اِکولالیا - آرشیو شعر جهان

لیست شاعران

دسته بندی اشعار شعر (صفحه 1 از 197)

شارل بودلر

کلافِ زمان

من ترحمِ تو را می‌طلبم، ای یکتا زنی که
از ژرفِ گودالِ تیره‌ای که دلم در آن افتاده است دوستت می‌دارم.

این‌جا جهانی تیره با افقی سُربی‌ست
که شبانگاه، در آن هراس و ناسزا شناور است.

خورشیدی بی‌گرما شش ماه بر فرازش بال می‌گسترد
و شش ماهِ دیگر، تیرگی زمین را می‌پوشاند
سرزمینی‌ست برهنه‌تر از سرزمینِ قطبی؛
نه جانوری، نه رودی، نه سبزه‌ای، نه بیشه‌ای!

وحشتی در جهان نیست
که از خشونتِ سردِ این خورشیدِ یخ‌زده
و این شبِ پهناورِ هم‌سانِ نخستین روزهای جهان، افزون‌تر باشد.

ادامه شعر

خورخه لوئیس بورخس

خاطرم سرشار باد

خاطرم سرشار باد
از یاد خیابانی خاکی با دیوارهای کوتاه
و سواری بالا بلند
که سپیده را از خود سرشار می‌کند
با شنلی ژنده و بلند
در یکی از روزهای ملالت‌بار
در روزی بی‌تاریخ.

خاطرم سرشار باد
از یاد مادرم که به صبح می‌نگرد
در ایستگاه قطار سانتا ایرِنه
بی خبر از آنکه قرار است
نام خانوادگی اش بورخِس شود.
خاطرم سرشار باد
از یاد جنگیدن در نبرد سِپدا
و نظاره اسنانیسلاو دلکامپو
آنگاه که با شادمانی دلاورانه اش
نخستین گلوله را بر تن خویش خوشامد می گفت.

ادامه شعر

کارلوس دروموند د آندراده

عطر باغ و میوه‌های جنگلی را

برایت،
عطر باغ وُ میوه‌های جنگلی را،
عشق‌بازیِ آستانه‌ی در،
شنبه‌های لبریز از عشق
یکشنبه‌های آفتابی
دوشنبه‌های خوش‌خُلق را
آرزو میکنم.

برایت،
یک فیلم با خاطرات مشترک
نوشیدن شراب با دوستانت
و یک نفر که تو را بسیار دوست دارد
آرزو می‌کنم.

شنیدن واژه‌های مهربان
دیدن زندگیِ درحال عبور
رویت شبی با ماه کامل
مرور یک رابطه‌ی دوستانه‌ی عمیق
و ایمان به خدا را
برایت دوست دارم.

ادامه شعر

والت ویتمن

سرود خویشتن

۱

بودنم را به بزم می‌گیرم، و می‌سرایم خویشتن را
و آنچه می‌پندارم، خود پندار توست
هر ذره از من، به نیکی همانا ذرّات توست
روان‌َم را فرامی‌خوانم و می‌پراکنم‌َش،
می‌خوانم‌َ و می‌پراکنم خویش را، به تماشای یگانه‌ای نی‌ از علف‌هایِ تابستان می‌شتابم،
زبان من، هر قطرهٔ خون‌َم، از این خاک برآمده، وز این هوا،
و این‌جا، از والدین خویش زاییده شده‌م، و بدان‌سانِ هم‌نیاکان‌َم،
اینک، سی‌و‌هفت ساله‌ام، در آغازَش، در اوجِ سلامت،
امید با من است تا مرگ‌هنگام دست برندارم.
از باورهای‌َم و آموخته‌های‌َم که در تعلیق نایند،


۲

خانه‌ها و اتاق‌ها، آکنده از عطر و طاقچه‌ها در غوغای این عطرها پُر،
نفس می‌کشم رایحهٔ خوش را و می‌دانم‌َش و به حسن می‌دانم‌َش،
عصاره‌ها مرا مست خواهند کرد، لیک نخواهم گذاشت‌ِشان،
فضا آکنده از عطری نیست، اثری از رایحه‌ها نیست، بویی به مشام نمی‌رسد،
آن تا ابد مخصوصِ دهان من است، که در عشقی با اوی‌ام،
به ساحل و کنارهٔ جنگل خواهم رفت، عور و بی‌تلبیس، سخت خواهان آن‌ْام که مرا لمس کند، بخاری از نَفَسِ خویشتن‌َم،
پریشان‌ْام از آن‌که با خود می‌آمیزم.
پژواک‌ها، امواج، همهمهٔ نجواها، عنصرِ عشق، رشتهٔ ابریشم، واپیچش شاخه‌ها و تاک،
دم‌های من و قوت قلب‌َم، تکانه‌های سینه‌ام، گذر از صخره‌های تاریکِ دریا، و خرمنی از علف خشک،
نجوای واژه‌گان دشنام‌گونه از گلوی من در واپیچشِ باد مستورْ می‌ماند،
چند بوسهٔ آرام و اینک، چند حیا، و آنک، رسیدنی به گرد بازوها،
بازی‌یِ نور و سایه بر درختان، به‌وقت جنباندن شاخ‌سارانِ نرم، در شوق تنهایی یا که هیاهوی خیابان‌ها یا که بر کرانه‌ها و شیب‌های تپه،
در من احساس سلامت است و تحریر آواز ظهر کامل، و سرود من که از تخت و دیدارِ آفتاب سربرمی‌آورد.

