اِکولالیا - آرشیو شعر جهان

لیست شاعران

نویسنده: ادمین (صفحه 129 از 188)

ژاک پره‌ ور

این زخم عشق چه می سوزد

مهربان و دهشتناک
سیمای عشق
شبی ظاهر شد
بعد بلندای یک روز بلند
گویا کمانگیری بود
با کمانش
و یا نوازنده ای
با چنگش
دیگر نمی دانم
هیچ دیگر نمی دانم
تنها می دانم بر من زخم زده
ادامه شعر

ژاک پره‌ ور

نمی دانیم عشق چیست

امروز چه روزى است؟
ما خود تمامى روزهاییم اى دوست
ما خود زندگی ایم به تمامى اى یار
یکدیگر را دوست می داریم و زندگى می کنیم
زندگى می کنیم و یکدیگر را دوست می داریم و
نه می دانیم زندگى چیست و
نه می دانیم روز چیست و
نه می دانیم عشق چیست

اکولالیا | #ژاک_پره‌_ور

فدریکو گارسیا لورکا

یک گل سرخ

پنداری امشب
از قدیسانم من
ماه را به دستم دادند
و من دگربار به آسمانش نهادم
که عشق خودخواهی بر نمی تابد
و خدا پاداشم داد

یک گل سرخ برسم عشق
ویک گل سفید برسم صلح واشتی
با طیفی از نور مهربانی
که این پاداش برایم تا ابد بس است

اکولالیا | #فدریکو_گارسیا_لورکا

فدریکو گارسیا لورکا

تو به قلب من مانندی

بخواب
بخواب از نگاه های در به در نترس
بخواب
تو را نه از پروانه گزندیست
نه از واژه
نوری که از سوراخ کلید می تابد
بخواب
تو به قلب من مانندی
ادامه شعر

فدریکو گارسیا لورکا

آه که دوست داشتن تو

راستش را می‌گویم
آه ، که دوست داشتن تو
چنین که دوستت دارم
چه دردآور است

با عشق تو
هوا آزارم می‌دهد
قلبم
و کلام نیز

پس چه کسی خواهد خرید
یراق ابریشمین
و اندوهی از قیطان سپید
تا برایم دستمالهای بسیار بسازد ؟
ادامه شعر

فدریکو گارسیا لورکا

گناه

چه دلپذیر است
اینکه گناهانمان پیدا نیستند
وگرنه مجبور بودیم
هر روز خودمان را پاک بشوییم
شاید هم می‌بایست زیر باران زندگی می‌کردیم
و باز دلپذیر و نیکوست اینکه دروغ‌هایمان
شکل‌مان را دگرگون نمی کنند
چون در این‌صورت حتی یک لحظه همدیگر را به یاد نمی‌آوردیم
خدای رحیم ، تو را به خاطر این همه مهربانی‌ات سپاس

اکولالیا | #فدریکو_گارسیا_لورکا

فدریکو گارسیا لورکا

می ترسم از تنها بودن در این ساحل

مگذار شکوه چشمان تندیس وارت
یا عطر گل سرخی شبانه
با نفست بر گونه ام می نشیند از دست بدهم
می ترسم از تنها بودن در این ساحل
چونان درختی بی بار
سوخته در حسرت گل برگ جوانی
که گرمایش بخشد
ادامه شعر

فدریکو گارسیا لورکا

واژه‌هایت در قلب من

واژه‌هایت در قلب من  
دایره‌های سطح آب را می‌مانند 
بوسه‌ات بر لبانم 
به پرنده‌ای در باد می‌ماند 
چشمان سیاهم بر روشنای اندامت 
فواره‌های جوشان در دل شب را یادآورند 
چونان ستاره ی زحل 
بر مدار تو دور دایره می‌گردم 
در رویاهایم 
بر مداری می‌چرخم 
ادامه شعر

فدریکو گارسیا لورکا

به خاطر بالهایم بر خواهم گشت

به خاطر بالهایم بر خواهم گشت
بگذار برگردم
می خواهم در سرزمین سپیده بمیرم
در دیار دیروزها
به خاطر بالهایم بر خواهم گشت
بگذار برگردم
می خواهم دور از چشم دریا
در سرزمین بی مرزی ها بمیرم

اکولالیا | #فدریکو_گارسیا_لورکا

لئو فره

با گذشت زمان، همه چیز می‌گذرد

با گذشت زمان
با گذشت زمان، همه چیز می‌گذرد
چهره را فراموش می‌کنیم و صدا را هم
قلبی که نتپد، رنج رفتن نمی‌کشد
فراتر نمی‌جوید، رها می‌کند و این‌چنین بهتر است
با گذشت زمان
با گذشت زمان همه چیز می‌گذرد
دیگری را که دوست می‌داشتیم، که زیر باران می‌جستیم
دیگری را که از یک نگاه می‌خواندیم
در میان کلمات و خطوط و زیر نقاب
پیمانی آراسته که در خواب می‌شود
با زمان، همه چیز ناپدید می‌شود

ادامه شعر
Olderposts Newerposts

کپی رایت © 2026 اِکولالیا – آرشیو شعر جهان

طراحی توسط Anders Norenبالا ↑

×