اکولالیا | آرشیو شعر جهان

نتلایج جستجو برای "قیصر امین پور" (صفحه 1 از 4)

قیصر امین پور

روزِ ناگزیر

این روز‌ها که می‌گذرد، هر روز
احساس می‌کنم که کسی در باد
فریاد می‌زند
احساس می‌کنم که مرا
از عمق جاده‌های مه‌آلود
یک آشنای دور صدا می‌زند
آهنگ آشنای صدای او
مثل عبور نور
مثل عبور نوروز
مثلِ صدای آمدنِ روز است
آن روزِ ناگزیر که می‌آید
روزی که عابران خمیده
یک لحظه وقت داشته باشند
تا سر بلند باشند
و آفتاب را
در آسمان ببینند
روزی که این قطار قدمی
در بستر موازی تکرار
یک لحظه بی‌بهانه توقف کند
تا چشم‌های خسته‌ی خواب‌آلود
از پُشت پنجره
تصویر ابر‌ها را در قاب
و طرح واژگونه‌ جنگل را
در آب بنگرند

ادامه شعر

قیصر امین پور

نه گندُم و نه سیب

نه گندُم و نه سیب 
آدم فریب نام تو را خورد 

از بی‌شمار نام شهیدانت 
هابیل را که نامِ نخستین بود 
دیگر 
این روز‌ها به یاد نمی‌آوری 
هابیل 
نام دیگر من بود 
یوسف، برادرم نیز 
تنها به جرم نام تو 
چندین هزار سال 
زندانی عزیز زلیخا بود 
بت‌ها، الهه‌ها 
و پیکرتمام خدایان را 
صورتگران 
به نام تو تصویر می‌کنند 

ادامه شعر

قیصر امین پور

روز مبادا

وقتی تو نیستی
نه هست‌های ما
چونان که بایدند
نباید‌ها…
مثلِ همیشه آخر حرفم
و حرفِ آخرم را
با بُغض می‌خورم
عُمری است
لخند‌های لاغرم را
در دل ذخیره می‌کنم:

ادامه شعر

قیصر امین پور

جرئت دیوانگی

انگار مدتی است که احساس می‌کنم
خاکستری‌تر از دو سه سالِ گذشته‌ام
احساس می‌کنم که کمی دیر است
دیگر نمی‌توانم
هر وقت خواستم
در بیست سالگی متولد شوم
انگار
فرصت برای حادثه
از دست رفته است
از ما گذشته است
کاری که دیگران نتوانند

فرصت برای حرف زیاد است
اما
اما اگر گریسته باشی …
آه …
مُردن چقدر حوصله می‌خواهد
بی‌آنکه در سراسر عُمرت
یک روز، یک نفس
بی‌حسِ مرگ زیسته باشی‌ !

ادامه شعر

قیصر امین پور

حالِ گل

گفت: احوالت چطور است؟
گفتمش: عالی است
مثل حالِ گل
حالِ گل
در چنگِ چنگیز مغول…

قیصر امین پور

باید به بی گناهی دل اعتراف کرد

باران گرفت نیزه و قصد مصاف کرد 
آتش نشست و خنجر خود را غلاف کرد

گویی که آسمان سر نطقی فصیح داشت
با رعد سرفه های گران سینه صاف کرد 

تا راز عشق ما به تمامی بیان شود 
با آب دیده آتش دل ائتلاف کرد 

جایی دگر برای عبادت نیافت عشق 
آمد به گرد طایفه ی ما طواف کرد

ادامه شعر

قیصر امین پور

قطار می‌رود، تو می‌روی

قطار می‌رود
تو می‌روی
تمام ایستگاه می‌رود
و من چقدر ساده‌ام
که سالهای سال
کنار این قطار ایستاده‌ام
و همچنان
به نرده‌های ایستگاه رفته
تکیه داده‌ام

قیصر امین پور

اول آبی بود این دل، آخر اما زرد شد

اول آبی بود این دل، آخر اما زرد شد
آفتابی بود، ابری شد، سیاه و سرد شد

آفتابی بود، ابری شد، ولی باران نداشت
رعد و برقی زد ولی رگبار برگ زرد شد

صاف بود و ساده و شفاف، عین آینه
آه، این آیینه کی غرق غبار و گرد شد؟

هر چه با مقصود خود نزدیکتر می شد، نشد
هر چه از هر چیز و هر ناچیز دوری کرد، شد

ادامه شعر

قیصر امین پور

نه گندُم و نه سیب

۱
نه گندُم و نه سیب
آدم فریب نام تو را خورد

از بی‌شمار نام شهیدانت
هابیل را که نامِ نخستین بود
دیگر
این روز‌ها به یاد نمی‌آوری
هابیل
نام دیگر من بود
یوسف، برادرم نیز
تنها به جرم نام تو
چندین هزار سال
زندانی عزیز زلیخا بود
بت‌ها، الهه‌ها
و پیکرتمام خدایان را
صورتگران
به نام تو تصویر می‌کنند

ادامه شعر

قیصر امین پور

رسم سفر

آمادهٔ سفر
انبان پُر ز خشم و خطر بر دوش
می‌رفت
اما
چشمان ما چو آینه‌ها خیره مانده بود
در لحظه‌های بدرود
حتیٰ
آبی به روی آینه‌هامان نریختیم
رسم سفر همیشه نه این بود

اکولالیا | #قیصر_امین_پور

Olderposts

کپی رایت © 2020 اکولالیا | آرشیو شعر جهان

طراحی توسط Anders Norenبالا ↑

آدرس اکولالیا در شبکه‌های اجتماعی

تلگرام اکولالیا
اینستاگرام اکولالیا
توییتر اکولالیا