اکولالیا | آرشیو شعر جهان

نتلایج جستجو برای "#احمد_شاملو" (صفحه 1 از 4)

احمد شاملو

رکسانا / احمد شاملو

بگذار پس از من هرگز کسی نداند از رُکسانا با من چه گذشت.

بگذار کسی نداند که چگونه من از روزی که تخته‌های کفِ این کلبه‌ی چوبینِ ساحلی رفت و آمدِ کفش‌های سنگینم را بر خود احساس کرد و سایه‌ی دراز و سردم بر ماسه‌های مرطوبِ این ساحلِ متروک کشیده شد، تا روزی که دیگر آفتاب به چشم‌هایم نتابد، با شتابی امیدوار کفنِ خود را دوخته‌ام، گورِ خود را کنده‌ام…

اگرچه نسیم‌وار از سرِ عمرِ خود گذشته‌ام و بر همه چیز ایستاده‌ام و در همه چیز تأمل کرده‌ام رسوخ کرده‌ام؛
ادامه شعر

احمد شاملو

بودن / احمد شاملو

گر بدین سان زیست باید پست
من چه بی شرمم اگر فانوس عمرم را به رسوایی نیاویزم
از بلند کاج خشک کوچه ی بن بست
گر بدین سان زیست باید پاک
من چه ناپاکم اگر ننشانم از ایمان خود، چون کوه
یادگاری جاودانه برتراز بی بقای خاک

اکولالیا | #احمد_شاملو

ژاک پره‌ ور

برای تو ای یار

رفتم راسته‏‌ى پرنده‌فروش‌‏ها و
پرنده‏‌هایى خریدم
براى تو اى یار

رفتم راسته‌‏ى گل‌فروش‌‏ها و
گل‏‌هایى خریدم
براى تو اى یار

رفتم راسته‌‏ى آهنگرها و
زنجیرهایى خریدم
زنجیرهاى سنگینى براى تو اى یار
ادامه شعر

احمد شاملو

شبانه / احمد شاملو

میان خورشیدهای همیشه
زیبایی تو
لنگری‌ست ــ
خورشیدی که
از سپیده‌دم همه ستارگان
بی‌نیازم می‌کند.

نگاهت
شکست ستمگری‌ست ــ
نگاهی که عریانی روح مرا
از مهر
جامه‌یی کرد
بدانسان که کنونم
شب بی‌روزن هرگز
چنان نماید که کنایتی طنزآلود بوده است.
ادامه شعر

یانیس ریتسوس

تعمید دیگر

کلمات بینوا
غرقه‌ى اشک و خیس ِ مرارت
تعمید دوباره مى‌یابند.
پرنده‏ گانى که بال‏هاى خود را باز مى‌آفرینند
به پرواز درمى‏‌آیند
به نغمه سرایى مى‏پردازند
و کلماتى که نهان مى‏کنند
کلمات آزادى ‏ست.
ادامه شعر

احمد شاملو

به خاطر سنگ‌فرشی که مرا به تو می‌رساند

بخاطر سنگفرشی که مرا به تو می رساند
نه به خاطر آفتاب، نه به خاطر حماسه
به خاطر سایه‌ی بام کوچکش
به خاطر ترانه‌ای کوچک‌تر از دست‌های تو

نه به خاطر جنگل‌ها، نه به خاطر دریا
به خاطر یک برگ
به خاطر یک قطره
روشن‌تر از چشم‌های تو

نه به خاطر دیوارها -به خاطر یک چپر
نه بخاطر همه انسانها -به خاطر نوزادِ دشمنش شاید
نه به خاطر دنیا -به خاطر خانه‌ی تو
به خاطر یقینِ کوچکت
که انسان دنیایی ا ست
ادامه شعر

احمد شاملو

آخر بازی

عاشقان
سرشکسته گذشتند،
شرمسارِ ترانه‌های بی‌هنگامِ خویش.

و کوچه‌ها
بی‌زمزمه ماند و صدای پا.

سربازان
شکسته گذشتند،

خسته
بر اسبانِ تشریح،
و لَتّه‌های بی‌رنگِ غروری
نگونسار
بر نیزه‌هایشان.
ادامه شعر

احمد شاملو

خوابید آفتاب و جهان خوابید

خوابید آفتاب و جهان خوابید
از برج فار، مرغک دریا، باز
چون مادری به مرگ پسر، نالید

گرید به زیر چادر شب، خسته
دریا به مرگ بخت من، آهسته.

سر کرده باد سرد، شب آرام است.
از تیره آب ـ در افق تاریک ـ
با قارقار وحشی اردک‌ها
آهنگ شب به گوش من آید؛ لیک
در ظلمت عبوس لطیف شب
من در پی نوای گمی هستم.
زین‌رو، به ساحلی که غم‌افزای است
از نغمه‌های دیگر سرمستم
ادامه شعر

احمد شاملو

این فصل دیگری‌ست

این
فصلِ دیگری‌ست
که سرمایش
از درون
درکِ صریحِ زیبایی را
پیچیده می‌کند.

یادش به خیر پاییز
با آن
توفانِ رنگ و رنگ
که برپا
در دیده می‌کند!

هم برقرارِ منقلِ اَرزیزِ آفتاب،
خاموش نیست کوره
چو دی‌سال:
ادامه شعر

احمد شاملو

رنج

یاران من بیایید
با دردهایتان
و بار دردتان را
در زخمِ قلب من بتکانید
من زنده‌ام به رنج
می‌سوزدم چراغ تن از درد
یاران من بیایید
با دردهایتان
و زهر دردتان را
در زخم قلب من بچکانید

اکولالیا | #احمد_شاملو

Olderposts

کپی رایت © 2018 اکولالیا | آرشیو شعر جهان

طراحی توسط Anders Norenبالا ↑