اِکولالیا - آرشیو شعر جهان

لیست شاعران

صفحه 56 از 189

قیصر امین پور

باید به بی گناهی دل اعتراف کرد

باران گرفت نیزه و قصد مصاف کرد 
آتش نشست و خنجر خود را غلاف کرد

گویی که آسمان سر نطقی فصیح داشت
با رعد سرفه های گران سینه صاف کرد 

تا راز عشق ما به تمامی بیان شود 
با آب دیده آتش دل ائتلاف کرد 

جایی دگر برای عبادت نیافت عشق 
آمد به گرد طایفه ی ما طواف کرد

ادامه شعر

حسین پناهی

من می ترسم، پس هستم

من زندگی را دوست دارم
ولی از زندگی دوباره می ترسم!
دین را دوست دارم
ولی از کشیش ها می ترسم!
قانون را دوست دارم
ولی از پاسبان ها می ترسم!
عشق را دوست دارم
ولی از زن ها می ترسم!
کودکان را دوست دارم
ولی از آینه می ترسم!

ادامه شعر

قیصر امین پور

قطار می‌رود، تو می‌روی

قطار می‌رود
تو می‌روی
تمام ایستگاه می‌رود
و من چقدر ساده‌ام
که سالهای سال
کنار این قطار ایستاده‌ام
و همچنان
به نرده‌های ایستگاه رفته
تکیه داده‌ام

حسین پناهی

معنای این همه سکوت چیست؟

کهکشانها کو زمینم؟
زمین کو وطنم؟
وطن کو خانه ام؟
خانه کو مادرم؟
مادر کو کبوترانه ام؟
معنای این همه سکوت چیست؟
من گم شده ام در تو یا تو گم شدی در من ای زمان؟
کاش هرگز آن روز از درخت انجیر پائین نیامده بودم!
کاش!

قیصر امین پور

اول آبی بود این دل، آخر اما زرد شد

اول آبی بود این دل، آخر اما زرد شد
آفتابی بود، ابری شد، سیاه و سرد شد

آفتابی بود، ابری شد، ولی باران نداشت
رعد و برقی زد ولی رگبار برگ زرد شد

صاف بود و ساده و شفاف، عین آینه
آه، این آیینه کی غرق غبار و گرد شد؟

هر چه با مقصود خود نزدیکتر می شد، نشد
هر چه از هر چیز و هر ناچیز دوری کرد، شد

ادامه شعر

لنگستون هیوز

نیمکت

من رو نیمکت پارک زندگی می کنم
تو اما توی خیابونای بالاشهر
یه جهنم فاصله است
بین ما دو نفر
من یه پول سیا گدایی می کنم برای شام
تو یه کلفت داری و یه نوکر
اما دارم از خواب بیدار میشم
بگو ببینم نمی ترسی
ادامه شعر

حسین پناهی

خوب می دانم، سالهاست که مرده ام

به ساعت نگاه می کنم:
حدود سه نصفه شب است
چشم می بندم تا مبادا چشمانت را از یاد برده باشم
و طبق عادت کنار پنجره می روم
سوسوی چند چراغ مهربان
وسایه های کشدار شبگردانه خمیده
و خاکستری گسترده بر حاشیه ها
و صدای هیجان انگیز چند سگ
و بانگ آسمانی چند خروس
از شوق به هوا می پرم چون کودکی ام

ادامه شعر

هرتا مولر

به خواب و خاطره‌‌‌ی آدم برنگردید

آدم‌ها
وقتی می‌آیند
موسیقی‌شان را هم با خودشان می‌آورند …
ولی وقتی می‌روند
با خود نمی‌برند‌‌ !

آدم‌ها
می‌آیند
و می‌روند
ولی در دلتنگی‌هایمان‌‌
شعرهایمان‌‌
رویاهای خیس شبانه‌‌مان می‌مانند‌‌‌ !

ادامه شعر

راینر مالکوفسکی

اتاقی که در رویای من است

اتاقی که در رویای من است
یک میز دارد، دو صندلی
و دیگر هیچ.
روی میز اما
یک رز است
و روی صندلی‌ها
نشسته‌ایم، من و تو.
روشنی پشت شیشه‌ها
کنار می‌زند تاریکی را.
تاریکی، روشنی را کنار می‌زند.

ادامه شعر
« شعرهای قدیمی‌تر شعرهای جدیدتر»

کپی رایت © 2026 اِکولالیا – آرشیو شعر جهان

طراحی توسط Anders Norenبالا ↑

×