اکولالیا | آرشیو شعر جهان

نزار قبانی

نامه‌ای از قعر دریا

اگر یارم هستی کمکم کن 
تا از تو دور شوم 
اگر دلدارم هستی کمکم کن 
تا شفا یابم 
اگر می‌دانستم عشق چنین خطرناک است 
عاشقت نمی‌شدم 
اگر می‌دانستم دریا اینقدر عمیق است 
به دریا نمی‌زدم 
اگر پایان را می‌دانستم 
آغاز نمی‌کردم! 

دلتنگت هستم
یادم بده چگونه ریشه‌های عشق را درآورم
یادم بده چگونه اشک‌هایم را تمام کنم
یادم بده چگونه قلب می‌میرد
و اشتیاق خودکشی می‌کند!

ادامه شعر

شارل بودلر

شکوهٔ یک ایکار

سبک‌بارند و سعادتمند و سیراب،
آنان که همخوابهٔ فاحشگان‌اند،
ولی، من بازوانم از هم گسیخته‌اند،
زیرا، ابرها را در بر کشیده‌ام.

به لطف ستارگان بی‌همتاست،
شعله‌زنان در قعر آسمان،
که چشمان سوختهٔ من نمی‌بینند،
جز خاطره‌های خورشید را.

ادامه شعر

اسماعیل خویی

شب که می‌شود

شب که می‌شود
من پر از ستاره می‌شوم
شب که می‌شود،
مثل آن فشرده عظیم پرشکوه و پرشکوفه ازل
در هزار کهکشان ستاره
پاره‌پاره می‌شوم.

شب که می‌شود
ماهیان کهکشان
با تمام فلس‌های اختران‌شان
شناورند
در زلال بینشم.

ادامه شعر

محمود درویش

پیشانی‌ات وطن من است

پیشانی‌ات وطن من است
به من گوش کن
و چون علفی هرز پشت این نرده‌ها رهایم نکن
همچون کبوتری در کوچ
مرا وا نگذار
همچون ماه تیره روز
و بسان ستاره‌ای دریوزه
در میان شاخسار
مرا با اندوهم رها نکن،
زندانی‌ام کن با دستی که آفتاب می‌ریزد

ادامه شعر

چزاره پاوزه

تو برایم چو وجودی غمینی

تو برایم چو وجودی غمینی،
گل زودمیرای شعر،
که همان دم که با آن خوشم
و بر آنم تا سرمست شوم از وجودش،
حس می‌کنم که باید بگریزم به دورها،
بسیار دور،
به‌سبب شوربختی جان خویش؛
شوربختی اندوهناک من.
آن‌گاه که دیوانه‌وار به سینه‌ات می‌فشارم
و لبانت را به دهان می‌کشم،
طولانی و بی‌وقفه،
غمگینم، عزیز من!
زان رو که قلبم بسیار خسته است
از عشقی چنین عاجزانه به تو.
تو لبانت را بر لب من می‌نهی
و خود را وامی‌داریم تا سرخوش باشیم
از عشقمان، که هرگز شاد نخواهد بود
-زیرا که جانمان بسی خسته است
از رؤیاهایی که پیش از این دیده‌ایم-.

ادامه شعر

جوزف برودسکی

برای مرگ ژنرال ژوکوف

فرزندان ستون های سربازان منجمد شده را دیده ام
تابوت در درشکه بر روی کفل اسبان
و باد اینجا هیچ رهاوردی برایم نیاورد
از صداهای شیپور ماتم سربازان روس
و در جامه ای باشکوه، پیکر بی جان تطهیر شده ای را می بینم:
مشعل ژوکوف به فراموشی می گراید
جنگجویی که به دست او دیوارهای زیادی فرو ریخت
زمانی که دشمنان با شادی شمشیر به دست داشتند
اما درخشش عملکردش چون هانیبال
در دشت های ولگا به یاد آمد
روزهای خود را با نا امیدی به پایان رساند
همچون بلیساریوس و پومپه
در سرزمین های بیگانه چه اندازه خون سربازان را ریخت
خوب! سوگوار شدید؟
آیا مردن مردم در بسترهای خالی شان
را به یاد می آورید؟
دیدید مغلوب گشتید.

