اِکولالیا - آرشیو شعر جهان

لیست شاعران

دسته بندی اشعار شعر (صفحه 167 از 202)

چارلز بوکوفسکی

آفرینش ون گوگ

ون گوگ گوششُ برید به یه جنده هدیه ش داد
اونم چندشش شد پرتش کرد رو زمین

ـ هی وَن
جنده ها پول می خوان نه گوش
به گمونم واسه همین نقاش بزرگی بودی
چون چیزای دیگه رُ نمی فهمیدی

اکولالیا | #چارلز_بوکوفسکی

قیصر امین پور

خیلی دلم برای گریه تنگ است

انگار مدتی است که احساس می‌کنم
خاکستری تر از دو سه سال گذشته‌ام
احساس می‌کنم که کمی دیر است
دیگر نمی‌توانم
هر وقت خواستم
در بیست سالگی متولد شوم
انگار
فرصت برای حادثه
از دست رفته است
از ما گذشته است که کاری کنیم
کاری که دیگران نتوانند

فرصت برای حرف زیاد است
اما
اما اگر گریسته باشی
آه
مردن چه قدر حوصله می‌خواهد
بی آنکه در سراسر عمرت
یک روز، یک نفس
بی حس مرگ زیسته باشی
ادامه شعر

بیژن نجدی

به خاطر پیراهنت

آفتاب را دوست دارم
به خاطر پیراهنت روی طناب رخت
باران را
اگر می بارد بر چتر آبی تو
و چون تو نماز خوانده ای، خداپرست شده ام

اکولالیا | #بیژن_نجدی

شمس لنگرودی

ماجراى مرا پایانى نبود

ماجراى مرا پایانى نبود
در تمام اتاق‌‏ها
خیال‌‏هاى تو پرپرزنان می‌‏رفتند و می‌آمدند
و پرندگانى
بال‏‌هاى تو را می‌چیدند و به خود می‌بستند
که فریبم دهند
موسى
در آتش تکه‏‌هاى عصایش می‌‏سوخت
بع‏‌بع گوسفندانى گریان
در فراق شبان گمشده
در اتاقم می‌‏پیچید
و من
تکه تکه
فراموش می‌شدم
ادامه شعر

کجا دلتنگی کسی را کشته است؟

کجا دلتنگی کسی را کشته است؟
با کدام خنجر آبدیده؟
دلتنگی قاتل نبوده هیچوقت
دزدی ست گردنه گیر
در لحظه هایی که فکرش را هم نمی کنی
کمین می کند
و چنان به تاراجت می برد
که خزان
درخت تابستان را
آنگاه
تو
من
ما
همگی
آرزوی مرگ می کنیم

تنهایی

نگاه کن که اسیرم، اسیر تنهایی
قسم به شعر، ندیدم نظیر تنهایی

من و هجومِ غزل ها و بی کسی در باد
غروب زخمی شهر و مسیر تنهایی

همیشه طرح نگاهم، سیاه می افتاد
همیشه چشم و دلم بود، گیر تنهایی

امیر کشور دردم که در مقابل دل
دوباره تکیه زدم بر سریر تنهایی

بهار، پشت نفس های شهر می پوسید
و سوخت خاطره ها در کویر تنهایی

فرار می کنم و آسمان به دنبالم
نشسته بر پر و بالم، حریر تنهایی

کنار نعش من امشب، قشنگ می رقصی!!
به نغمه های طربناکِ پیر تنهایی

هزار بار پریدم… نرفته افتادم
نگاه کن که منم، سر به زیر تنهایی

اکولالیا | #امیر_وحیدی

برای سکوتت این خانه کوچک است

برای سکوتت این خانه کوچک است
دنیا برای کلماتت حجم کمی است
رقصت در آغوشم نمی گنجد
سمفونی تنفس تو را سازهای ناشناخته ای نواخته اند..
دیوارها را از این خانه بردارند
مرزها را از دنیایی که در آن نفس می کشیم
رها نمی شویم
برقص
بگذار دیوارهای ناپیدایی فرو بریزند که آزادی ما را محبوس کرده اند!
تکلم کن
باکلماتی که سازها نمیشناسند
نظم واژه ها را به هم بریز
مگذار این همه بند مجابمان کند
به سکوتی که از صدای تو خالی است
و از پاسخ من
نامم که بر چله ی صدای تو می نشیند
تهدید جهان است
به اشتیاقی که مرز نمی شناسد
و شوق کودکانه من به شنیدن آن صدا
کلاغ ها را
از شاخه های سپیدارمان می پراند

برای من باشی

دلم خوش است همیشه برای من باشی
چه فرق می کند اصلا؟!… خدایِ من باشی

درست پشتِ همین بیت ها، قدم بزنیم
غزل غزل بنویسم، صدایِ من باشی

و بعد بویِ تنت را بریز تویِ اتاق
نَفَس بگیرم و قدری، هوای من باشی

غریبگی نکنی با بهانه های دلم
در این سکوت، کمی آشنای من باشی

غروب ها بنشینم تِراس و با گیتار
وبعد یک نخِ سیگار، چای من باشی

مرا ندیده نگیری و نگذری از من
میان دلهره هایم، عصای من باشی

چه جای واهمه از پنجه های طوفان است؟!
چه جای ترس؟؟!… اگر ناخدایِ من باشی

همیشه جای تو بودن برایِ من خوب است
نمی شود که همیشه، تو جایِ من باشی

به این امید، سر از پا نمی شناسم باز
که ابتدایِ من و انتهایِ من باشی
حدیثِ عشق تو پایان ندارد انگاری!!
بیا… بیا که کمی، ماجرایِ من باشی

کجایِ این غزلم لَنگ می زند این بار؟!
چه خوب می شد اگر، پا به پایِ من باشی

اکولالیا | #امیر_وحیدی

گُم می شد

غروب بود و زنی بی قرار، گُم می شد
میان کوچه کسی در غبار، گم می شد

چقدر آمدنت دیر می کند این بار!!
واسب قصه ی ما، بی سوار، گم می شد

میان ماندن و رفتن، دو بیت… فاصله بود
و بیت بعد… که قبل از فرار، گم می شد

تمام خاطره ها را، شمُرد و بعد از آن
شبیه خاطره ای بی مَزار، گم می شد

چقدر قافیه گم شد در آن سکوت غریب!!
به روی دامن سرخش، انار، گم می شد

نوشت پشت دو تا پلک های بارانی
و ذره ذره تنش روی دار، گم می شد

تبر گرفته به دوش و عجیب می آمد!
و در برابر چشمش، بهار، گم می شد

سرود یک غزل از روزهای دلتنگی
میان هق هق و شعرش، سه تار، گم می شد

کجاست مردی فردین و داش آکُل ها؟
که پهلوان تو در لاله زار، گم می شد

به ذهنِ تیر و کمان ها گذر نکرد آن روز
غزال خسته که قبل از شکار، گم می شد

تمام قافیه ها را گذاشت در چمدان
که قبل مصرع آخر، قطار، گم می شد

اکولالیا | #امیر_وحیدی

دعای باران

پشت تمام ابرها
هیچ خورشیدی نبود
و ما در تاریکی
دعای باران می خواندیم

اکولالیا | #افشین_خماند

Olderposts Newerposts

کپی رایت © 2026 اِکولالیا – آرشیو شعر جهان

طراحی توسط Anders Norenبالا ↑

×