الهام بخش نازنین من بود او
وقتی با آن همه کلمه ی بی جان
سر و کله می زدم
با حروف عطف و اضافه
اما و اگر و پس از آنکه
با دستورِ زبان دراز افسردگی
می آمد کنارم می نشست
شادمانی ِ ناب آسایش را
مثل نور خورشید
بر اولین بافه ی کاه
به یاد دارم

کنار ِ هم تماشایش کردیم
و خندیدیم
او به من همه چیز یاد داد
من به او خیانت کردم
آن وقت بود که مجبور شدم
باز با سکوت زندگی کنم
درست همان طور که فضانوردان
مجبورند یاد بگیرند
در خلا زندگی کنند
اگر فقط بر می گشت
به او همه چیز می دادم

اکولالیا | لیندا پاستان