سپیده دمان
از پس شبی دراز
در جان خویش
آواز خروسی میشنوم
از دور دست ، و با سومین بانگش
درمییابم
که رسوا شدهام .
سپیده دمان
از پس شبی دراز
در جان خویش
آواز خروسی میشنوم
از دور دست ، و با سومین بانگش
درمییابم
که رسوا شدهام .
مرا کسی به سویت نیاورد
فقط راهها به تو رساندند مرا
چرا که زندگی به فصلها منتهی میشود
و من خارهای روز قیامتم را رویانده و
از وهم و خیال خویش به هوش آمدهام
تا راهم مرا دریابد
وقتی که شهرها مرا عوض کردند
سایهام را به جایم نشاندند
روزگار گذشت
خاطراتم را تلنبار میکنم
تا گلهای عمر را از بیراهه های پژمرده بگذرانم
و از مرگ تو گذرگاهی بسازم
باشد که دنیا اسب های سپاهم را بدان سو بفریبد
آنجا که زنان عاشق وسوسه هایشان تیرآسا پرتاب میشود
اندک من فراوانی آنها را دور خواهد کرد
گناهی نکرده ام که آینه ها نادیده ام بگیرند
ابعادم با عشق آمیخته می شود
و داغ عشق های باستانی راه را برای ذره ذره شدنم باز کرده
تا مرا بیفزاید
ادامه شعر
پنجه در افکندهایم
با دست هامان
به جای رها شدن
سنگین سنگین بر دوش میکشیم
بار دیگران را
به جای همراهی کردنشان
عشق ما
نیازمند رهایی است
ادامه شعر
وقتی دریا هست و اسبها
که سینماوار گشت میزنند
اما در آغوشِ تو بس زیباتر است
وقتی دریا هست و اسبها
وقتی عقل دیگر حق ندارد
و چشمهامان بایکدیگر منقلبشدن بازی میکنند
و دیگر معلوم نیست ارباب کیست
وقتی عقل دیگر حق ندارد
وقتی پایانِ جهان را از دست میدهیم
و ابدیت را میفروشیم
به ازای این ثانیهی ابدی
وقتی پایانِ جهان را از دست میدهیم
ادامه شعر
اجاق جنگل کاغذی
جنگل گرسنه
زود خاموشی میگزیند.
اجاق دل، بی اعتنا میسوزد
واژه ها با زبانههای شعله
چهره مبدل عشق را برنمیافروزند.
خون کلمات من از چنگال کاغذهای گرسنه جاری میشود.
سکوت را میآزمایم
خاموشی را
بی خیالی را
خزههای تو، ستونهای شعرهای مرا میپوشانند.
واژه ای که صدایم را
از گزند تو و من برهاند
پیدا نمیکنم.
ادامه شعر
یکی از صد تا هم نیستند و با اینهمه هستند
و معلوم نیست چرا اغلبشان اسپانیایی
انگار که در اسپانیا فهمیده نمیشوند
آنارشیستها
همهچیز بر سرشان آمده
سیلیها و سنگپارهها
چنان سخت داد کشیدهاند
که هنوز هم میتوانند داد بکشند
دلهاشان در پیش
و رؤیاهاشان در میان
و روحشان یکسره سوده از
ایدههای ناباب
ادامه شعر
پرنده سبز رنگ را
بر روی دستانم برمیدارم
و پیش میروم
شاید،
بال کوچکی
برایم سبز شود
کاش ابر بودم
تا بگرید
به جای چشمان تو
اکولالیا | #سوزان_علیوان
ترجمه از #زهرا_ابومعاش
به درختسار فندق رفتم
چرا که در سرم آتشی بود
شاخهای برکندم و پوستش برکشیدم
و گیلاسی را بر قلاب سر نخ آویختم
و چون پروانههایی سپید پرکشیدند
ستارههایی پروانه آسا چشمک میزدند.
گیلاس را به درون رود افکندم
و ماهی قزل آلای سیمین فام را برگرفتم.
هنگامیکه آنرا به زمین انداختم
رفتم تا که آتشی را بر فروزم
اما چیزی در روی زمین لغزید
و آوایی مرا به نام خواند
چراکه آن دختری درخشنده گشته بود
ادامه شعر
به شب که مرا با تو آشنا کرده
توسل می جویم
باشد که مرا بشنود
باشد که در تمام طول بیداری با من باشد
آه ای شب نزدیک
روح مرا بگیر و برایش ببر
به او بگو
این اشتهای آن دو چشم است برای دیدن رویای تو
که از آتش و لهیب حکایت می کند
تو که خود زیباترین کلمات و شب هایی
کیستی تو ؟
امان از سستی واژگانم امان از ناتوانی ام
امان از برباد رفتنم در تو
کیستی تو ؟
ادامه شعر
کپی رایت © 2026 اِکولالیا – آرشیو شعر جهان
طراحی توسط Anders Noren — بالا ↑