اکولالیا | آرشیو شعر جهان

دسته بندی شاعران ایرانی (صفحه 1 از 62)

یدالله رویایی

یدالله رویایی

من دوست دارم از تو بگویم

از تو سخن از به آرامی
از تو سخن از به تو گفتن
از تو سخن از به آزادی.

وقتی سخن از تو می‌گویم
از عاشق
از عارفانه می‌گویم.

از دوستت دارم
از خواهم داشت
از فکر عبور در به تنهایی.

ادامه شعر
نصرت رحمانی

نصرت رحمانی

جنگجویی که شکست خورد

این روزها اینگونه‌ام،ببین
دستم چه کُند پیش می‌رود
انگار هر شعر باکره‌ای را نوشته‌ام
پایم چه خسته می‌کشدم
گویی کت بسته از خم هر راه رفته‌ام
تا زیر هر کجا.

حتی شنوده‌ام هر بار شیون تیر خلاص را
ای دوست این روزها با هر که دوست می‌شوم
احساس می‌کنم آنقدر دوست بوده‌ام که
وقت خیانت است.

ادامه شعر

اتاق مُهوَّع

چقدر ساکن است
این اتاق مُهوَّع
آنجا که در تخت
یک زن لمیده میان دو عاشق
زندگی و مرگ
و هر سه پوشیده با شمدی از درد

بیا مثل باران هوایی شویم

بیا مثل باران هوایی شویم
پر از لحظه های رهایی شویم
ازاین تیرگی خسته شد قلب ما
بیا عازم روشنایی شویم
وفادار باشیم با یکدگر
که تا دشمن  بی وفایی شویم
سکوت من وتو پر از نیستی است
صدایی پراز هم صدایی شویم

ادامه شعر

فریدون مشیری

فریدون مشیری

دیوانه نیستم، به خدا سخت عاشقم

صبح از دریچه سر به درون می‌کشد به ناز 
وز مشرقِ خیال  
تو
صبحِ تابناک‌تری را 
سر در کنار من 
با چهره شکفته چو گل‌های نسترن 
لبخند می‌زنی 
من
آفتاب پاک‌تری را 
در نوشخندِ مهر تو می‌بینم 
در مطلعِ بلند شکفتن  
من
روز خویش را 
با آفتاب رویِ تو 
کز مشرق خیال دمیده ست 
آغاز می‌کنم 
من با تو می‌نویسم و می‌خوانم 
من با تو راه می‌روم و حرف می‌زنم 
وز شوق این محال : 
که دستم به دستِ توست

ادامه شعر
حمید مصدق

حمید مصدق

چه کسی نقش تو را خواهد شست ؟

وای، باران؛
باران؛
شیشه پنجره را باران شست .
از دل من اما،
چه کسی نقش تو را خواهد شست ؟
آسمان سربی رنگ،
من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ .
می پرد مرغ نگاهم تا دور،
وای، باران،
باران،
پر مرغان نگاهم را شست .

قیصر امین پور

قیصر امین پور

باید به بی گناهی دل اعتراف کرد

باران گرفت نیزه و قصد مصاف کرد 
آتش نشست و خنجر خود را غلاف کرد

گویی که آسمان سر نطقی فصیح داشت
با رعد سرفه های گران سینه صاف کرد 

تا راز عشق ما به تمامی بیان شود 
با آب دیده آتش دل ائتلاف کرد 

جایی دگر برای عبادت نیافت عشق 
آمد به گرد طایفه ی ما طواف کرد

ادامه شعر

حسین پناهی

من می ترسم، پس هستم

من زندگی را دوست دارم
ولی از زندگی دوباره می ترسم!
دین را دوست دارم
ولی از کشیش ها می ترسم!
قانون را دوست دارم
ولی از پاسبان ها می ترسم!
عشق را دوست دارم
ولی از زن ها می ترسم!
کودکان را دوست دارم
ولی از آینه می ترسم!

ادامه شعر
قیصر امین پور

قیصر امین پور

قطار می‌رود، تو می‌روی

قطار می‌رود
تو می‌روی
تمام ایستگاه می‌رود
و من چقدر ساده‌ام
که سالهای سال
کنار این قطار ایستاده‌ام
و همچنان
به نرده‌های ایستگاه رفته
تکیه داده‌ام

حسین پناهی

معنای این همه سکوت چیست؟

کهکشانها کو زمینم؟
زمین کو وطنم؟
وطن کو خانه ام؟
خانه کو مادرم؟
مادر کو کبوترانه ام؟
معنای این همه سکوت چیست؟
من گم شده ام در تو یا تو گم شدی در من ای زمان؟
کاش هرگز آن روز از درخت انجیر پائین نیامده بودم!
کاش!

Olderposts

کپی رایت © 2019 اکولالیا | آرشیو شعر جهان

طراحی توسط Anders Norenبالا ↑