اکولالیا | آرشیو شعر جهان

دسته بندی فدریکو گارسیا لورکا (صفحه 1 از 2)

فدریکو گارسیا لورکا

نامت‌ را در شبی‌ تار بر زبان‌ می‌آورم‌

نامت‌ را در شبی‌ تار بر زبان‌ می‌آورم‌
ستارگان‌
برای‌ سرکشیدن‌ ماه‌ طلوع‌ می‌کنند
و سایه‌های‌ مبهم‌
می‌خسبند
خود را تهی‌ از ساز شعف‌ می‌بینم‌
ساعتی‌ مجنون‌ که‌ لحظه‌های‌ مرده‌ را زنگ‌ می‌زند
نامت‌ را در این‌ شب‌ تار بر زبان‌ می‌آورم‌
نامی‌ که‌ طنینی‌ همیشگی‌ دارد
فراتر از تمام‌ِ ستارگان‌
پرشکوه‌تر از نم‌نم‌ باران‌
آیا تو را چون‌ آن‌ روزهای‌ ناب‌
دوست‌ خواهم‌ داشت؟
ادامه شعر

فدریکو گارسیا لورکا

یک گل سرخ

پنداری امشب
از قدیسانم من
ماه را به دستم دادند
و من دگربار به آسمانش نهادم
که عشق خودخواهی بر نمی تابد
و خدا پاداشم داد

یک گل سرخ برسم عشق
ویک گل سفید برسم صلح واشتی
با طیفی از نور مهربانی
که این پاداش برایم تا ابد بس است

اکولالیا | #فدریکو_گارسیا_لورکا

فدریکو گارسیا لورکا

تو به قلب من مانندی

بخواب
بخواب از نگاه های در به در نترس
بخواب
تو را نه از پروانه گزندیست
نه از واژه
نوری که از سوراخ کلید می تابد
بخواب
تو به قلب من مانندی
ادامه شعر

فدریکو گارسیا لورکا

آه که دوست داشتن تو

راستش را می‌گویم
آه ، که دوست داشتن تو
چنین که دوستت دارم
چه دردآور است

با عشق تو
هوا آزارم می‌دهد
قلبم
و کلام نیز

پس چه کسی خواهد خرید
یراق ابریشمین
و اندوهی از قیطان سپید
تا برایم دستمالهای بسیار بسازد ؟
ادامه شعر

فدریکو گارسیا لورکا

گناه

چه دلپذیر است
اینکه گناهانمان پیدا نیستند
وگرنه مجبور بودیم
هر روز خودمان را پاک بشوییم
شاید هم می بایست زیر باران زندگی می کردیم
و باز دلپذیر و نیکوست اینکه دروغهایمان
شکل مان را دگرگون نمی کنند
چون در اینصورت حتی یک لحظه همدیگر را به یاد نمی آوردیم
خدای رحیم ، تو را به خاطر این همه مهربانی ات سپاس

اکولالیا | #فدریکو_گارسیا_لورکا

فدریکو گارسیا لورکا

می ترسم از تنها بودن در این ساحل

مگذار شکوه چشمان تندیس وارت
یا عطر گل سرخی شبانه
با نفست بر گونه ام می نشیند از دست بدهم
می ترسم از تنها بودن در این ساحل
چونان درختی بی بار
سوخته در حسرت گل برگ جوانی
که گرمایش بخشد
ادامه شعر

فدریکو گارسیا لورکا

واژه هایت در قلب من

واژه هایت در قلب من
دایره های سطح آب را می مانند
بوسه ات بر لبانم
به پرنده ای در باد می ماند
چشمان سیاهم بر روشنای اندامت
فواره های جوشان در دل شب را یادآورند
چونان ستاره ی زحل
بر مدار تو دور دایره می گردم
در رویاهایم
بر مداری می چرخم
ادامه شعر

فدریکو گارسیا لورکا

به خاطر بالهایم بر خواهم گشت

به خاطر بالهایم بر خواهم گشت
بگذار برگردم
می خواهم در سرزمین سپیده بمیرم
در دیار دیروزها
به خاطر بالهایم بر خواهم گشت
بگذار برگردم
می خواهم دور از چشم دریا
در سرزمین بی مرزی ها بمیرم

اکولالیا | #فدریکو_گارسیا_لورکا

فدریکو گارسیا لورکا

من‌ نخواستم‌

من‌ نخواستم‌
نخواستم‌ که‌ سخنی‌ با تو بگویم‌
در چشمانت‌ دو درخت‌ جوان‌ دیده‌ام‌
که‌ دیوانه‌ از نسیم‌
از طلا و خنده‌
تکان‌ می‌خورده‌اند
من‌ نخواستم‌
نخواستم‌ که‌ سخنی‌ با تو بگویم‌

اکولالیا | #فدریکو_گارسیا_لورکا

فدریکو گارسیا لورکا

ترانه ای که نخواهم سرود

ترانه ای که نخواهم سرود
من هرگز
خفته است روی لبانم
ترانه یی
که نخواهم سرود من هرگز

بالای پیچک
کرم شب تابی بود
و ماه نیش می زد
با نور خود بر آب

چنین شد پس که من دیدم به رویا
ترانه ای را
که نخواهم سرود هرگز
ترانه ای پر از لب ها
و راههای دور دست
ترانه ساعات گمشده
در سایه های تار
ترانه ستاره های زنده
بر روز جاودان

اکولالیا | #فدریکو_گارسیا_لورکا

Olderposts

کپی رایت © 2018 اکولالیا | آرشیو شعر جهان

طراحی توسط Anders Norenبالا ↑