اکولالیا | آرشیو شعر جهان

نتلایج جستجو برای "" (صفحه 1 از 181)

اِنِس کیشِویچ

و مثلا دردی نداری

و مثلاً دردی نداری
روز مثلاً آفتابیست.
تو مثلاً شادمانی
در گذری،
مثلاً نمی‌بینندت.

همه مثلاً خوشحال.
همه مثلاً آسوده.
همه مثلاً خشنود.
و تو هم مثلاً خوشحال.

زندگی ادامه دارد،
مثلاً در صلح.
پرنده‌‌ها مثلاً آزاد.
آینده مثلاً روشن،
بسان کف دست.

ادامه شعر

ویسلاوا شیمبورسکا

انقراضِ قرن

قرار بود این قرنِ بیستمِ ما بهتر از قبل باشد
دیگر فرصت نمی‌کند این را ثابت کند
سال‌هایِ اندکی از آن مانده
سلانه سلانه پیش می‌رود
نفسش به شمار افتاده.

از بلاهایی که قرار نبود،
دیگر بیش از حد سرش آمده
و آنچه که قرار بود اتفاق بیفتد
اتفاق نیفتاده است.

قرار بود رو به بهار باشد
و از جمله رو به خوشبختی
قرار بود ترس، کوه‌ها و دره‌ها را خالی کند
قرار بود حقیقت زودتر از دروغ
به مقصد برسد.

ادامه شعر

محمود درویش

در انتظار تو هستم

در انتظار تو هستم
که خود را به من نمی‌رسانی
روزها و شب‌های سختی دارم
همه‌اش کنار جاده ایستاده‌ام
تمام سایه‌ها فریبم می‌دهند
تمام عابران دروغ می‌گویند
مگر می‌شود زنی را ندیده باشند
با پیراهن آبی
موهای شانه کرده
کفش‌های سفید
که می‌رقصد
شعر می‌خواند
و می‌آید

ادامه شعر

اِنِس کیشِویچ

فانوسی در پنجره

همین‌که هوا بد می‌شود، بورانی، بارانی،
یا برف روی زمین را می‌‌پوشاند،
مادرم همۀ گلدان‌ها را از پنجره برمی‌چیند،
و فانوسی آویزان می‌کند.

واخواهانه می‌‌پرسم: – فانوس برای چه؟ فانوس برای که؟
و صدای مادر بر زوزۀ سیاه درخت چیره می‌شود:
– پسرم، در این تاریکی، بی‌خانمانی اگر از این‌جا بگذرد،

ادامه شعر

سیلویا پلات

آدم‌ها

آدم‌ها را
بیش از  حد دوست دارم،
یا به هیچ وجه دوست ندارم
تا اعماق، پایین می‌روم،
در آدم ها ،غرق می‌شوم
تا آنچه هستند را،
واقعی ،
بشناسم!

سهراب سپهری

غمی غمناک

شب سردی است، و من افسرده. 
راه دوری است، و پایی خسته. 
تیرگی هست و چراغی مرده. 

می‌کنم، تنها؛ از جاده عبور: 
دور ماندند ز من آدم‌ها. 
سایه‌ای از سر دیوار گذشت، 
غمی افزود مرا بر غم‌ها. 

فکر تاریکی و این ویرانی 
بی‌خبر آمد تا با دل من 
قصه‌ها ساز کند پنهانی. 

ادامه شعر

سیلویا پلات

ماه اوت

باران ماه اوت!
هم بهترین اتفاق 
برای تابستانی که گذشت،
و هم‌برای پاییزی که از راه نرسیده است !
چه زمان عجیب و غریبی!

ترانه‌ها

همه چیز مرا به یاد تو می‌اندازد

هر چه هست تو را یاد من می‌آورد
ساده و دوست‌داشتنی
کارهایی که هر روز انجام می‌دادی
چیزی شبیه انتظار، همیشه همراه من است
انتظار برای آمدن دوباره تو
حتی اگر هیچوقت این اتفاق رخ ندهد
تمام اتاق از عشق ما پُر خواهد شد
مثل همان آهنگ قدیمی که همیشه با هم می‌خواندیمش
چهره‌ها و واژه‌ها
و رویایی که در این لحظه جاری است
وقتی که سپیده دم می‌زند
آیا همه این‌ها واقعیت خواهند داشت؟!

ادامه شعر

ناظم حکمت

حسرت

صد سال می‌شود که چهره‌اش ندیده‌ام
دست در کمرش نیداخته‌ام
در نی‌نی چشمانش خیره نشده‌ام
از فکر روشنش سوال ها نکرده‌ام
صد سال است که انتظار مرا می‌کشد
زنی در شهر.
هر دو بر یک شاخه بودیم، بر یک شاخه
از یک شاخه فروافتادیم و از هم جدا شدیم

ادامه شعر

چارلز بوکوفسکی

خدایان به زمین لبخند می‌زنند

در طبقه‌ی دوم نشسته‌ام
و قوز کرده در پژامه‌ی زردم
هنوز تظاهر می‌کنم که یک نویسنده‌ام
در ۷۱ سالگی
این غم لعنتی رهایم نمی‌کند
و زندگی تک‌تک سلول‌های مغزم را
تحلیل برده است
ردیف کتاب‌ها پشت سرم است
موهای تُنُکم را می‌خارانم
و به دنبال کلمه‌ها می‌گردم
سال‌هاست که زن‌ها و منتقدها و دانشگاه‌ها را از خود رنجانده‌ام
وزغ‌های عوضی
به زودی جشن خواهند گرفت

ادامه شعر
Olderposts

کپی رایت © 2020 اکولالیا | آرشیو شعر جهان

طراحی توسط Anders Norenبالا ↑