اِکولالیا - آرشیو شعر جهان

دسته بندی اشعار شاعران انگلیس (صفحه 1 از 3)

ویلیام بلیک

درخت زهر

از دوستم به خشم آمدم:
خشمم را گفتم و کینه‌ام فرو کشید.
از دشمنم به خشم آمدم:
آن را نگفتم و کینه‌ام رویش پیدا کرد.
صبح و شب با اشک، در واهمه؛ به آن آب دادم.
و با نیرنگ‌های نرم و فریب‌آمیز؛
برآن آفتاب فشاندم.

روز و شب پیوسته بالید
تا سیبی درخشان به ثمر آمد.
دشمنم تلألو آن را دید
و دانست از آن من است.
ادامه شعر

تی. اس. الیوت

شعر پرلودها/ استانزای چهارم

پرلود ها(پيش درآمدها)
بخش چهارم(استانزای چهارم)

روح او در سراسر آسمان کشيده شد
و پشت ساختمان های شهری محو گرديد،
پيش از پايمال شدن زير قدم های سمج:
در ساعت چهارو پنج و شش عصر
و انگشت های خپله که پيپ را پُر می کنند،
و روزنامه ی خبری عصر، و چشم ها
که خاطر جمع می شوند از يقينی خاص
وجدان تاریک خيابان
مشتاق تضمين کردن جهان

من متأثر شدم به وسيله ی اوهامی
که به دور این تصاویر می پيچند، و چنگ می اندازم
به ترحمی بیکران
برای رنجی بیکران
دهانت را با دستت پاک کن و بخند
جهان مثل زنان باستانی در چرخش است
برای جمع آوری سوخت؛
در خالی های بزرگ

ادامه شعر

تی. اس. الیوت

پرلودها / استانزای سوم

پرلودها(پيش درآمدها)
بخش سوم (استانزای سوم)

تو پتو را از تخت پرت کردی،
به پشت دراز کشيدی و منتظر ماندی؛
چُرت زدی و ديدی که شب به تو آشکار می کند
هزاران تصوير فرومايه را
که روحت از آن ها تشکيل شده؛
بر سقف اتاق سوسو می زدند.
و هم در آن هنگام بود که جهان به عقب برگشت
و نور خزيد از لابلای کِرکِره ها
و تو شنيدی آواز گنجشک ها را از آبراهه های پشت بام،
تو چنين ديدگاهی از خيابان داشتی
که حتا خود خيابان هم آن را به سختی دريافت می کرد؛
بر لبه ی تخت نشستی
همانجا که کاغذهای فِر مویت را باز کردی
و دست های آلوده ات را
به کف پاهای زردت قلاب نمودی

ادامه شعر

تی. اس. الیوت

پرلودها

پرلود دوم (پيش درآمد دوم)

صبح هوشيار می شود
از بوی ناخوشايند و شب مانده ی آبجو
که از خاک اره ی لگد کوب شده خيابان برمی خيزد
که بر آن جای پاهای گِل آلودی،
تا دکّه های قهوه فروشی نقش بسته است.
با نقاب های ديگر
زمان آنها را ادامه می دهد.
يک نفر در فکر همه ی آن دست هايی است
که دارند پرده های چرکين را
که در هزار اتاق اجاره ای بالا می کشند.

ادامه شعر

تی. اس. الیوت

تدفین مردگان

آوریل بی‌رحم‌ترین ماه است
یاس‌ها را از خاک مُرده می‌رویاند
خاطره و اشتیاق را به هم می‌آمیزد
با باران بهاری ریشه‌های خوا برفته را بیدار می‌کند.
ما را گرم نگه داشت زمستان
با برف فراموشی زمین را پوشاند
با ریشه‌های خشک کمی زندگی داد.
غافل‌گیرمان کرد تابستان
با رگباری از جانب اِستارنبرگرسی
میان ستون‌ها پناه گرفتیم و بعد به آفتاب رفتیم،
به هوفگارتن، قهوه نوشیدیم و ساعتی گپ زدیم.
-روس، من، اصلاًَ، اهل لیتوانی، آلمانی اصیل-
و ما وقتی بچه بودیم نزد اشرف والا، پسرعمویم می‌ماندیم،
او مرا به سورتمه سواری برد و من خیلی ترسیدم
گفت: ماری، ماری، محکم بگیر. و سرازیر شدیم.
در کوهستان انسان احساس آزادی می‌کند.
تا نهایت شب می‌خوانم و زمستان به جنوب می‌روم.

ادامه شعر

تی. اس. الیوت

پرلودها

پرلودنخست (پيش درآمد نخست)

شامگاه زمستان فرو می‌نشيند
با بوی استيک در گذرگاه‌ها
ساعت شش
ته مانده‌ی روزهای سوخته‌ی دود گرفته
اينک رگباری توفان زا –
خُرده برگ‌های آلوده‌ی خشک
و روزنامه‌های باطله را
به دور پاهایت می‌پيچاند
رگبار به سايه‌بان‌های شکسته
و کلاهک دودکش‌ها می‌کوبد.

ادامه شعر

ورا بریتین

ایستگاه سنت پانکراس

بوسه ای شیرین و طولانی  لبانم را فشرد
تپش های کوبنده ی قلبت لحظه ای آرام شد
هنگامه ی جدایی ما از راه رسید
وهمه چیز تمام شد.
با حرکت ناگاه  قطار
جهان یکباره تاریک گشت
ادامه شعر

ورا بریتین

شاید (به رونالد ابری لیتون)

شاید روزی خورشید دوباره بدرخشد
و آسمان های آبی را به نظاره بنشیم
و بار دیگر دریابم که بیهوده نزیسته ام
گرچه بی تو باشم.
شاید روزی علفزاران زرین در میان پاهایم
ساعاتی خوش از بهاری خرم به ارمغان آورند
و شکوفه های سپید دلربای بهاری را بیابم
گرچه در خاک آرمیده باشی.
شاید بیشه های  تابستانی، تابناک بدرخشند
و گل های سرخ دگر بار زیبا شوند
و کشتزاران حاصلخیز در خزان لذتی با شکوه بر پا کنند
گرچه آن جا نباشی.
ادامه شعر

ورا بریتین

اوت 1914

خدا بانگ بر آورد،
“آدمیان مرا از یاد برده‌اند:
ارواح خفته دگر بار بر می‌خیزند
و دیدگان نابینا ناگزیر می‌آموزند که حقیقت را بنگرند.”
از آنجا که رستگاری در پی رنج می‌آید
جهان را با عصای مجازات خویش در هم نوردید
و فرمانروایی هولناک ویرانگر خود را بنیان نهاد.
ادامه شعر

توماس هاردی

مردی که کشتمش

اگه من و اون قبلش یه جای دیگه
همدیگرو دیده بودیم
مثلاً تو یه مسافرخونه ی فکسنی قديمی
شايد با هم می نشستيم و لبی تر می کردیم
و دو سه جامی بالا مینداختیم

اما به اسم سرباز وظيفه
با هم روبرو شديم
و به هم شليک کرديم
و من اونو درجا کشتم

آره … من بهش شليک کردم و کشتمش واسه اینکه-
واسه اینکه دشمنم بود
فقط همين!
و البته منم دشمن اون بودم
اگر چه این خیلی روشنه
ادامه شعر

Olderposts

کپی رایت © 2020 اِکولالیا – آرشیو شعر جهان

طراحی توسط Anders Norenبالا ↑