اکولالیا | آرشیو شعر جهان

دسته بندی اشعار نادر ابراهیمی

نادر ابراهیمی

در درونِ مِه

آنگاه که من،
کنار پُل،
ایستاده بودم، در قلب مِه،
با چند شاخه نرگسِ مرطوب،
به انتظارِ تو،
و تو در درونِ مِه پیدا شدی،
مِه را شکافتی و پیش آمدی،
و با چشمانِ سیاهِ سیاهت دَمادم واقعی تر شدی،
تا زمانی که من واقعیتِ گلگونِ گونه‌های گُل انداخته‌ات را بوییدم،

ادامه شعر

نادر ابراهیمی

دیگر نمی‌گویم خسته نخواهیم شد

به یادم هست ، روزی مصرّانه ، به تو می‌گفتم:
” ما هرگز خسته نخواهیم شد…هرگز ”
اما مدتی است ، پی فرصتی می‌گردم شیرینم ،
تا به تو بگویم ، ما نیز ،
خسته می‌شویم … و خسته شدن ، حق ماست ؛
این که خسته می‌شویم و از نفَس می‌افتیم و در زانوهایمان،
دردی حس می‌کنیم ، مسأله‌ای نیست 
مسأله این است که بتوانیم زیر درختی ، کنار جوی آبی ،
روی تخته سنگی ، در کنار هم بنشینیم ، 

ادامه شعر

نادر ابراهیمی

پدرم میگوید از سولماز بگذر

پدرم میگوید از سولماز بگذر
که رنج میآورد
مادرم گریه می کند از سولماز بگذر
که مرگ می آورد
خواهرهایم به من نگاه می کنند … باخشم
که ذلیل دختری شده ام
آه سولماز
اینها چه می دانند که عاشق سولماز بودن چه درد شیرینی است
به کوه می گویم سولماز را می خواهم
جواب می دهد من هم
به دریا می گویم سولماز را می خواهم
جواب می دهد من هم
ادامه شعر

کپی رایت © 2019 اکولالیا | آرشیو شعر جهان

طراحی توسط Anders Norenبالا ↑