۱
در رودهای جدایی
ایمان سبز ماست که جاری است
او میرود در دل مردابهای شهر
در راه آفتاب
خم میکند بلندی هر سرو سرافراز
۲
از خون من بیا بپوش ردایی
من غرق میشوم
در برودت دعوت
ای سرزمین من
ای خوب جاودانهی برهنه
قلبت کجای زمین است
که بادهای همهمه را
اینک صدا زنم
س در حجرههای ساکت تپیدن آن؟