اکولالیا | آرشیو شعر جهان

احمد ارهان

در جیب پالتوام

در یک جیب پالتو ام مرگ و
در جیب دیگرش زندگی را گذاشتم

در یک جیب شادی و در جیب دیگر غم،
در یکی به سراغم آمدن و در دیگری از من فرار کردنت را

در یک جیب پالتو ام شجاعت و در جیب دیگر ترس را گذاشتم
یک طرف دوستانم و یک طرف دشمنانم را

چقدر چیزهای دوست داشتنی و نفرت انگیز در این دنیا وجود دارد…

ادامه شعر

لئو فره

اتفاقی دیدمت

اتفاقی دیدمت
اینجا، اونجا یا یه جای دیگه
شاید بتونی به یاد بیاری.
ما همدیگه رو نمی‌شناختیم، اما همو دوست داشتیم.
و حتی اگه واقعیت هم نداشته باشه
باید این داستان قدیمی رو باور کنیم.
من هر چیزی که داشتم رو به تو‌ بخشیدم
برای خوندن، برای رویا بافتن.
و تو به کولی‌وار بودن من ایمان داشتی.
تو بیست سالگی فکر می‌کردی
که میشه با دست خالی زندگی کرد،
اما الان اینجوری فکر نمی‌کنی…

ادامه شعر

اسکندر کوچک

پاییز را در گوشم زمزمه کن

پاییز را در گوشم زمزمه کن 
جز تو معصومیتی ندارم 
کودکی‌ام به انزوا گذشت 
خسته‌ام از شمارش معکوس 
به تعداد معشوقه‌هایم 
خودکشی کرده‌ام 
طبیعتم،به سوی تو پر کشیدن است 
این معما 
سیم لختی‌ست که در دستانم گرفته ام 

خورخه لوئیس بورخس

نبرد خاموش غروب

نبرد خاموش غروب
در حومه‌های دوردست،
جراحتی کهنه از نبردی ابدی در آسمان؛
پگاه‌های نزاری که به سویمان دست می‌کشند
از ژرفنای دوردست فضا
چنان که از ژرفنای زمان،
باغ‌های سیاه باران، ابوالهول یک کتاب
که از گشودنش بیم داشتم
و تصاویرش هنوز می‌چرخند در رؤیاهایم،
سرگشتگی ما و آن چه می‌تابانَد
ماهتاب بر مرمر،
درختانی که سر به فلک می‌سایند استوار
چون خدایانی آرام،
شامگاه دیدار و غروب انتظار،

ادامه شعر

ارنستو ساباتو

اگر بار دیگر تو را نبینم

حتی اگر هرگز
بار دیگر تو را نبینم
احتیاج دارم بدانم
جایی
در این شهر کثیفِ ترسناک
در گوشه ای از این جهنمِ سیاه
تو هستی و
 مرا دوست داری

از کتاب فرشته ظلمت

رضا براهنی

به من بگو

بمن بگو، بگو،
چگونه بشنوم صدای ریزش هزار برگ را ز شاخه ها؟
بمن بگو، بگو،
چگونه بشنوم صدای بارش ستاره را ز ابرها؟

من از درخت زاده ام
تو ای که گفتنت وزیدن نسیم هاست بر درخت‌ها
بمن بگو، بگو،
درخت را که زاده است؟

ادامه شعر

پل سلان

پیکر خاکستری هیچ کس

ناشیانه خود را باز به رؤیاهایم بسته‌ام.
آیا می‌توان یادداشتی به هیچ کس نوشت، تا چه رسد به خورشید؟
با موسیقی و میخک نیز می‌توان بد بود، و با عصرگاهی سرد
که همه جا سرک کشید، دل چزاند هی کفترها را یافت
و هیچ نگفت. پاهایم می‌لرزیدند. اتفاقی دست سودم
به پهلوی تاریک زمین. پشت سر هم می‌گشتیم.
با چشم‌های زاغ به نثر دلگیرم می‌اندیشیدم. از جانم می‌کندم.
کسی بزرگ و پیروزگر همه چیز را از من می‌گیرد.
به دیوبچه‌های دنبالم زل می‌زند؛ آنان که پس از خاکستر شبان‌هام ترانه می‌خوانند.
و مرا می‌ستاید، قلبم را. او خداوندگار من است.
چیزی از آن روز شرم‌آورم هنوز نگذشته است

ادامه شعر

احمد ارهان

سرزمینم

‌همچون سرزمینم زخمی‌ام
نه کمتر و نه بیشتر!
چون پرتگاهی عمیقم‌ام
بر روی تمام نقشه‌ها

شب‌ها در کابوس‌هایم
صدای جیغ می‌شنوم
هرگز معنای آرامش را نفهمیدم
در تاریخ پر از دروغ و اشتباهم

ادامه شعر

یانیس ریتسوس

یک پنجره برای دیدن دریا

این‌جا ما مجبوریم چیزهای زیادی را تصور کنیم
مثلا یک پنجره
برای دیدن دریا از درونش
ما دریا را جور دیگری از پشت پنجره می‌بینیم
متفاوت‌تر از آن‌چه که از پشتِ سیم های خاردار می‌توان دید

صدای کودکی در عصر گاهان-
اما کو کودک؟

زنی بر پلکان آستانِ خانه‌ای-
اما کو خانه؟

ادامه شعر

احمد ارهان

بیدار شو دلم

بیدار شو دلم
زمان جدایی فرا رسید
باد سیلی می‌زند
بر تن لرزانم

شب‌ها بلند هستند؟
یا من فقیرم؟
که با نان و شعر و شراب
روزگار می‌گذرانم

بیدار شو دلم
زمان جدایی فرا رسید
بگذار مرگ هم بمیرد
و من آخرین مرده باشم

ادامه شعر
« نوشته های قدیمی تر

کپی رایت © 2019 اکولالیا | آرشیو شعر جهان

طراحی توسط Anders Norenبالا ↑