ادامه شعر

بیژن الهی

آزادی و تو

۱
به تصویر درختی
که در حوض
زیر یخ زندانی ست،
چه بگویم؟
من تنها سقف مطمئنم را
پنداشته بودم خورشید است
که چتر سرگیج هام را
– همچنان که فرو نشستن فواره ها
از ارتفاع گیج پیشانی ام می کاهد –
در حریق باز می کند؛
اما بر خورشید هم
برف نشست.
چه بگویم به آوای دور شدن کشتی ها
که کالاشان جز آب نیست
– آبی که می خواست باران باشد –
و بادبانهاشان را
خدای تمام خداحافظی ها
با کبوتران از شانه ی خود رم داده –

ادامه شعر

پابلو نرودا

این آخرین شعری است برای او

امشب می‌توانم غمگنانه ترین شعرهایم را بسرایم
شاید بسرایم :
شب ستاره‌باران است
و لرزانند، ستاره‌های نیلگون در دورست
باد شب در آسمان می‌پیچد و آواز می خواند
امشب می‌توانم غمگنانه‌ترین شعرها را بسرایم
دوستش داشتم،
او هم گاهی دوستم داشت.
در چنین شب‌هایی او را در آغوش داشتم
زیر آسمان بیکران بارها می‌بوسیدمش
دوستم داشت، من هم گاهی دوستش داشتم.
چه سان می توانستم به آن چشمان درشت آرامش دل نسپرم!؟
امشب می توانم غمگنانه ترین شعرها را بسرایم

ادامه شعر

بیژن الهی

آدم‌های بهاری

آدم‌های بهاری.
چه می‌کنید با برگی که خزان دوست بدارد؟
چه می‌کنید با پروانه‌یی که به آب افتد؟

از سر هر انگشت
پروانه‌یی پریده ست.
پروانه‌ی کدام انگشت تشنه بود؟
پروانه‌ی کدام انگشت به آب می‌میرد؟

من بارها اندیشیده‌ام
من خزان و برف را پیاده پیموده‌ام
پیشانی بر پای بهار سوده‌ام
که معیار شما نیست.

ادامه شعر

کارلوس دروموند د آندراده

شانه‌هایی که دنیا را بر دوش می‌برند

می‌رسد روزگاری که دیگر نگویی: ای خدای من!
روزگار خلوص محض.
روزگاری که دیگر نگویی: عشق من.
چرا که عشق، بی‌ثمر شده است.
و چشم‌ها نمی‌گریند.
و دست‌ها تنها کاری پلید می‌کنند.
و دل پژمرده‌ست.

زن‌ها بیهوده بر در می‌کوبند، تو در را باز نمی‌کنی.
به انزوا در خویش نشسته‌ای و شعله‌ها فرو مرده‌اند.
ولی چشمان تو در تاریکی چو خورشید می‌سوزند.
کنار آمده‌ای با خویش و دیگر‌ نمی‌دانی چگونه تاب بیاری.
و از دوستانت هیچ نمی‌خواهی.

ادامه شعر
« نوشته های قدیمی تر

کپی رایت © 2019 اکولالیا | آرشیو شعر جهان

طراحی توسط Anders Norenبالا ↑

چند ثانیه این دو سطر را بخوانید

جهت کپی کردن و ارسال اشعار به دوستانتان، در انتهای هر شعر ابزار اشتراک گذاری را قرار داده‌ایم که می‌توانید شعر مورد نظر را از طریق تلگرام، واتس‌اپ،پیامک، اینستاگرام و … ارسال کنید.

اکولالیا در شبکه‌های اجتماعی
حمایت از ما