اکولالیا | آرشیو شعر جهان

دسته بندی اشعار شعر (صفحه 1 از 179)

نزار قبانی

مثل پرندگانِ پاییز

دوست دارم گهگاه گم شوم 
مثل پرنده‌های پاییز 
می‌خواهم میهنی تازه بیابم 
غیر قابل دسترس 
و خدایی 
که مرا تعقیب نکند 
و سرزمینی که دشمنم نباشد!

می‌خواهم از پوستم بیرون بزنم 
از صدایم 
و از زبانم 
و مثل عطر مزرعه‌ها 
سیال شوم

ادامه شعر

گروس عبدالملکیان

دروغ دیواری است

دروغ دیواری است
که هر صبح آجرهایش را می‎چینی
بنّای بی‎حواس من!
در را فراموش کرده‎ای

آب تا گردنم بالا آمده
آجرها تا گردنم بالا آمده

ادامه شعر

محمد مختاری

نرفته باز می‌آیی

نرفته باز می‌آیی
و چرخ می‌خوری و آفتاب پاییزی
نشان پروازت را
بر خاک
چو نقطه‌ای کمرنگ
و دور می‌یابد.

چه تنگ حوصله است آسمانت
که سایه ی برگی لرزان می پوشاندت.

نگاه کن
نگاه استوایی
تمام قاره‌ها را گرم کرده است.
و آن زمان که در اقصای نور
ستاره‌ای دنباله‌دار
مدار عالم را می‌گسترد
همین تویی که در این دایره
مجال کوتاهت را دوره می‌کنی
و بال می زنی و چشم‌هایت
از گشتن
درون تیرگی و خون و باد
می‌لرزد.

ادامه شعر

محمد مختاری

محمد مختاری از شاعران معاصر و عضو کانون نویسندگان ایران بود. مختاری علاوه بر سرودن شعر و نویسندگی، آثاری از مایاکوفسکی، آنا آخماتووا و مارینا تسوتایوا را نیز به فارسی ترجمه کرده است. محمد مختاری منتقد چپ‌گرای کانون نویسندگان در اردیبهشت ۱۳۲۹در مشهد به دنیا آمد و از رشته‌ی ادبیات فارسی از دانشگاه فردوس مشهد فارغ التحصیل شد. سالِ ۱۳۵۱ با مریم حسین زاده که نقاش حرفه‌ای بود ازدواج کرد.

ادامه شعر

هالینا پوشویاتوسکا

بخاطر بسپار

بخاطر بسپار 
اگر مرگ 
به سراغ تو بیاید 
هرگز 
آن پیراهن بنفش را 
برتن نخواهم کرد.  
تاج گلهای رنگارنگ
با روبانهای رقصان 
درزمزمه باد را 
نخواهم خرید
هرگز، 
هیچ کدام
جماعتی میآیند و‌  میآیند 
جماعتی میروند و میروند 
من ،
در میان پنجره 
به تماشای آنها خواهم ایستاد

ادامه شعر

اِنِس کیشِویچ

و مثلا دردی نداری

و مثلاً دردی نداری
روز مثلاً آفتابیست.
تو مثلاً شادمانی
در گذری،
مثلاً نمی‌بینندت.

همه مثلاً خوشحال.
همه مثلاً آسوده.
همه مثلاً خشنود.
و تو هم مثلاً خوشحال.

زندگی ادامه دارد،
مثلاً در صلح.
پرنده‌‌ها مثلاً آزاد.
آینده مثلاً روشن،
بسان کف دست.

ادامه شعر

ویسلاوا شیمبورسکا

انقراضِ قرن

قرار بود این قرنِ بیستمِ ما بهتر از قبل باشد
دیگر فرصت نمی‌کند این را ثابت کند
سال‌هایِ اندکی از آن مانده
سلانه سلانه پیش می‌رود
نفسش به شمار افتاده.

از بلاهایی که قرار نبود،
دیگر بیش از حد سرش آمده
و آنچه که قرار بود اتفاق بیفتد
اتفاق نیفتاده است.

قرار بود رو به بهار باشد
و از جمله رو به خوشبختی
قرار بود ترس، کوه‌ها و دره‌ها را خالی کند
قرار بود حقیقت زودتر از دروغ
به مقصد برسد.

ادامه شعر

محمود درویش

در انتظار تو هستم

در انتظار تو هستم
که خود را به من نمی‌رسانی
روزها و شب‌های سختی دارم
همه‌اش کنار جاده ایستاده‌ام
تمام سایه‌ها فریبم می‌دهند
تمام عابران دروغ می‌گویند
مگر می‌شود زنی را ندیده باشند
با پیراهن آبی
موهای شانه کرده
کفش‌های سفید
که می‌رقصد
شعر می‌خواند
و می‌آید

ادامه شعر

اِنِس کیشِویچ

فانوسی در پنجره

همین‌که هوا بد می‌شود، بورانی، بارانی،
یا برف روی زمین را می‌‌پوشاند،
مادرم همۀ گلدان‌ها را از پنجره برمی‌چیند،
و فانوسی آویزان می‌کند.

واخواهانه می‌‌پرسم: – فانوس برای چه؟ فانوس برای که؟
و صدای مادر بر زوزۀ سیاه درخت چیره می‌شود:
– پسرم، در این تاریکی، بی‌خانمانی اگر از این‌جا بگذرد،

ادامه شعر

سیلویا پلات

آدم‌ها

آدم‌ها را
بیش از  حد دوست دارم،
یا به هیچ وجه دوست ندارم
تا اعماق، پایین می‌روم،
در آدم ها ،غرق می‌شوم
تا آنچه هستند را،
واقعی ،
بشناسم!

Olderposts

کپی رایت © 2020 اکولالیا | آرشیو شعر جهان

طراحی توسط Anders Norenبالا ↑