اگر قرار بود
هر سقفى فرو بریزد
آسمان باید
خیلى وقت پیش فرو میریخت
اگر قرار بود
باد نایستد
ما که همه بر باد شده بودیم
نگران هیچ چیز نباش
تو هنوز زیبایى
و من هنوز مىتوانم شعر بنویسم
اگر قرار بود
هر سقفى فرو بریزد
آسمان باید
خیلى وقت پیش فرو میریخت
اگر قرار بود
باد نایستد
ما که همه بر باد شده بودیم
نگران هیچ چیز نباش
تو هنوز زیبایى
و من هنوز مىتوانم شعر بنویسم
خاکستری، خاکستری، خاکستری
صبح، مِه، باران
اَبر، نگاه، خاطره
در من ترانهای نبود، تو خواندی
در من آینهای نبود، تو دیدی
ریشهای بودم در خوابِ خاکهای مُتُبَرک
بیباران، در نگاه تو سبز شدم
برقی از چشمانت برخواست، نگاهم بارانی شد
گونههایت خیسِ باران، چشمهایت آفتابی
گرگها میزایند، برهها را دریابیم
تو، با چشمانت مرا بنواز
چوبدست چوپانیم سلاحی کارگر خواهد شد
ادامه شعر
امشب ، گرسنگان زمین ، قرص ماه را
از سفرهی سخاوت دریا ربودهاند
اما ، نسیم مست
در لحظهی تکاندن این سفرهی فراخ
تصویر تابناک هزاران ستاره را
چون خردههای نان
بر ماهیان خرد و کلان هدیه کرده است
وینان نسیم را به کرامت ستودهاند
امشب ، در امتداد افقها و موجها
شهر ایستاده است
و شب از روی دوش او لغزیده بر زمین
وینک که پلک پنجره ها باز می شود
گویی که گربه های سیاه از درون چاه
چشمان کهربایی خود را گشوده اند
پیش از صدای خروسان
باور کردم
که پلکهای تو
کتاب صبح را گشود.
از آفتابی که نیآمده بود
از اشک که باید دوباره ریخت،
دهانت برای من خندههای گرمتر داشت.
و خروسان پیش از صدای خود دوباره به خواب شدند
از این که پذیرفتند روزها دیگر با ماست
و این پایانی که ما نیز با آن خواهیم بود.
آنگاه که من،
کنار پُل،
ایستاده بودم، در قلب مِه،
با چند شاخه نرگسِ مرطوب،
به انتظارِ تو،
و تو در درونِ مِه پیدا شدی،
مِه را شکافتی و پیش آمدی،
و با چشمانِ سیاهِ سیاهت دَمادم واقعی تر شدی،
تا زمانی که من واقعیتِ گلگونِ گونههای گُل انداختهات را بوییدم،
۱
در رودهای جدایی
ایمان سبز ماست که جاری است
او میرود در دل مردابهای شهر
در راه آفتاب
خم میکند بلندی هر سرو سرافراز
۲
از خون من بیا بپوش ردایی
من غرق میشوم
در برودت دعوت
ای سرزمین من
ای خوب جاودانهی برهنه
قلبت کجای زمین است
که بادهای همهمه را
اینک صدا زنم
س در حجرههای ساکت تپیدن آن؟
کلماتی هست که میمیرند
کلماتی هست که کلماتِ دیگر را میبلعند
کلماتی هست که با هیچ پاککنی پاک نمیشوند
کلماتی هست که در خواب راه میروند
کلماتی هست که قلبشان از مشتشان بزرگتر است
کلماتی هست که مثلِ تختهسنگهای دامنۀ کوهستان
خیس از بارانِ شبانهاند
و در زیرِ نورِ ستارگان برق میزنند
کپی رایت © 2026 اِکولالیا – آرشیو شعر جهان
طراحی توسط Anders Noren — بالا ↑