اکولالیا | آرشیو شعر جهان

دسته بندی کنستانتین کاوافی

کنستانتین کاوافی

فکر و ذکرم شده این کار

فکر و ذکرم شده این کار. ولی امروز
چه کند پیش می‌رود، ای داد!
از صبح، هوا بس که گرفته بود، دقمرگ شدم.
همه‌اش باران.
همه‌اش باد، باد، باد.
حرفم که نمی‌اید، چه کنم جز نگاه و نظربازی؟
درین گرته‌ی بیرنگ که حال پیش چشم دارم در قاب،
لبِ پاشوبه غنوده‌ست جوانی رعنا،
شاید خسته از کبوتر بازی‌ زیر آفتاب.
چه قدی، چه قامتی!
عجب ظهر قیامتی
ادامه شعر

کنستانتین کاوافی

آن‌قدر که زل زدم به زیبایی

آن‌قدر که زل زدم به زیبایی
ذهنم از آن پر شده
خط‌های تن، لب‌های سرخ، اندام سوزنده
موهایی که انگار مجسمه‌های یونانی
همیشه زیبا حتی در پریشانی
طره‌ای ریخته روی سپید پیشانی
صور عشق، همان‌طور که شعر من می‌طلبید
ادامه شعر

کنستانتین کاوافی

گاهی برگرد و بغلم کن

گاهی برگرد و بغلم کن
برگرد و تنگ بغلم کن
وقتی حافظه‌ی تن بیدار می‌شود
هوسی قدیمی دوباره در خون می‌دود
وقتی لب‌ها و پوست یادشان می‌آید
و دست‌ها هوای لمس تو را دارند
گاهی برگرد و بغلم کن
وقتی لب‌ها و پوست یادشان می‌آید
مرا با خود ببر
در شب

اکولالیا | #کنستانتین_کاوافی
ترجمه از #فرزانه_دوستی

کپی رایت © 2018 اکولالیا | آرشیو شعر جهان

طراحی توسط Anders Norenبالا ↑