ای که در بَرَم نیستی
شبت چگونه گذشت؟
شباهنگام به من اندیشیدی؟
کمی آه کشیدی؟
اشک در چشمت حلقه زد،
آماده گریه شد آیا؟
زندگانیِ بی تو چه ذوقی دارد؟
غذا و سخن و هوا چه معنی دارد؟
که من در گوشهیِ دور از این جهان گم شده و بر باد رفتهام…!
ای که در بَرَم نیستی
شبت چگونه گذشت؟
شباهنگام به من اندیشیدی؟
کمی آه کشیدی؟
اشک در چشمت حلقه زد،
آماده گریه شد آیا؟
زندگانیِ بی تو چه ذوقی دارد؟
غذا و سخن و هوا چه معنی دارد؟
که من در گوشهیِ دور از این جهان گم شده و بر باد رفتهام…!
مرا نکاوید
مرا بکارید
من اکنون بذری درستکار گشتهام
مرا بر الوارهای نور ببندید
از انگشتانم برای کودکان مداد رنگی بسازید
گوشهایم را بگذارید
تا در میان گلبرگهای صدا پاسداری کنند
چشمانم را گلمیخ کنید
و بر هر دیواری
که در انتظار یادگاری کودکیست بیاویزید
در سینهام بذر مهر بپاشید
تا کودکان خسته از الفبا
در مرغزارهایم بازی کنند.
زمانی به تو نزدیک بودم.
آرام میروییدم در رگ و پیات.
پلکهایم را میگذاشتم
درست زیر پلکهای تو.
چشم میگشودیم با هم
و میدیدم:
سه قدم جلوتر،
یک صندلی حصیری،
و در آن،
مردی،
که روزنامه میخواند.
استاشِک، رفیق دیرینهام
از تمام زندانهای دنیا
سوی تو آمدهام
در پروازی شاعرانه.
تاریکی، پروازم را منهدم میکند
سوی زمین میرانَدَش
و بر آن میکوبدش .
استاشِک، به آرامی بلندش کن
چونان کالبدی که به پیاده رو پرتاب شده است.
اینک رویاها
برای رویا پردازها
دست نیافتنی اند
همچنان که ترانه ها
برای ترانه خوان ها.
شب تاریک و آهن سرد
بر شماری از سرزمینها
چیره می شود
اما رویا
باز خواهد گشت
و ترانه
قفس خود را در هم می شکند
نه من سراغ شعر میروم
نه شعر از منِ ساده سراغی گرفته است
تنها در تو به شادمانی مینگرم ریرا
هرگز تا بدین پایه بیدار نبودهام.
از شب که گذشتیم
حرفی بزن سلامنوش لیمویِ گَس!
نه من سراغ شعر میروم
نه شعر از منِ ساده سراغی گرفته است
تنها در تو به حیرت مینگرم ریرا
هرگز تا بدین پایه عاشق نبودهام
پس اگر این سکوت
تکوین خواناترین ترانهی من است
تنها مرا زمزمه کن ای ساده، ای صبور!
دختری در میان همسرایان کلیسا میخواند
از همهی کسانی که در سرزمینهای بیگانه واماندهاند،
از همهی کشتیهای به سوی دریا رانده،
از همهی کسانی که سرخوشیشان را از یاد بردهاند.
این گونه آوایش به سوی گنبد پر کشید،
و پرتویی از خورشید بر شانهی سفیدش درخشید،
و از ظلمات همه تماشا میکردند و میشنیدند
چه سان جامهی سفید در آفتاب میخواند.
و همه گمان میکردند که سرخوشی خواهد آمد،
که همهی کشتیها در بندرگاههای امن پناه گرفتهاند،
که همهی مردم وامانده در سرزمینهای بیگانه
خود زندگانی متینی یافتهاند.
در شعر
چیزی با نام آتش بس وجود ندارد
مرخصی تابستانی وجود ندارد
مرخصی استعلاجی وجود ندارد
مرخصی اداری وجود ندارد
باید در معرکه حاضر باشی
تا آخرین قطره از خونت
یا آن که جا بزنی و از بازی بیرون بروی !
اشکیم و حلقه در چشم کس آشنای ما نیست
در این وطن چه مانیم دیگر که جای ما نیست
چون کاروان سایه رفتیم ازین بیابان
زان رو درین گذرگاه نقشی ز پای ما نیست
آیینه شکسته بی روشنی نماند
گر دل شکست ما را نقص صفای ما نیست
با آن که همچو مجنون گشتیم شهره در شهر
غیر از غمت درین شهر کس آشنای ما نیست
کپی رایت © 2026 اِکولالیا – آرشیو شعر جهان
طراحی توسط Anders Noren — بالا ↑