اکولالیا | آرشیو شعر جهان

نتلایج جستجو برای "فدریکو گارسیا لورکا" (صفحه 1 از 2)

فدریکو گارسیا لورکا

مرد عاشق پیشه

در سرتاسر آسمان
تنها یک ستارهٔ‌گُشْن است.

لبریز از احساس و دیوانه از عشق
با ذره‌هایی از غبار و
گرده‌هایی از طلا.

برای دیدن قامت خود، اما
دنبال آینه‌ای می‌گردد!

ادامه شعر

فدریکو گارسیا لورکا

ایستاده بر سر این دوراهی‌ها

ایستاده بر سر این دوراهی‌ها،
بر لب جاری خواهم کرد، بدرورد خویش را
تا گام نَهم در جادهٔ روح و جان خویش.

خاطره‌ها بیدار می‌شوند
ساعت‌های شوم بیدار می‌شوند
من خواهم رسید به باغچهٔ کوچکِ سرودِ سپیدِ خویش
و لرزی ناگهان به جانم خواهد نشست
درست مثل ستاره‌ٔ سحری.

فدریکو گارسیا لورکا

با دشنه‌ای میان سینه‌اش

مرده، در خیابان بر جا رها شد
با دشنه ای میان سینه‌اش
هیچکس نمی‌شناختش
فانوس چه می‌لرزید
مادر
فانوس خیابان
چه می‌لرزید

ادامه شعر

فدریکو گارسیا لورکا

کسی عطر ماگنولیای تنت را در نیافت

کسی عطر ماگنولیای تنت را در نیافت
کسی مینای عشق را
در میان دندانهایت ندید
هزار مادیان ایرانی
در اصطبل ابروانت خفته اند
آن دم که چهار شب کامل
دست در کمرگاه تو
که دشمن برف است

اکولالیا | فدریکو گارسیا لورکا

فدریکو گارسیا لورکا

دریا خندید در دور دست

دریا خندید در دور دست
دندانهایش کف و لبهایش آسمان
– تو چه می فروشی دختر غمگین سینه عریان؟
– من آب دریاها را می فروشم آقا!
– پسر سیاه قاطی خونت چه داری؟
– آب دریاها را دارم آقا!
– این اشکهای شور از کجا می آید مادر؟
– آب دریاها را من گریه می کنم آقا!
دل من و این تلخی بی نهایت
سرچشمه اش کجاست؟
آب دریاها سخت تلخ است آقا!
دریا خندید در دور دست
دندانهایش کف و لبهایش آسمان

فدریکو گارسیا لورکا

نامت‌ را در شبی‌ تار بر زبان‌ می‌آورم‌

نامت‌ را در شبی‌ تار بر زبان‌ می‌آورم‌
ستارگان‌
برای‌ سرکشیدن‌ ماه‌ طلوع‌ می‌کنند
و سایه‌های‌ مبهم‌
می‌خسبند
خود را تهی‌ از ساز شعف‌ می‌بینم‌
ساعتی‌ مجنون‌ که‌ لحظه‌های‌ مرده‌ را زنگ‌ می‌زند
نامت‌ را در این‌ شب‌ تار بر زبان‌ می‌آورم‌
نامی‌ که‌ طنینی‌ همیشگی‌ دارد
فراتر از تمام‌ِ ستارگان‌
پرشکوه‌تر از نم‌نم‌ باران‌
آیا تو را چون‌ آن‌ روزهای‌ ناب‌
دوست‌ خواهم‌ داشت؟
ادامه شعر

فدریکو گارسیا لورکا

یک گل سرخ

پنداری امشب
از قدیسانم من
ماه را به دستم دادند
و من دگربار به آسمانش نهادم
که عشق خودخواهی بر نمی تابد
و خدا پاداشم داد

یک گل سرخ برسم عشق
ویک گل سفید برسم صلح واشتی
با طیفی از نور مهربانی
که این پاداش برایم تا ابد بس است

اکولالیا | #فدریکو_گارسیا_لورکا

فدریکو گارسیا لورکا

تو به قلب من مانندی

بخواب
بخواب از نگاه های در به در نترس
بخواب
تو را نه از پروانه گزندیست
نه از واژه
نوری که از سوراخ کلید می تابد
بخواب
تو به قلب من مانندی
ادامه شعر

فدریکو گارسیا لورکا

آه که دوست داشتن تو

راستش را می‌گویم
آه ، که دوست داشتن تو
چنین که دوستت دارم
چه دردآور است

با عشق تو
هوا آزارم می‌دهد
قلبم
و کلام نیز

پس چه کسی خواهد خرید
یراق ابریشمین
و اندوهی از قیطان سپید
تا برایم دستمالهای بسیار بسازد ؟
ادامه شعر

فدریکو گارسیا لورکا

گناه

چه دلپذیر است
اینکه گناهانمان پیدا نیستند
وگرنه مجبور بودیم
هر روز خودمان را پاک بشوییم
شاید هم می بایست زیر باران زندگی می کردیم
و باز دلپذیر و نیکوست اینکه دروغهایمان
شکل مان را دگرگون نمی کنند
چون در اینصورت حتی یک لحظه همدیگر را به یاد نمی آوردیم
خدای رحیم ، تو را به خاطر این همه مهربانی ات سپاس

اکولالیا | #فدریکو_گارسیا_لورکا

Olderposts

کپی رایت © 2019 اکولالیا | آرشیو شعر جهان

طراحی توسط Anders Norenبالا ↑