اکولالیا | آرشیو شعر جهان

نتلایج جستجو برای "مستانه پورمقدم"

تادئوش بوروفسکی

همیشه با منی

همیشه با منی
در هر آوایی
و هر حرکتی ساده
به سان خمیدن پیشانی بر دست‌ها
پرش پلک‌ها
و لبخند آرام اندیشه‌ای ژرف
این تویی که با منی.
خاموشی  لب‌ها
تپش‌های قلب و نوازش دست‌ها  تو را از آنِ من نمی‌کنند
یا واژه‌ای که آوازی دل‌نواز را فراز می‌برد
گویی یک موج و تاریکی  مرا در می‌نوردد

ادامه شعر

تادئوش بوروفسکی

ایثار

استاشِک، رفیق دیرینه‌ام
از تمام زندان‌های دنیا
سوی تو آمده‌ام
در پروازی شاعرانه.
تاریکی، پروازم را منهدم می‌کند
سوی زمین می‌رانَدَش
و بر آن می‌کوبدش .
استاشِک، به آرامی  بلندش کن
چونان کالبدی که به پیاده رو پرتاب شده است.

امیلی دیکنسون

فرصتی برای نفرت نبود

فرصتی برای نفرت نبود
چراکه مرگ مرا باز می داشت از آن
و زندگی چندان فراخ نبود
که پایان دهم به نفرت خویش.

برای عشق ورزیدن نیز فرصتی نبود
اما از آن جا که کوششی می بایست
پنداشتم ،اندک رنجی از عشق
مرا کافی ست.
ادامه شعر

ادگار آلن پو

آیا سراسر زندگانی تنها یک رویاست؟

بوسه بر پیشانیت می‌نهم
در این واپسین دیدار
بگذار اقرار کنم :
حق با تو بود که پنداشتی
زندگانیم رویایی بیش نیست
با این وجود گر روز یا شبی
چه در خیال ، چه در هیچ
امید رخت بربندد
پنداری که چیز کمی از دست داده‌ایم ؟
گر اینگونه باشد
سراسر زندگانی رویایی بیش نیست

در میان خروش امواج مشوش ساحل ایستاده‌ام
دانه های زرین شن در دستانم
چه حقیر
ادامه شعر

ورا بریتین

ایستگاه سنت پانکراس

بوسه ای شیرین و طولانی  لبانم را فشرد
تپش های کوبنده ی قلبت لحظه ای آرام شد
هنگامه ی جدایی ما از راه رسید
وهمه چیز تمام شد.
با حرکت ناگاه  قطار
جهان یکباره تاریک گشت
ادامه شعر

ورا بریتین

شاید (به رونالد ابری لیتون)

شاید روزی خورشید دوباره بدرخشد
و آسمان های آبی را به نظاره بنشیم
و بار دیگر دریابم که بیهوده نزیسته ام
گرچه بی تو باشم.
شاید روزی علفزاران زرین در میان پاهایم
ساعاتی خوش از بهاری خرم به ارمغان آورند
و شکوفه های سپید دلربای بهاری را بیابم
گرچه در خاک آرمیده باشی.
شاید بیشه های  تابستانی، تابناک بدرخشند
و گل های سرخ دگر بار زیبا شوند
و کشتزاران حاصلخیز در خزان لذتی با شکوه بر پا کنند
گرچه آن جا نباشی.
ادامه شعر

ورا بریتین

اوت ۱۹۱۴

خدا بانگ بر آورد،
“آدمیان مرا از یاد برده‌اند:
ارواح خفته دگر بار بر می‌خیزند
و دیدگان نابینا ناگزیر می‌آموزند که حقیقت را بنگرند.”
از آنجا که رستگاری در پی رنج می‌آید
جهان را با عصای مجازات خویش در هم نوردید
و فرمانروایی هولناک ویرانگر خود را بنیان نهاد.
ادامه شعر

الکساندر پوشکین

مپرس

مپرس چرا اینسان، تنها غرق در افکار حزن آلود خویش‌ام،
چه بسیار ساعات شادمانی  که آکنده از ستیز بوده‌ام،
مپرس چرا نگاه خسته‌ام اینگونه آشفته است،
و چرا مرا لذتی از رویای زندگی نیست؛
مپرس از مرگ شادی‌هایم،
و بیزاری‌ام از عشقی که مایه‌ی شادمانی‌ام بود،
دیگر مرا یارای آن نیست که کسی را محبوب خویش خوانم
ادامه شعر

کپی رایت © 2019 اکولالیا | آرشیو شعر جهان

طراحی توسط Anders Norenبالا ↑

برای کپی کردن اشعار از ابزار اشتراک گذاری انتهای مطلب استفاده کنید.