اِکولالیا - آرشیو شعر جهان

دسته بندی اشعار فرناندو پسوآ

فرناندو پسوآ

آرزوها

من در قلب‌ام
مثل جعبه‏‌ای که از پُری درش بسته نمی‏‌شود
تمام جاهایی که بوده‌ام
تمام بندرهایی که به آن‌ها رسیده‌‏ام
تمام منظره‏‌هایی که از پنجره‌ها و دریچه‏‌ها
یا در پستوها در رویا دیده‌ام را جا داده‏‌ام
همه چیز، به اندازه‌ی همه‏ چیز
و این بسیار کمتر است از آرزوهای‌ام.

فرناندو پسوآ

اگر کسی روزی

اگر کسی روزی بر در تو کوبد
و تو را بگوید که از من خبر آورده
مبادا باورش کنی یا گمان بری که او
خود من‌ام
آخر به در کوفتن با نازکاری من
هموار نیست
حتا در اگر آن در ناپیدای
آسمان باشد.

اما تو اگر ناگاهی
بی‌آن‌که بشنوی بر در بکوند
سوی در آیی، در بُگشایی
و کسی به انتظار ایستاده ببینی
که انگاری بیم به در کوفتن‌اش هست
کمی درنگ کن.

ادامه شعر

فرناندو پسوآ

به هیچ‌چیز نمی‌اندیشم

به هیچ‌چیز نمی‌اندیشم
و این امر بنیادین، یعنی هیچ
برایم دل‌پذیر هم‌چون هوای شب است
هوایی مطبوع در تقابل با روزِ چله‌ی تابستان

به هیچ‌چیز نمی‌اندیشم، و چه خوب!
به هیچ‌چیز نیاندیشیدن
یعنی داشتن روحی از آن خود و به تمامی
به هیچ‌چیز نیاندیشیدن
یعنی جزر و مد زندگی را
در خلوت خود زیستن
به هیچ‌چیز نمی‌اندیشم.

ادامه شعر

فرناندو پسوآ

غروب آفتاب

نمی دانم چگونه قادر است
شخصی غروب آفتاب را دلگیر بیابد، 
مگر آنکه در قیاس با طلوع آفتاب اینگونه دریابدش. 
اما آخر چگونه می توان دلگیرش یافت
یک چیز را که چرا چیزی دیگر نیست؟ 

فرناندو پسوآ

جوان جان باخته در من

اینک، بر فراز چروک پیشانیِ کوتاهم، 
دیگر سپید می‌گردد موی آن جوانِ جان باخته در من. 
امروز دیگر چندان فروغی ندارند چشمانم. 
و دیگر روا نیست بر لبانم،
سهمی از بوسه ها. 
اگر که اینک نیز دوستم میداری،

ادامه شعر

فرناندو پسوآ

می‌وزد، نسیمی بس آرام

به آرامی و به آرامی، بسی به آرامی،
می‌وزد، نسیمی بس آرام،
و همان سان می‌رود سوی دوردست‌ها، به آرامی،
و من، نه درمی‌یابم که در اندیشه‌ی چیستم،
و نه خواهم دریابم

فرناندو پسوآ

بهار که بازمی‌گردد

بهار که بازمی‌گردد
شاید دیگر مرا بر زمین بازنیابد
چقدر دلم میخواست باورکنم بهار هم یک انسان است
به این امید که بیاید وُ برایم اشکی بریزد
وقتی می‌بیند تنها دوست خود را از دست داده است
بهار اما وجود حقیقی ندارد
بهار تنها یک اصطلاح است
حتی گلها و برگهای سبز هم دوباره بازنمی‌گردند
گلهای دیگری می آیند وُ برگهای سبز دیگری
همچنین روزهای ملایم دیگری
هیچ چیز دوباره بازنمی‌گردد
ادامه شعر

فرناندو پسوآ

روشن است که خسته ام

روشن است که خسته‌ام
زیرا آدمیان در جایی باید خسته شوند
از چه خسته‌ام، نمی‌دانم:
دانستنش به هیچ رو به کارم نیاید
زیرا خستگی همان است که هست
سوزش زخم همان است که هست
و آن را با سببش کاری نیست.
آری خسته‌ام،
و به نرمی لبخند می‌زنم
بر خستگی که فقط همین است
در آن آرزویی برای خواب
در روح تمنایی برای نیندیشیدن
و مهمتر از همه، شفافیت درخشانِ
فهمِ قفانگر…
و اینک یگانه تجمّلِ امیدی نداشتن؟

ادامه شعر

کپی رایت © 2021 اِکولالیا – آرشیو شعر جهان

طراحی توسط Anders Norenبالا ↑