پرلود دوم (پیش درآمد دوم)

صبح هوشیار می شود
از بوی ناخوشایند و شب مانده ی آبجو
که از خاک اره ی لگد کوب شده خیابان برمی خیزد
که بر آن جای پاهای گِل آلودی،
تا دکّه های قهوه فروشی نقش بسته است.
با نقاب های دیگر
زمان آنها را ادامه می دهد.
یک نفر در فکر همه ی آن دست هایی است
که دارند پرده های چرکین را
که در هزار اتاق اجاره ای بالا می کشند.

our telegram
تلگرام اکولالیا

اشعار منتخبِ روزانه را در کانال ما بخوانید

اشاره هایی در مورد پرلود دوم یا بخش دوم

بخش دوم شعر پرلودها دارای ده بند است. زمان این بخش صبح است، یعنی موقعی که مردم باید به سر کار خود بروند و از این رو در دکّه های قهوه فروشی با نوشیدن قهوه های ایستاده و شتابزده سعی می کنند،بر خواب آلودگی و خمودگی خود چیره شوند.
در این بخش با اینکه قاب زمان به سوی صبح برمی گردد،امّا هیچ اثری از طراوت صبح در آن نیست. صبحی است سوت و کور و مرده با بوی زننده و بیات آبجوی شب قبل که از روی خیابان پوشیده از خاک اره برمی خیزد. خیابانی که رد پاهای گِل آلودی تا دکه های قهوه فروشی بر آن نقش انداخته. باید توجه داشت که در آن زمان در رستوران ها و بارهای ارزان و خیابان های محقر حاک اره پخش می کردند که وقتی آبجو یا نوشیدنی های دیگر بر آن می ریخت نظافتش آسان باشد.
این بخش که دارد در همان خیابان اتفاق می افتد، از بسیاری جهات چهره ی دیگر بخش نخست است. در بخش نخست تمرکز روی شامگاه بود و بوی استیک، در این بخش تمرکز روی صبح است و بوی آبجو. در بخش نخست نوشیدنی آبجو بود که سکرآور است،در این بخش قهوه است که خماری و خمودگی حاصل از آن را زایل می کند. در هر دو بخش الیوت برای «شامگاه» و «صبح» از صنعت تشخیص استفاده کرده و به این دو مورد شخصیت انسانی بخشیده است.
در هر دو بخش «انسان» با هیأت انسانی خود در صحنه ظاهر نشده، بلکه به جای انسان کامل قطعات مثُله شده ای از قبیل (پاها) و (دست ها) حضور دارند.(بند۱۷ و بند۲۱)
و این در حالی است که همه ی این قطعات در یک زمان کارهای مشترکی را انجام می دهند و یک حرکت را دنبال می کنند. پاها همه در یک زمان به دکه های قهوه فروشی می روند و دست ها همه در یک زمان پرده های کثیف کرکره ها را بالا می برند. این حرکات تکراری و اتوماتیک نشان می دهد که استقلال فردی در اعمال افراد شهری وجود ندارد.
در بند ۲۱ شخصی با ضمیر مبهم (یکی) به صحنه می آید که اگر چه هوشیار است، اما باز هم حضورش به عنوان یک انسان مشخص انکار می شود.
«زمان» در این شعر صحنه گردان اصلی است. زمان است که بازی را از سر می گیرد و این گروه مُثله شده را ناگزیر به زدن ماسک های مختلف می کند و به آنها دستور می دهد که چگونه وارد صحنه بشوند. در بندهای آخر کلمات ماسک و بالا بردن پرده ها، صحنه ی نمایش را تداعی می کند و تلویحاً ادعا دارد که این دسته از مردم شهر عروسک هایی هستند که زندگی شان را بر صحنه ی دیگران بازی می کنند.