اکولالیا | آرشیو شعر جهان

نتلایج جستجو برای "مهدی حضرتی"

ان سکستون

شاعر جهالت

شاید که زمین معلق است در هوا،
نمی‌دانم من.
شاید ستاره‌ها برش‌های کاغذی کوچکی هستند
که قیچی غول پیکری بریده باشدشان،
نمی‌دانم من.
شاید که ماه اشکی ست در آسمان،
نمی‌دانم من.
و شاید خداوند آوایی‌ست ژرف،
که ناشنوایی شنیده باشدش،
من نمی‌دانم.

شاید که هیچ کس نیستم من.
البته، پیکری دارم
که قادر به گریختن نیستم از آن.
من، اما دلم می‌خواهد بزنم بیرون از سرم،‌
هرچند که آن هم خواهشی ست بی‌معنا.
بر لوح تقدیر، ثبت گشته است،
که من محبوسم در این کالبد انسانی.
از این روست که می‌خواهم
توجه‌تان را به مشکلی که دارم جلب کنم.

ادامه شعر

فرناندو پسوآ

غروب آفتاب

نمی دانم چگونه قادر است
شخصی غروب آفتاب را دلگیر بیابد، 
مگر آنکه در قیاس با طلوع آفتاب اینگونه دریابدش. 
اما آخر چگونه می توان دلگیرش یافت
یک چیز را که چرا چیزی دیگر نیست؟ 

فرناندو پسوآ

جوان جان باخته در من

اینک، بر فراز چروک پیشانیِ کوتاهم، 
دیگر سپید می‌گردد موی آن جوانِ جان باخته در من. 
امروز دیگر چندان فروغی ندارند چشمانم. 
و دیگر روا نیست بر لبانم،
سهمی از بوسه ها. 
اگر که اینک نیز دوستم میداری،

ادامه شعر

فرناندو پسوآ

می‌وزد، نسیمی بس آرام

به آرامی و به آرامی، بسی به آرامی،
می‌وزد، نسیمی بس آرام،
و همان سان می‌رود سوی دوردست‌ها، به آرامی،
و من، نه درمی‌یابم که در اندیشه‌ی چیستم،
و نه خواهم دریابم

کپی رایت © 2020 اکولالیا | آرشیو شعر جهان

طراحی توسط Anders Norenبالا ↑

آدرس اکولالیا در شبکه‌های اجتماعی

تلگرام اکولالیا
اینستاگرام اکولالیا
توییتر اکولالیا