اِکولالیا - آرشیو شعر جهان

نتلایج جستجو برای "محمدرضا فرزاد"

محمود درویش

بارانی آرام در پاییزی دور

برای شنیدن نسخه صوتی فیلترشکن لازم است!

بارانی آرام در پاییزی دور
وَ گنجشک‌ها آبی‌اند… آبی
وَ زمین، ضیافتی.
به من مگو که من ابرِ فرودگاه‌ام
چون من هیچ نمی‌خواهم
از سرزمینی که افتاد از پنجره‌ی قطاری بیرون
جز دستمالِ‌ مادرم
وَ دلایلی برای مرگی نو.
بارانی آرام در پاییزی غریب
وَ پنجره‌ها سفیدند…سفید
وَ خورشید اناری در گرگ و میش عصر
وَ من نارنج‌بُنی متروک
پس از چه رو می‌گریزی از تن‌ام
حال که من هیچ نمی‌خواهم
از سرزمینِ خون‌واژه‌ها و بلبل
جز دستمالِ‌ مادرم
وَ دلایلی برای مرگی نو.

ادامه شعر

کارلوس دروموند د آندراده

باز نکن آن درِ بسته را

باز نکن
آن درِ بسته را.
شاید چیزی بیابی
که نه در پی‌اش بودی
نه در انتظارش.

در تاریکی
شاید پای‌ات بخورد
به دو عاشقِ دست‌پاچه
که دارند سرِ پا عشق‌بازیِ می‌کنند

و آن شمعِ توی دست‌ات
پِرپِرزنان
شاید چهره‌ی نشمه‌ی جوان‌ات را نشان‌ات دهد
شاید چهره‌ی شوهرِ حسودت را.

ادامه شعر

رافائل آلبرتی

در سینه‌ام

در سینه‌ام
دالان‌های فراخ باز شود
و تمام دریاها را در خود فرو برَد

پنجره‌های عریض
تمام خیابان‌ها را چراغان کنند

بام‌ها
باروها را برهم نشانند

شهرهای پَرت
از نو جان گیرند
قطارها زن و شوهرها را بردارند و
راهی شوند

ادامه شعر

تادئوش روژه‌ویچ

کیست شاعر؟

شاعر همو که شعر می‌نویسد 
همو که شعر نمی‌نویسد 
شاعر همو که زنجیر می‌درد 
همو که به خود زنجیر می‌زند 
شاعر همو که ایمان می‌آورد 
همو که ایمان نیاورد 
شاعر همو که دروغ گفته 
همو که دروغش گفتند 
ادامه شعر

آنا اشویر

باز هر دو درد کشیدیم

به دنیا که آمدم
خونِ مادرم
ریخت از لای پاهاش.
هر دو درد کشیدیم
او بیش از من.
مادرم که مرد
خون مادرم
ریخت
رفت از لای پاهاش
و باز هر دو درد کشیدیم
و باز، او بیش از من
ادامه شعر

بلاگا دیمیتروا

پاره ای از من

پاره ای از من
همواره در حسرت گرما
و محروم از آن
پاره ای از من
همساز با سپیده ی بردمیده
و همواره اسیر سایه های رویا
پاره ای از من
سرشار از پر پرواز
و گم کرده سهم خود از آبی آسمان
پاره ای از من
ادامه شعر

بلاگا دیمیتروا

فن شعر

هر شعرت را چنان بنویس
که انگار آخری ست
در این قرن، قرن اشباع از استرِنسیوم،
لبریز از تروریسم،
که با سرعت فراصوت درگذر است،
مرگ، به ناگهان موحشی سر می رسد.
هر کلامت را
چنان چون نامه ی واپسین پیش از اعدامی
بنویس
چنان چون التماسی حک شده بر دیوار زندان
نه حق دروغ گفتن داری
نه حق نشستن به بازیچه ها
فرصت اصلاح اشتباهت نیست
ادامه شعر

تادئوش روژه‌ویچ

عشق ۱۹۴۴

عریان
بی دفاع
لبالب
چشم ها، بازِ باز
به گوش
ادامه شعر

آنا اشویر

پرم از عشق

پرم از عشق
مثل درختی بزرگ که از باد
مثل اسفنجی که از دریا
مثل عمری دراز که از رنج
مثل زمان که از مرگ

اکولالیا | #آنا_اشویر
ترجمه از #محمدرضا_فرزاد
از کتاب نبودنت – نشر چشمه

آنا اشویر

خز دزد

خمپاره ای
درِ مغازه ی خز فروشی را
از هم می درد.

مردی می خزد تو
یک بغل خز می قاپد
بغل می‌زند و به دو، تا جلو در
خز ها را خِرکش می‌کند.
ادامه شعر

کپی رایت © 2021 اِکولالیا – آرشیو شعر جهان

طراحی توسط Anders Norenبالا ↑