اکولالیا | آرشیو شعر جهان

دسته بندی لویی آراگون

لویی آراگون

چشمان‌ تو هنگامی كه‌ اشك‌ در آن‌ می درخشد

چشمان‌ تو چنان‌ ژرف‌ است‌ كه‌ چون‌ خم‌ می شوم‌ از آن‌ بنوشم‌
همه‌ی خورشيدها را می بينم‌ كه‌ آمده‌اند خود را در آن‌ بنگرند
همه‌ی نوميدان‌ جهان‌ خود را در چشمان‌ تو می افكنند تا بميرند
چشمان‌ تو چنان‌ ژرف‌ است‌ كه‌ من‌ در آن‌، حافظه‌ی خود را ازدست‌ می دهم‌

اين‌ اقيانوس‌ در سايه‌ی پرندگان‌ ، ناآرام‌ است‌
سپس‌ ناگهان‌ هوای دلپذير برمی آيد و چشمان‌ تو ديگرگون‌ می شود
تابستان‌، ابر را به‌ اندازه‌ی پيشبند فرشتگان‌ بُرش‌ می دهد
آسمان‌، هرگز، چون‌ بر فراز گندم زارها ، چنين‌ آبی نيست‌

بادها بيهوده‌ غم‌های آسمان‌ را می رانند
چشمان‌ تو هنگامی كه‌ اشك‌ در آن‌ می درخشد ، روشن‌تر است‌
چشمان‌ تو ، رشك‌ آسمان‌ پس‌ از باران‌ است‌
شيشه‌ ، هرگز ، چون‌ در آنجا كه‌ شكسته‌ است‌ ، چنين‌ آبی نيست‌
ادامه مطلب

لویی آراگون

اما این عشق از آن من و توست

عشق شاد وجود ندارد
آدمی زاده را نصیبی نیست
نه از توانش ، نه از ناتوانی ، و نه از دل
و چون می پندارد که بازو می گشاید
سایه اش سایه ی یک چلیپا ست
و چون می پندارد که همای سعادت را در آغوش می کشد
آن را خفه می کند
زندگی آدمی ناکامی شگفت انگیز و دردناکی است

عشق شاد وجود ندارد
زندگی آدمی زادگان چون سپاه بی سلاحی است
که به منظور دیگری جامه بر تنشان کرده بودند
از بیداری بامداد پگاه ایشان چه حاصل
وقتی شامگاه بیکاره و سرگردانشان می بینی ؟
دو واژه ی «زندگی من» را بگویید
و از ریزش اشک خودداری کنید
ادامه مطلب

لویی آراگون

شبم جز غیاب تو نیست

شبم جز غیاب تو نیست
زخم‏ هایم جز از پیشم رفتن‏ هایت
جز تو چیزی آنِ من نیست
بی تو همه چیز دروغ است
بی‏ تو همه حالم خراب است
زنده ‏ام در انتظارت
که دستت را به دست بگیرم
می‏ میرم و قلبم می‏ شکند
از تصور بی‏ مهری
خیال جدا شدنت از راهم
عشق من، ای مایه‏ ی اندوهم
ادامه مطلب

لویی آراگون

از نو گل سرخی می آفرینم برای تو

از نو گل سرخی می آفرینم برای تو
گل سرخی وصف ناشدنی برای تو
دست کم این چند کلمه ترتیب مشخص نمازش را حفظ می کنند
آن گل سرخی را که تنها کلماتی به دور از گل سرخ وصفش می کنند
به همانگونه که فریاد سرمستی و اندوه فراوان را
از ستارگان لذت بر فراز مغاک عمیق عشق ترجمه می کنند
گل سرخی از انگشتانی ستایشگر می آفرینم برای جوانی
که چون به هم گره می خورند رواقی می سازند
اما پس از آن به ناگاه گلبرگ ها همه فرو می ریزند
گل سرخی می آفرینم برای تو
در زیر مهتابی های عشاقی که جز آغوششان بستری ندارند
گل سرخی در دل چهره هایی از سنگ تراشیده
که بدون بهره گیری از حق اعتراف مرده اند
گل سرخ دهقانی که قطعه قطعه شده
پس از آنکه بر مینی در مزرعه اش پا گذاشته است
ادامه مطلب

لویی آراگون

دستانت را به من بده

دستانت را به من بده، بخاطر دلواپسی
دستانت را به من بده که بس رویا دیده ‏ام
بس رویا دیده ‏ام در تنهایی خویش
دستانت را به من بده برای رهایی‏ ام
دستانت را که به پنجه‏ های نحیفم می‏ فشرم
با ترس و دستپاچگی، به شور
مثل برف در دستانم آب می ‏شوند
مثل آب درونم می ‏تراوند
هرگز دانسته ‏ای که چه بر من می‏گذرد
چه چیز مرا می ‏آشوبد و بر من هجوم می ‏برد
هرگز دانسته‏ ای چه چیز مبهوتم می‏ کند
چه چیزها وا می ‏گذارم وقتی عقب می‏ نشینم؟
ادامه مطلب

لویی آراگون

زندگی‌ام از تو آغاز می‌شود

کافی‌ست که از در درآیی
با گیسوان بسته‌ات تا
قلبم را به لرزه در آوری
تا دوباره متولد شوم و
خود را بازشناسم
دنیایی لبریز از سرود
السا عشق و جوانی من!

آه لطیف و مردافکن چون شراب
همچو خورشید پشت پنجره‌ها
هستی‌ام را نوازش می‌کنی
وگرسنه و تشنه برجا می‌گذاری‌ام
تشنه‌ی بازهم زیستن و
دانستن داستانمان تا پایان

معجزه است که باهمیم
که نور بر گونه‌هایت می‌افتد و
در اطرافت باد بازیگوشانه می‌وزد
هر بار که می‌بینمت قلبم می‌لرزد
همچون نخستین ملاقات مرد جوانی
که شبیه من است
ادامه مطلب

کپی رایت © 2017 اکولالیا | آرشیو شعر جهان

طراحی توسط Anders Norenبالا ↑