میروی، برمیگردی، قدم میزنی
ما نشستهایم
ما ساکت و خاموش نگاهت میکنیم
انگار بوی کبریت و کبوتر سوخته میآید
میگویی یک نفر اینجا
این گل سرخ را بوییده است
یک نفر اینجا بوی بوسه میدهد
یکی از میان شما خواب ستاره دیده است.
ما میترسیم
خاموشیم
نگاهت میکنیم
فقط یکی از میان ما آهسته میپرسد:
سردت نیست؟!
بفرما کنار سنگچین روشن رویا!
همهی ما اهل همین حوالی غمگینیم،
نگران آسمان اخمکردهی بیکبوتر نباش
فردا حتما باران خواهد آمد.
ادامه شعر