نمیتوانم زیبا نباشم
عشوهیی نباشم در تجلی جاودانه
چنان زیبایم من
که گذرگاهم را بهاری نابهخویش آذین میکند
در جهان پیرامنم
هرگز
خون
عریانی جان نیست
و کبک را
هراسناکی سرب
از خرام
باز
نمیدارد
ادامه شعر
نمیتوانم زیبا نباشم
عشوهیی نباشم در تجلی جاودانه
چنان زیبایم من
که گذرگاهم را بهاری نابهخویش آذین میکند
در جهان پیرامنم
هرگز
خون
عریانی جان نیست
و کبک را
هراسناکی سرب
از خرام
باز
نمیدارد
ادامه شعر
چیز بدی نیست جنگ
شکست می خورم
اشغالم میکنی
اکولالیا | #شمس_لنگرودی
ناگزیر از سفرم بی سرو سامان چون باد
به «گرفتار رهایی» نتوان گفت آزاد
کوچ تا چند؟ مگر می شود از خویش گریخت
بال تنها غم غربت به پرستوها داد
اینکه مردم نشناسند تو را غربت نیست
غربت آن است که یاران ببرندت از یاد
عاشقی چیست؟ به جز شادی و مهر و غم و قهر؟
نه من از قهر تو غمگین، نه تو از مهرم شاد
چشم بیهوده به آیینه شدن دوخته ای
اشک آن روز که آیینه شد از چشم افتاد
اکولالیا | #فاضل_نظری
زنگ میزدی
یک تلفن کوچک
دو دقیقهای وسایلم را جمع میکردم
مداد و مسواک و مسکن
نه
مسکن هم بر نمیداشتم
دامن و لباس خواب فقط
بعد
سفر که نه
گم میشدیم
اکولالیا | #سارا_محمدی_اردهالی
به خاطر کندن گل سرخ ارّه آوردهاید؟
چرا ارّه؟
فقط به گل سرخ بگویید: تو، هی تو
خودش میافتد و میمیرد!
اکولالیا | #بیژن_نجدی
در برابر این همه ستارهی عریان
این همه باران بیسوال،
یا چند آسمان بلند و
چند ترانه از خواب کودکی،
تو حاضری باز آوازی از همان پسینِ پر بوسه بخوانی؟
من دلم گرفته، خوابم خراب
گهوارهام شکسته است
حالا چه وقت گفتن از پرنده، از قفس
از قفسهای دربسته است!؟
ادامه شعر
گفتم بدوم تا تو همه فاصلهها را
تا زودتر از واقعه گویم گلهها را
چون آینه پیش تو نشستم که ببینی
در من اثر سختترین زلزلهها را
پر نقشتر از فرش دلم بافتهای نیست
از بس که گره زد به گره حوصلهها را
ما تلخی نه گفتنمان را که چشیدیم
وقت است بنوشیم از این پس بلهها را
بگذار ببینیم بر این جغد نشسته
یک بار دگر پر زدن چلچلهها را
یک بار همای عشق من از عقل میندیش
بگذار که دل حل کند این مسئلهها را
اکولالیا | #محمدعلی_بهمنی
در سرزمین من
روزنامه لال به دنیا میآید
رادیو کر
و تلویزیون کور
و کسانی که طالب سالم زاده شدن این همه باشند را
لال میکنند و میکشند
کر میکنند و میکشند
کور میکنند و میکشند
در سرزمین من
آه سرزمین من
نام من عشق است آیا میشناسیدم؟
زخمیام زخمی سراپا میشناسیدم؟
با شما طیکردهام راه درازی را
خسته هستم خسته آیا میشناسیدم؟
راه ششصدسالهای از دفتر حافظ
تا غزلهای شما، ها، میشناسیدم؟
این زمانم گرچه ابر تیره پوشیدهاست
من همان خورشیدم اما، میشناسیدم
پای رهوارش شکسته سنگلاخ دهر
اینک این افتاده از پا، میشناسیدم؟
ادامه شعر
یک درخت می تواند بستنی باشد باطعم طالبی
ماه یک تخم مرغ آپز
افتاب سیب زمینی پوست کنده
سنگ فرش ها شیرینی
با طرح های مختلف و خوشمزه
ابرها می توانند یک بشقاب برنج باشند
آدم ها همین طور
تنها به شرطی که کاملا بی پول باشی
و گرسنه در خیابان قدم بزنی
اکولالیا | #سابیر_هاکا
کپی رایت © 2026 اِکولالیا – آرشیو شعر جهان
طراحی توسط Anders Noren — بالا ↑