اکولالیا | آرشیو شعر جهان

دسته بندی اشعار ولادیمیر مایاکوفسکی

ولادیمیر مایاکوفسکی

جوهر گوگرد

بر چشمانت آذرخشی افتاد:
دیدمت
همراه با دیگران.
پست و
پلیدی-
و رفت
و رفت
و رفت
با دشنام.
من بچه ای خردمندم

ادامه شعر

ولادیمیر مایاکوفسکی

راهم بده ماریا

ماریا! ماریا! ماریا!
راهم بده ماریا!
تاب کوچه را ندارم
راهم نمی‌دهی ؟
می‌خواهی
گونه‌هایم گود
مزه از دست داده
چشیده‌ی خاص و عام
بیایم پیشت؟
با صدایی بی‌دندان بگویم به تو:
اینک شده‌ام مردی قابل اعتماد؟
ماریا
نگاهم کن
پشتم خمیده شد
در کوچه
مردم
چشم تنگ می‌کنند
چشم‌هایی از چهل سال ولگردی فرسوده
ادامه شعر

ولادیمیر مایاکوفسکی

ساختن زندگی

اما برای شادمانی
سیاره‌ی ما
چندان آماده نیست
خوشی را باید
از چنگ روزهای آینده
بیرون کشید
در این زندگی
مردن
ادامه شعر

ولادیمیر مایاکوفسکی

پرونده بسته شد

پرونده بسته شد
و قایق عشق
به صخره ی زندگی روزمره شکست.
با زندگی بی حساب شدم.

بی جهت
دردها را دوره نکنید
و یا آزارها را.
شاد باشید

درام نویسان جهان، جلد دوم

این شعر آخرن سروده‌ی مایاکوفسکی قبل از خودکشی‌اش است که بر روی تکه کاغذی کنار جسدش پیدا کردند.

ولادیمیر مایاکوفسکی

می‌ترسم از یاد ببرم اسمت را

می‌ترسم از یاد ببرم اسمت را
به سان شاعران
که می‌ترسند از یاد ببرند
آن کلمه را
که زاده شد از شکنجه‌ی شب
آن کلمه را
که می نماید همتراز خدا
اما
همیشه به یاد خواهم داشت
جسمت را
اما
همیشه دوست خواهم داشت
جسمت را
اما
همیشه پاس خواهم داشت
جسمت را
ادامه شعر

ولادیمیر مایاکوفسکی

من هر آنجایم که که درد آنجاست

من هر آنجایم که که درد آنجاست
زیرا که من
بر هر دانه ی اشک مصلوب شده ام
ادامه شعر

کپی رایت © 2020 اکولالیا | آرشیو شعر جهان

طراحی توسط Anders Norenبالا ↑