ادامه شعر

یانیس ریتسوس

در موهای تو

در موهای تو
پرنده‌ای پنهان است
پرنده‌ای که رنگِ آسمان است
تو که نیستی
روی پای‌ام می‌نشیند

جوری نگاه می‌کند که نمی‌داند
جوری نگاه می‌کنم که نمی‌دانم

می‌گذارم‌اش روی تخت
و از پلّه‌ها پایین می‌روم
کسی در خیابان نیست
و درخت‌ها سوخته‌اند
کجایی؟

اریش فرید

در ویتنام خانه‌ها ویران است

از وقتی باغبان شاخه‌های درختانم را هرس کرده است
سیب‌های باغم درشت‌تر شده‌اند
اما برگ‌های درخت گلابی آفت‌زده
پژمرده‌اند

در ویتنام برگ‌ریزان است

فرزندانم همه تندرست‌اند
اما برای پسر کوچکم نگرانم
او هنوز در مدرسه جدیدش
با محیط انس نگرفته است

در ویتنام کودکان می‌میرند

ادامه شعر

احمدرضا احمدی

این چه رنجی است

چه رنجی است
خوابیدن زیر آسمانی
که نه ابر دارد نه باران
از هراس از کلمات
هر شب خواب‌های
آشفته می‌بینیم

به این جهان آمده‌ایم
که تماشا کنیم

صندلی های فرسوده و رنگ باخته
سهم ما شد
انتخاب ما مرواریدهای رخشان
بود

ادامه شعر

اکتاویو پاز

چهره‌ی تو را می‌جویم

هذیان‌ام را دنبال می‌کنم، اتاق‌ها، خیابان‌ها
کورمال‌کورمال به‌درونِ راه‌روهای زمان می‌روم
از پلّه‌ها بالا می‌روم و پایین می‌آیم
بی‌آن‌که تکان بخورم با دست دیوارها را می‌جویم
به نقطه‌ی آغاز بازمی‌گردم
چهره‌ی تو را می‌جویم
به میانِ کوچه‌های هستی‌ام می‌روم
در زیرِ آفتابی بی‌زمان
و در کنار من
تو چون درختی راه می‌روی
تو چون رودی راه می‌روی
تو چون سنبله‌ی گندم در دست‌های من رشد می‌کنی
تو چون سنجابی در دست‌های من می‌لرزی
تو چون هزاران پرنده می‌پری
خنده‌ی تو بر من می‌پاشد

ادامه شعر

پابلو نرودا

بگو آیا گل سرخ، عریان است؟

بگو آیا گل سرخ، عریان است؟
یا همین یک لباس را دارد؟

راست است که امیدها را باید
با شبنم آبیاری کرد؟

چرا درختان
شوکت ریشه‌های‌شان را پنهان می‌کنند؟

چه چیزی در جهان
از قطارِ ایستاده در باران غم‌انگیزتر است؟

چرا برگ‌ها وقتی احساس زردی می‌کنند
خودکشی می‌کنند؟

زیگفرید ساسون

خودکشی در سنگرها

سرباز کوچک بی گناهی را می شناختم 
که در شادمانی عریان اش به زندگی نیشخند می زد 
در انزوای تاریک اش به خوابی ژرف فرو می رفت 
و بامدادان با چکاوکان سوت  می زد. 
در سنگرهای زمستانی، بیم و اندوه انفجارها، 
شپش ها بر تن و تمنای جرعه ای “رُم” رهایش نمی کرد. 
گلوله ای به سرش شلیک کرد 
و دیگر هیچ کس از او سخن نگفت. 
اینک شمایان،جماعتی با چهره های مغرور و چشمانی شرربار 
که رژه ی پسرکان سرباز را هورا می کشید و زنده باد سر می دهید 
به خانه هایتان باز گردید و دعاهایتان را بخوانید 
دریغا! هرگز در نمی یابید جهنمی را 
که جوانی و لبخند رهسپارش می شود.

Olderposts

کپی رایت © 2021 اِکولالیا – آرشیو شعر جهان

طراحی توسط Anders Norenبالا ↑