روزی فرا می رسد که انسان فراموش می کند
حتی دوست داشتنی ترین خاطره ها را
اقلا تو هر شب با صدای خسته
وقتی عقربه روی ساعت دوازده ایستاد
فراموشم نکن
زیرا من هر شب در آن ساعت
با تو زندگی کرده، به تو فکر می کنم
در خیالم، پریشان حال قدم می زنم
تو هم جایی که تاریکی سکوت می کند
فراموشم نکن
در آن ساعت خنده ات پاشیده می شود
مثل یک مشت آب بر تنم، ای عشقم
و در سرت باد شیدا
اگر روزی دیوانه وار وزید
فراموشم نکن
بر پایم چارق، به دستم عصا
به خاطر تو در این راه ها آواره ام
بعد از سال ها بازگشت ام به سویت
در روز قیامت هم که باشد
فراموشم نکن
اگر هنوز لباس سبزت را داشته باشی
روزی برایم بپوشش
شبنم روی میخک صورتی توی گلدان
و پرنده ی خسته را در باغچه اگر دیدی
فراموشم نکن
روزی که با دردی بزرگ گُر می گیرم
در آن دوردست ها هم که باشی بیا
به سوی مردی که تا ابد دوستت دارد بیا
قول بده روزی هم که نباشم
فراموشم نکنی

اکولالیا | #امید_یاشار_اوغوزجان
ترجمه از #مجتبی_نهانی