اکولالیا | آرشیو شعر جهان

دسته بندی اشعار اندره آدی

شاعر و ژورنالیست رادیکال مجارستانی که به عنوان بزرگترین شاعر سده‌ی بیستم مجارستان شناخته می‌شود. اندره آدی با بزرگان مجاری من جمله فیلسوف بزرگ مجار گئورگ لوکاچ در ارتباط بوده است.

اندره آدی

خویشاوند ِ مرگ

من خویشاوند ِمرگ ِ‌ همه فیروزمندانه ام؛
من دوست دارم عشقی را که در قلب‌های انسانی می میرد؛
من دوست دارم فسردگی اش تا به آغوش کشم او را که می‌گسلد.
من دوست دارم گل‌های سرخ ِرنجور را هنگامی که می پژمرند،
و زن شهوت‌‌انگیز پلاسیده در دهشت؛
من دوست ‌دارم سپیده‌دم ِدرخشان ِ ماخولیایی ِ روزهای پاییزی را.
من دوست ‌دارم جذبه‌ی ِ راز‌آلود ِ تاریکی
و هشدار ساعاتی را که مردان نفس در سینه حبس می‌دارند؛
من دوست ‌دارم خواهر ِ محزون ِ این مرگ سترگ و قدسی را.
من دوست دارم آن‌هایی را که می‌گسلند و آن‌هایی که می‌گریند،
آن‌هایی که بیدار می‌شوند با همه‌ی اشتیاق‌ های ِ از کف داده،
من دوست دارم کشتزاران ِ ویران را در صبحدم‌های زمستانی و سرمای کشنده.
من دوست دارم قلب رام‌ شده، بغض‌های بی اشک،
و کامیابی آرام همه‌ی اندوهان پیش،
پناهگاه شاعران و پیر نزار و فرزانه را.

ادامه شعر

اندره آدی

سوار سرگردان

ما تاخت و تاز کور و بی مقصد
سواری سرگردان از روزگاران پیشین را شنیدیم
ارواح گرفتار جنگل های غرق شده
همچون مرداب های قدیمی بیدارشده با آه
ضجه زدند.
اینجا و آنجا درختزاران و بیشه زاران
بسته در زخم بندها تنگاتنگ یک نبرد
اشباح قصه های قدیمی زمستانی
اکنون برخاسته اند با حیاتی یکباره
اینجا درختزاران ، اینجا بیشه زاران
اینجا نوای دلگیر همسرایان دیرین سال
پوشیده در مهی تیره
از دوران جنگاوری
نجیب زادگان دلیر و مهیب ما.
روزهای پاییزی خلوت و دلگیراند

ادامه شعر

اندره آدی

محبوبم به گنجینه‌هایم بنگر

محبوبم بنگر به گنجینه‌هایم
بی‌بهاتر از نقره‌های مسیحی‌اند
بنگر به سرنوشت یک راستی و زیست شهسوارانه‌ی ایمان،
بنگر در موهای خاکسترین ریخته‌ام.
من حیران دوردست‌ها نبودم
من غمگنانه مغرور از مجاری بودنم،
و من به فلاکت ، به غم و شوربختی افتادم
و اندوخته‌ام بدبختی‌های بی‌شمار را.
در دوست‌داشتن اندکی نیک بودم.
حتی خدا نمی‌توانست مغلوبم سازد
آن را چنان کودکی دریافتم.
بنگر در اکنونم
بنگر در درد
و خون و معصیتی جاودان.

ادامه شعر

اندره آدی

نامه ی انفصال

بگذار در هم شکند افسونی که صدها بار شکسته است.
تو راهی شدی دیگربار و واپسین بار
اگر باور داری که من بایستی همواره نگه‌ات دارم
یا اینکه هنوز نیاز داری که راهی شوی.
صدها بار، محنت زده،
من ریسمان بزرگی و فراخ فراموشی ام را
بر تو افکندم.
کنون در برابر سرمایی سخت‌تر،
خویش را در پوشان
کنون درپوشان خویش را
زیرا من می‌بخشم ما را
برای شرمساری بزرگ ِ ستیزی نابرابر،
برای خوارداشت تو و همه‌ی چیزهای دیگر.
چقدر چقدر، در خفا عزیز داشته شده این.
در یک کلام، اکنون تنها تو را می‌بخشم.

ادامه شعر

کپی رایت © 2019 اکولالیا | آرشیو شعر جهان

طراحی توسط Anders Norenبالا ↑

آدرس اکولالیا در شبکه‌های اجتماعی

تلگرام اکولالیا
اینستاگرام اکولالیا
توییتر اکولالیا