولالیا | آرشیو شعر جهان

طراحی توسط Anders Norenبالا ↑

آدرس اکولالیا در شبکه‌های اجتماعی

تلگرام اکولالیا
اینستاگرام اکولالیا
توییتر اکولالیا