صدای زنگ دارِ پای عابری
که زندگی را قدم می زند
آرام آرام خواب پریشانی هایت را
پایان می برد
و هجوم آفتاب
قلعه ی تاریکی ها را
فتح می کند،
تا دستان ات ستاره بچینند
و سایه ها در روشنای صبح
به بن بست برسند
اکولالیا | #عیسی_طاهریانفر
صدای زنگ دارِ پای عابری
که زندگی را قدم می زند
آرام آرام خواب پریشانی هایت را
پایان می برد
و هجوم آفتاب
قلعه ی تاریکی ها را
فتح می کند،
تا دستان ات ستاره بچینند
و سایه ها در روشنای صبح
به بن بست برسند
اکولالیا | #عیسی_طاهریانفر
چقدر دلم برای عبور از خواب این همه دیوار گرفته است!
هیچ وقتی از این روزگار
من این دیوارهای بی دریچه را دوست نداشتهام!
هیچ وقتی از این روزگار
من این همه غمگین نبودهام.
راستش را بخواهید
زادرود من اصلا شب و دیوار و گریه نداشت،
ما همان اوایل غروب قشنگ
رو به آسمان آشنا میرفتیم و
صبح زود
باز با خود آفتاب، آشناتر برمیگشتیم
لحاف شب از سوسوی ستاره سنگین بود
ما خوابمان میبرد
ما میان همان گفت و لطف خدا خوابمان میبرد
ما ارزش روشن رویا را نمیدانستیم
کسی قطرههای شوخ باران را نمیشمرد
ما به عطر علف میگفتیم: سبز
طعمِ آسمانیِ آب هم آبی بود
و ماه، بلور بیاعتنا به ابر،
که برای تمام مسافران پا به راه نور ترانه میخواند.
ما هم به دیدن باران و آینه عادت کرده بودیم
یکییکی میآمدیم
بعضی کلمات را از سرشاخههای ترد زمان میچیدیم
بعد حرف میزدیم، نگاه میکردیم
چم و راز لحظهها را میفهمیدیم،
تا شبی که ناگهان آینه شکست
و سکوت
از کوچهی خاموش کلمات
به مخفیگاه گریه رسید.
حالا سهم من از خواب آن همه خاطره
چهل سال و چند چم و هزار راز ناگفته است،
حالا برو، یعنی اگر برویم بهتر است،
صبح، ساکت است
دیوارها، بیدریچه
تو در کنج خانه و من رو به راهی دور
اکولالیا | #سیدعلی_صالحی
هیچ مردی نمیخواهد
عاشق زنی شود
که در سیرک کار میکند
از آن زنها که باید روی طناب راه بروند
عاشق زنی شود
که هر لحظه ممکن است سقوط کند
و اگر سقوط نکند
هزارها نفر برایش
کف میزنند
اکولالیا | #سارا_محمدی_اردهالی
چگونه خیره نشوم به مردم
که میخندند و میبلعند هم را
در خیابانها
تنه میزنند
به زنِ جوانِ مو سفید تو
و
نمیدانند
مردی
تمام روز ایستاده
به شب نگاه میکند
اکولالیا | #سارا_محمدی_اردهالی
کجای مصرع آخر، نوشت باران را ؟
غروب زخمی شهر و سکوت آبان را
نگاه کرد خودش را درون آینه باز
دوباره بست کمی چشم های حیران را
بلند شد… همه جا را نگاه کرد و نشست
کِشید روی سرش، دست های بی جان را
وزید بوی تنش، روی پرده ها انگار
گرفت بغض غریبی، گلوی گلدان را
و باز می زنی از شعرهای من بیرون
برای آنکه نخوانی، غم زمستان را…
هوا، هوایِ تو بود و غزل بهانه ی من
کمی قَلَم زدم این پلک های لرزان را
اکولالیا | #امیر_وحیدی
ای زن میان این همه زندان چه می کنی؟!
با حُقّه های تازه ی رِندان، چه می کنی؟
با دست های بسته و با سینه ای کبود
اینجا… کنارِ نَعشِ خیابان، چه می کنی؟!
گیرم بهار هم بنوازد تو را دَمی
با پنجه های سردِ زمستان، چه می کنی؟!
تقویم های کهنه ی خود را ورق زدی
با روزهای زخمی آبان، چه می کنی؟!
هرشب میانِ بستر خود دَرد می کشی
با صدهزار خوابِ پریشان، چه می کنی؟
با هر نگاه، رویِ تنت زخم می شود
زخمی تر از همیشه و عُریان، چه می کنی؟!
جامانده ای میان نفس های خسته ات
با دست و پای خسته و بی جان، چه می کنی؟
گاهی میان خنده و گاهی میان اشک
گیج و خراب و واله و حیران، چه می کنی؟!
نام تو را نوشتم و باران گرفت باز…
اینجا … به زیرِ شُرشُرِ باران، چه می کنی؟
اکولالیا | #امیر_وحیدی
وقتی کنارم نیستی از درد لبریزم
باید که از این زخم ها قدری بپرهیزم
من سال ها در گُور خود بی شعر خوابیدم
شاید که با یک بوسه ات از جای برخیزم
گاهی تو را می آورم از روزهای دور
قدری غزل می خوانی و هی اشک می ریزم
گم گشته ای در لایِ تقویم غزل هایم
ای کاش می شد تا تو را بر گردن آویزم
چون گِردبادی زخم خورده، گیج و سرگردان
رَد می شوم از روزهایت… مثلِ پاییزم
خوابم نمی آید در این شب های تنهایی
با دست های بسته ام، هر شب گلاویزم
بیهوده می گردی به دنبالم… گریزانم
حالم بد است این روزها، از درد لبریزم
اکولالیا | #امیر_وحیدی
مرا هر لحظه می خوانی و از تکرار، می ترسم
من از این زخم های کهنه و تب دار، می ترسم
مرا آتش زدی و باد با خاکسترم رقصید
مَجالم ده… نگویم، چون که از اسرار، می ترسم
«شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هایل»
من از این گردباد و بحر ناهموار، می ترسم
زمستان شد، شبیه ابرهای خسته جا ماندیم
شدم خاکستر سردی که از سیگار، می ترسم
من و تو چون کبوترهای زخمی در قفس بودیم
از این آوازهای گیج و ناهنجار، می ترسم
به آهنگ صدای مرگ، چرخیدیم و چرخیدیم
من از این شکل ها و گردش پرگار، می ترسم
اکولالیا | #امیر_وحیدی
با خیالت زندگی می کنم
و با خودت عاشقی
کاش دو بار زاده می شدم
یکی برای مردن در آغوش تو
یکی برای تماشای عاشقی کردنت
اکولالیا | #عباس_معروفی
کپی رایت © 2026 اِکولالیا – آرشیو شعر جهان
طراحی توسط Anders Noren — بالا ↑