اِکولالیا - آرشیو شعر جهان

لیست شاعران

برچسب اشعار عاشقانه (صفحه 1 از 4)

ریموند کارور

قبل از آن‌که دیگر دوست‌ات نداشته باشم

آن روز، هر جا که می‌رفت
از گذشته‌اش می‌گذشت
پرت می‌شد توی
تلّی از خاطرات

به پنجره‌هایی نگاه کرد که دیگر مال او نبود.
کار، فقر، بی‌پولی.
آن روزها، با آرزوهاشان می‌زیستند،
مصمم و راسخ،
چیزی جلودارشان نبود.
هیچ‌چیز
حتا برای مدتی طولانی.

ادامه شعر

فدریکو گارسیا لورکا

جسم تو، فنا شدنی

کسی عطر ماگنولیای تاریک درون‌ات را درنیافت
کسی بلبل مجروح عشق، میان دندان‌هایت را ندید
هزار اسب باریک ایرانی
در ماه پیشانی‌ات خفته‌اند
آن‌گاه که من چهار شب
کمرگاه تو را
که دشمن برف است
در آغوش خود داشتم

نگاه تو میان گچ و یاسمین
دسته‌گلی بی‌رنگ بود
از بذری که در خاک شد

ادامه شعر

یانیس ریتسوس

در موهای تو

در موهای تو
پرنده‌ای پنهان است
پرنده‌ای که رنگِ آسمان است
تو که نیستی
روی پای‌ام می‌نشیند

جوری نگاه می‌کند که نمی‌داند
جوری نگاه می‌کنم که نمی‌دانم

می‌گذارم‌اش روی تخت
و از پلّه‌ها پایین می‌روم
کسی در خیابان نیست
و درخت‌ها سوخته‌اند
کجایی؟

مارگارت اتوود

می‌خواهم در خواب تماشایت کنم

می‌خواهم در خواب
تماشایت کنم
می‌دانم که شاید هیچ‌وقت اتفاق نیفتد
می‌خواهم تماشایت کنم در خواب
با تو بخواب‌ام
یا به خواب‌ات بیایم
وقتی امواج نرم تاریکی در سرم
غلت می‌زنند
دوست دارم با تو قدم بزنم
در آن جنگل روشن پرتردید
با برگ‌های سبز-آبی
و خورشید گریان
و سه‌ ماه
به سمت آن غار
که باید بر آن نزول کنی
که بزرگ‌ترین وحشت توست

ادامه شعر

نزار قبانی

روز خواهد شد

روز خواهد شد
و درآن تورا دوست خواهم داشت،
روز خواهد شد
پس نگران نباش اگر بهار
تاخیر کرده است
و غمگین نباش اگر باران
متوقف شده است.
بناچار رنگ آسمان تغییر خواهد کرد
و ماه بر مدار می گردد،
روز خواهد شد!

روز خواهد شد
آن روز خواهم دانست چرا تمدن، زنانه است
و چرا شعر، زنانه است
و چرا نامه های عاشقانه زنانه هستند
و چرا زنان، هنگامی که عاشقند
به گنجشک و نور و آتش
بدل می شوند!

ادامه شعر

پابلو نرودا

به خاطر تو

به خاطر تو،
در باغ‌هایی مملو از گل‌های شکفته شده
من از شمیم خوش بهاران زجر می‌کشم!
چهره‌ات را به یاد ندارم،
زمان زیادی‌ست که دیگر دستانت در خاطرم نیست؛
چگونه لبانت مرا نوازش می‌کردند؟!

به خاطر تو،
تندیس‌های سپید خوابیده در پارک‌ها را دوست دارم،
تندیس‌های سپیدی که نه صدای‌شان به گوش می‌رسد و نه چیزی را به نگاه می‌کشند.
صدایت را از یاد برده‌ام
صدای پر از شادی‌ات را؛
چشمانت را به خاطر ندارم.
همان‌گونه که گلی با عطرش هم‌آغوش می‌شود
با خاطرات مبهمی از تو در آمیخته‌ام.

ادامه شعر

لویی آراگون

الزا، دلِ من

الزا، دلِ من!
از این بیش بی‌تابی سزاوار نیست.
آرام، آرام دلِ من، آرام‌تر!
تو باید دردهای بزرگ‌تری را تحمل کنی
اشک‌هایت را در پشت چشمانِ «من»!
در انتظار روزی بنشان
که بر غمی بزرگ‌تر بیفشان‌ام‌شان.

الزا،
اگر تو را گفتند از ستاره‌ی ناهید
نگین انگشتری خواهند ساخت
بپذیر…
اگر گفتند طلوع خورشید از گریبان مغرب‌ست
تو باورکن…
یا اگر دریای کبیر در ساغری گنجاندنی‌ست
به راستی پندار…
هر چیزی را باورکن
هر افسانه‌ای را و هر دروغی را؛
جز، این که در دل من «جز مهرت» چیز دیگری‌ست.
نه، زنهار باور نکن، هرگز!

پابلو نرودا

اگر ناگهان تو نباشی

اگر به ناگهان تو نباشی
اگر به ناگهان تو زنده نباشی
من زندگی را ادامه خواهم داد

جرأت نمی‌کنم
جرأت نمی‌کنم بنویسم
اگر تو بمیری
من زندگی را ادامه خواهم داد
زیرا
جایی که انسان صدایی ندارد
صدای من آن‌جاست

وقتی سیاه‌پوستان را می‌زنند
نمی‌توانم مرده باشم
وقتی برادران‌ام را می‌زنند
باید با آن‌ها بروم
وقتی پیروزی
نه پیروزی من
بل‌که پیروزی بزرگ
می‌آید
هرچند گنگ
باید حرف بزنم

ادامه شعر

بیژن الهی

می­‌خواست به آغوش‌ام پناه آورد

تنها یک­‌بار می‌­توانست
در آغوش‌اش کِشَد
و می­‌دانست آن‌گاه چون بهمنی فرو می­‌ریزد
و می­‌خواست به آغوش‌ام پناه آورد؛
نام‌اش برف بود
تن‌­اش برفی
قلب‌اش از برف
و تپش‌اش صدای چکیدن برف
بر بام‌های کاه‌­گلی،
و من او را
چون شاخه­‌ای که زیر بهمن شکسته باشد
دوست می­‌داشتم

پل سلان

در چشمۀ چشم‌هایت

در چشمۀ چشم‌هایت
تورهای ماهیگیران آب‌های سرگشته می‌زیند
در چشمۀ چشم‌هایت
دریا به عهد خود پایدار می‌ماند
من
قلبی مُقام‌گرفته در میان آدمیانم
جامه‌ها را از تن دور می‌کنم
و تلالو را از سوگند:
در سیاهی سیاه‌تر، من برهنه‌ترم،
من آن.زمان به عهد خود پایدارم
که پیمان‌شکسته باشم
من
تو هستم
آن‌زمان که من
من هستم.

ادامه شعر
Olderposts

کپی رایت © 2021 اِکولالیا – آرشیو شعر جهان

طراحی توسط Anders Norenبالا ↑