من ضد هر گونه تعریف برای عشق هستم
زیرا جمع همه تعریف هاست.
عشق ، ضد همه ی پندهای قدیمی
و ضد همهی متنها
و ضد همهی آیینهاست.
عشق را تنها تجربهها میسازد
و دریا را، بادها و کشتیها
ادامه شعر
من ضد هر گونه تعریف برای عشق هستم
زیرا جمع همه تعریف هاست.
عشق ، ضد همه ی پندهای قدیمی
و ضد همهی متنها
و ضد همهی آیینهاست.
عشق را تنها تجربهها میسازد
و دریا را، بادها و کشتیها
ادامه شعر
برای بیدار کردن تو
شب را از سمفونی مهتاب دزدیدم
به شهر خلوتی رفتم که هرگز نرفته بودی
شعرهایی در گوش سکوت نجوا کردم که نخواندهای
در سواحل آرامش نسیمها
حکایت تو را از شنهای خیس شنیدم
دریا در روی پاهای تو به خواب رفته بود
آنگاه که زمان چون تار مویی بین ما پرواز میکرد
از لا به لای پردههای خلاء
صداهای تنهای ماه را که بر صورت تو میافتاد نوازش کردم
از عرشه کشتی بادبانی گمشده در اقیانوس
بر آبها خم شده و سایهات را بوسیدم
ادامه شعر
ای ارواح مقدس، در آن فرازگاه گام برمیدارید
در روشنان، بر زمین نرم.
نسیمهای خداگون درخشنده
بر شما نجیبانه دست میکشند،
همان گونه که سرانگشتان زنی
زههای مقدس را مینوازند.
خدایان مانند طفلان خفته
بدون هیچ تدبیری دم بر میآورند؛
جان میشکوفد همواره
در آنان، عفیفانه نشانده،
ادامه شعر
من این گونه ام که هستم. پس بدان که خوبی ات را می خواهم.
کسی نیکتر بجوی. هیچ بختی برای فروختن ندارم
همچون شیادان و بنگاهداران.
هنگامی که می غنودی به آسودگی کنار دریا
چنین هول هایی شبانه بر من می خزیدند،
چنین زخمه هایی روحم را می لرزاندند- اگر فقط می دانستی!
مه زار بهاری، استپ های آسیایی را افسون زده دربر می گیرند؛
دور تا جایی که چشم می تواند ببیند، فرسنگ ها از هر سو
فرشی رؤیاگون از لاله های تابان برمی افروزد
در فراسوی افق آه، چه صفایی
سراسر طبیعت را بارور می کند، و چه معصومیتی!
پروردگارا، به هر حال چه بایدم کرد برای مردم
ادامه شعر
اما، ای دوست، ما دیر آمدهایم. راست است که ایزدان زندهاند،
اما بر فرازمان، بالا در دنیایی گونهگون.
آنان در آن فرازگاه وظیفهای بیپایان به عهده دارند، و گویی کمی نگرانند
که زندهایم آیا یا مرده، بسیار از ما میپرهیزند.
جام سست همواره نمیتواند آنان را در برگیرد؛
آدمیان تنها گاهی میتوانند غنای ایزدان را برتابند. بنابراین
زندگی خود رؤیایی دربارهی آنها میشود.اما سرگشتگی و
خواب یاریمان میرساند: پریشانی و شبانه نیرو میدهند،
تا قهرمانان بسنده در گاهوارههای فولادینشان ببالند،
با قلبهایی به نیرومندی ایزدان، همچنان که چنین بود
تندرآسا بر میآیند. با این همه اغلب
ادامه شعر
اگر روزی همه عشقهای ناگفتهات
به سراغ همه دروغهای گفته شدهات باز آیند
اگر خوابهایی که به آینده تبعید کردهای
مانند شاخههای ظریفی بشکند
عشق ترمیم میکند
اگر برج ناقوس روزهای قلب تو
از هجوم توفان دروغ فرو بریزد
اگر خون زمان مانند ریگهای بر باد رفته
از دستهای تو جاری شود
عشق ترمیم میکند
اگر تنهاییات مانند اتاق هتلی است که چنگی به دل مهمانانش نمیزند
اگر از سایه میخکوب شدهات بیرون نمیتوانی شد
اگر کلید لحظههایی که بدان پناه آوردهای پوسیده است
عشق ترمیم میکند
ادامه شعر
راه چه طولانی بود
از پا افتادم
گاهی از پا که میافتی
تن میدهی به خستگی
میایستی و میگویی: رسیدم
کجا رسیدی؟ میگویی: فهمیدم
چرا فهمیدی؟ خب، بله، شاید این را فهمیدی
که هیچکس هیچوقت به هیچجا نمیرسد. حقیقت این است
ولی حقیقت را نمیگویی. در جیب پالتو مخفیاش میکنی
کنار دستت، کنار سکوتت، کنار خستگیات
پرنده هراسانِ
بوسهی ما
هنوز نمناک میپرسد
اگر سر رفتن داری، ای عشق
از چه رو آمدهای، ای عشق؟
ادامه شعر
وقتی به هم نزدیک میشویم
بیشتر از هم فاصله میگیریم
وقتی با هم هستیم
بیشتر تنهاییم
آرام آرام
خانهای در ذهنمان شکل میگیرد.
او تنهاست
من هم تنهایم
و از دودکش خانه
اندوه بالا میرود
ادامه شعر
کپی رایت © 2026 اِکولالیا – آرشیو شعر جهان
طراحی توسط Anders Noren — بالا ↑