اِکولالیا - آرشیو شعر جهان

دسته بندی اشعار فیلیپ ژاکوته

فیلیپ ژاکوته

درون

مدتی ست مدید که می‌کوشم اینجا زندگی کنم،
در اتاقی که تظاهر می‌کنم به آن علاقه‌مندم،
میز، اشیا بی‌غم و غصه و پنجره
که در انتهای هر شب به سبزه‌زاری گشوده می‌شود،
و قلب توکا که در پیچک تاریک می‌تپد،
نور همه جا بر سیاهی دیرین چیره می‌شود.

ادامه شعر

فیلیپ ژاکوته

آسوده باش، خواهد آمد

آسوده باش، خواهد آمد
نزدیک می‌شوی، می‌سوزی
زیرا واژه‌ای که در آخرِ شعر می‌آید
نزدیک‌تر از واژه‌ی اول خواهد بود
به مرگت که در راه توقف نمی‌کند.
گمان نکن که او زیر شاخه‌ها به خواب رفته باشد
یا نفس تازه ‌کند وقتی تو می‌نویسی
یا حتی آن هنگام که چیزی می‌نوشی
برای برطرف کردن بدترین تشنگی.
حتی وقتی در ظلمت سوزان موهاتان
حلقه‌ی چهار بازوتان را
دلپذیر به هم می‌فشارید برای بی‌حرکت ماندن،

ادامه شعر

کپی رایت © 2021 اِکولالیا – آرشیو شعر جهان

طراحی توسط Anders Norenبالا ↑