تو را با خطوط سیاه میکشم
و موهایت را با نقطه چین
لبهایت را
لبهایت را درون چشمهایم پنهان میکنم
کمی دریا را به چشمهایت میریزم
ولی دریا را رسم نمیکنم
اندامت را سفید میکشم
سینه هایت را سفید
دستهایت را و پاهایت را
تو را با خطوط سیاه میکشم
و موهایت را با نقطه چین
لبهایت را
لبهایت را درون چشمهایم پنهان میکنم
کمی دریا را به چشمهایت میریزم
ولی دریا را رسم نمیکنم
اندامت را سفید میکشم
سینه هایت را سفید
دستهایت را و پاهایت را
دوستت دارم
اما نمىتوانى مرا در بند کنى
همچنان که آبشار نتوانست
همچنان که دریاچه و ابر نتوانستند
و بند آب نتوانست
پس مرا دوست بدار
آنچنان که هستم
و در به بند کشیدن روح و نگاه من
مکوش
مرا بپذیر آنچنان که هستم
ادامه شعر
در قهوه خانه ساحلی مینشینم
و به کشتیهایی خیره میشوم
که در بینهایت زاده میشوند
و ترا میبینم که
از قاره روبه رو میآیی
و بر روی آب ، شتابان
گام برمی داری
تا با من قهوه بنوشی
همچنان که عادت ما بود
پیش از آنکه بمیری
چیزی میان ما دگرگون نشده است
ادامه شعر
او دو زن دارد
یکی بر روی تختش می خوابد
دیگری بر روی بستر رویایش
او دو زن دارد
که او را دوست دارند
یکی در کنارش پیر می شود
دیگری جوانی اش را به او هدیه می کند
و می گذرد
ادامه شعر
مؤدبانه پیشم آمدی
با لبخندی بسیار نرم و با نزاکت
لبان تو نیمی کاهلانه و نیمی با ظرافت
بر دستم چسبیدند،
و یک لحظه چشمان رازناک تو
با تقّدس تندیسی در چشمانم خیره شد
من کوشیدم رنج جانکاه ده ساله را،
شبهای بیخوابی، رؤیاهای آشفتهام را،
ادامه شعر
دوست دارم با تو باشم
چون هیچ وقت از با تو بودن خسته نمی شوم
حتی وقتی با هم حرف نمی زنیم
حتی وقتی نوازشم نمی کنی
حتی وقتی در یک اتاق نیستیم
باز هم خسته نمی شوم
هرگز دلزده نمی شوم
فکر کنم به خاطر این است
که به تو اعتماد دارم
اگر می خواهی نگهم داری دست دراز کن
ببین دارم می روم
گرمای دستت هنوز می تواند نگهم دارد
لبخند هم جذبم می کند ، شک نکن
اگر می خواهی نگهم داری اسمم را صدا بزن
مرزهای شنوایی خط هایی تیز هستند
تیز و از پرتو آفتاب باریکتر
اگر می خواهی نگهم داری شتاب کن
داد بزن وگرنه صدایت به من نمی رسد
شتاب کن ، خواهش می کنم
اگر رفته باشم چه سود از واژه های تلخت
چه سود از آنکه زمین را برنجانی
با نوشتن اسم پریده رنگم بر روی شن
اگر می خواهی نگهم داری دست دراز کن
نگاه کن که دارم می روم
نفس به نفس من بده
آنگونه که غریق را نجات می دهند
ادامه شعر
میخواهم از تو بنویسم
با نامت تکیهگاهی بسازم
برای پرچینهای شکسته
برای درخت گیلاس یخزده؛
از لبانت
که هلال ماه را شکل میدهند؛
از مژگانت
که به فریب، سیاه به نظر میرسند؛
میخواهم انگشتانم را
در میان گیسوانت برقصانم؛
برآمدگی گلویت را لمس نمایم
همان جایی که با نجوایی بیصدا
دل از لبانت فرمان نمیبرد؛
عشق، عشق میآفریند
عشق، زندگی میبخشد
زندگی، رنج به همراه دارد
رنج، دلشوره میآفریند؛
دلشوره، جرات میبخشد
جرات، اعتماد به همراه دارد
اعتماد، امید میآفریند؛
امید، زندگی میبخشد
زندگی، عشق میآفریند
عشق، عشق میآفریند
ادامه شعر
ای شب من
به تو میاندیشم شوریدهوار،
ای روز من
و به تو بیاعتنا:
بگذار اینگونه باشد!
برمیگردم و به سرنوشت خود لبخند میزنم
که مرا فقط نکبت داده است.
دودهایی دیروزی هولناکند،
شعلههایی که مرا میسوزانند بر نخواهند افتاد،
به نظرم،این آتش فروزان،
آسمانی آفتابی نخواهد شد.
ادامه شعر
کپی رایت © 2026 اِکولالیا – آرشیو شعر جهان
طراحی توسط Anders Noren — بالا ↑