اِکولالیا - آرشیو شعر جهان

لیست شاعران

دسته بندی اشعار شعر (صفحه 168 از 202)

رقصِ بر طناب

نگاه کن که شبی وقت خواب، خواهم مرد
غریب و بی کس و با اضطراب، خواهم مرد

سوأل های زیادی است در سرم، اما
شبیه متهمی، بی جواب، خواهم مرد

و بعد مثل غزل های نیمه کاره ی خود
و در برابر مشتی عذاب، خواهم مرد

شبیه مرگ پلنگی به زیر مهتاب و
شبیه رقص تنی بر طناب، خواهم مرد

شبیه حضرت آدم، چقدر تنهایم
بدون حور و بهشت و ثواب، خواهم مرد

غروب لحظه ی خوبی برای مردن نیست
میان خلق دو تا بیت ناب، خواهم مرد

تمام ثانیه ها را شمرده ام تا مرگ…
برای کشتن خود، بی خشاب، خواهم مرد

همیشه مصرع آخر، هوا کمی سرد است
شبیه کوه یخی، روی آب، خواهم مرد

اگرچه آخر این داستان، غم انگیز است
درست مثل خودم، بی نقاب، خواهم مرد

اکولالیا | #امیر_وحیدی

گریه کنم

مرا به یاد بیاور که زار گریه کنم
به شوق آمدنت بى قرار، گریه کنم

مرا به نام خودت با غزل صدایم کن
که من به نام خودم انتظار، گریه کنم

مسیرِ آمدنت را چقدر دوره کنم؟
چقدر جان بکنم؟!…بى مزار، گریه کنم

چگونه رد شوم از روزهاى بعد از تو؟
چگونه پٓر بکشم؟!… بى حصار، گریه کنم

چقدر خواب تبر؟! زخم هاى پى در پى
به شوق تازه شدن در بهار، گریه کنم

چقدر ساز مخالف شوم به هر بزمى؟
به زخمه هاى غم انگیز تار، گریه کنم

و باز مثل غزل هاى نیمه کاره ى خود
نٓفٓس بگیرم و قبل از فرار، گریه کنم

غروب ها بنشینم درون خود، تنها
غریب و بى کس و بى غمگسار، گریه کنم

دوباره مصرع آخر، دلم گرفته عزیز
بیا که تا لبِ ریل و قطار، گریه کنم

اکولالیا | #امیر_وحیدی

رضا براهنی

سفر پیدایش

مثل پرنده ای که بال زنان از افق کرامت خود را نثار کرد به پرواز
و مثل یک برهنه شدن
و مثل یک سپیده ی از تیرگی برهنه شده
دریاچه های شاد دو چشمش درشت، چون دریا
و مثل یک درخت پر از میوه
و مثل آب، سایه و چون وحی و واحه ای ز نبوت ز بادیه
با عدل بال های ترازو سان،
قرآن دست های بلندش،
خورشیسدی از تجلی اشراق را گشودانگشت های ساده و موزون سوره ها
آن آیه ی منظم ناخن ها
-آن لاله های قافیه ها
آن آیت بلندی بیرق ها
با بوسه های زنده تلاوت شد
تفسیری از امید و سخاوت،
تقریر شد
بر روی ریگ بادیه، در برگ های سبز
تحریر شد
ادامه شعر

گندمزار

از گندم‌زارها که می‌گذرم
دست‌ام به خوشه‌هاست
دلم با تو
از خیابان که می‌گذرم
یاد تو با من است
چشم‌ام به چراغ راهنما
راه که می‌روم با منی
کندتر از من قدم برمی‌داری
زودتر از من
به خانه می رسی

اکولالیا | #آرزو_نوری

زخم دلتنگی

تنگ که می شود
دلم
به خودم می بالم
مثل سربازی که
به زخم هایش

اکولالیا | #افشین_خماند

شلیک

سکوتت را شنیدم
آمدم تا
این تنهایی را تمام کنی
تنهایی که
مثل شاخ هایم هر روز قد میکشد
و تو
آخرین تیر نروژی ات را
در بدنم فرو کردی
تا چشمهایم
دکوراسیون خانه ات شوند
اما
به شلیکت نیاز نبود
من گوزنی مرده بودم
پیش از انکه تفنگت را نشان دهی

اکولالیا | #سبحان_قربانی

هاینریش هاینه

نامه ای که نوشته ای

نامه ای که نوشته ای 
هرگز نگرانم نمی کند 
گفته ای بعد از این دوستم نخواهی داشت 
اما، نامه ات چرا اینقدر طولانی است؟ 
تمیز نوشته ای، پشت و رو و دوازده برگ 
این خودش یک کتاب کوچک است 
هیچ کس برای خداحافظی 
نامه ای چنین مفصل نمی نویسد 

از کتاب درختان ممنوع

	

چارلز بوکوفسکی

زندگی‌ ای برای هدر دادن

تقریباً صبح است
توکاها روی کابل تلفن
منتظرند
و من راس ساعت ۶ صبح
ساندویچ فراموش شده‌ی
دیروز را می‌خورم
صبح آرام روز یکشنبه
یک لنگه کفشم
یک گوشه‌ی اتاق
راست ایستاده
و لنگه‌ی دیگر به پهلو
افتاده است
بله، بعضی زندگی‌ها برای هدر دادن
آفریده شده‌اند

اکولالیا | #چارلز_بوکوفسکی

اریش فرید

عشق می گوید

عقل می گوید
که دیوانگی ست
عشق میگوید
همانی که هست

هشیاری می‌گوید
که ناخرسندیست
ترس می گوید
جز رنج ، هیچ‌چیز نیست
فراست می گوید
آینده‌ای ندارد
عشق می گوید
همانی که هست

غرور می گوید
مضحک است
هشیاری می‌گوید
احمقانه است
تجربه می گوید
غیرممکن است
عشق می گوید
همانی که هست

هنگامی که روح زخمیِ مرا بوسیدی

اشتباه نکن
نه زیباییِ تو
نه محبوبیتِ تو
مرا مجذوب خود نکرد
تنها آن هنگام که
روح زخمیِ مرا بوسیدی
من عاشقت شدم

Olderposts Newerposts

کپی رایت © 2026 اِکولالیا – آرشیو شعر جهان

طراحی توسط Anders Norenبالا ↑

×