اکولالیا | آرشیو شعر جهان

دسته بندی اشعار قیصر امین پور (صفحه 1 از 3)

قیصر امین پور

حالِ گل

گفت: احوالت چطور است؟
گفتمش: عالی است
مثل حالِ گل
حالِ گل
در چنگِ چنگیز مغول…

قیصر امین پور

نه گندُم و نه سیب

۱
نه گندُم و نه سیب
آدم فریب نام تو را خورد

از بی‌شمار نام شهیدانت
هابیل را که نامِ نخستین بود
دیگر
این روز‌ها به یاد نمی‌آوری
هابیل
نام دیگر من بود
یوسف، برادرم نیز
تنها به جرم نام تو
چندین هزار سال
زندانی عزیز زلیخا بود
بت‌ها، الهه‌ها
و پیکرتمام خدایان را
صورتگران
به نام تو تصویر می‌کنند

ادامه شعر

قیصر امین پور

باید به بی گناهی دل اعتراف کرد

باران گرفت نیزه و قصد مصاف کرد 
آتش نشست و خنجر خود را غلاف کرد

گویی که آسمان سر نطقی فصیح داشت
با رعد سرفه های گران سینه صاف کرد 

تا راز عشق ما به تمامی بیان شود 
با آب دیده آتش دل ائتلاف کرد 

جایی دگر برای عبادت نیافت عشق 
آمد به گرد طایفه ی ما طواف کرد

ادامه شعر

قیصر امین پور

قطار می‌رود، تو می‌روی

قطار می‌رود
تو می‌روی
تمام ایستگاه می‌رود
و من چقدر ساده‌ام
که سالهای سال
کنار این قطار ایستاده‌ام
و همچنان
به نرده‌های ایستگاه رفته
تکیه داده‌ام

قیصر امین پور

اول آبی بود این دل، آخر اما زرد شد

اول آبی بود این دل، آخر اما زرد شد
آفتابی بود، ابری شد، سیاه و سرد شد

آفتابی بود، ابری شد، ولی باران نداشت
رعد و برقی زد ولی رگبار برگ زرد شد

صاف بود و ساده و شفاف، عین آینه
آه، این آیینه کی غرق غبار و گرد شد؟

هر چه با مقصود خود نزدیکتر می شد، نشد
هر چه از هر چیز و هر ناچیز دوری کرد، شد

ادامه شعر

قیصر امین پور

رسم سفر

آمادهٔ سفر
انبان پُر ز خشم و خطر بر دوش
می‌رفت
اما
چشمان ما چو آینه‌ها خیره مانده بود
در لحظه‌های بدرود
حتیٰ
آبی به روی آینه‌هامان نریختیم
رسم سفر همیشه نه این بود

اکولالیا | #قیصر_امین_پور

قیصر امین پور

از اگر

در تمام طول این سفر اگر
طول و عرض صفر را
طی نکرده‌ام

در عبور از این مسیر دور
از الف اگر گذشته‌ام
از اگر اگر به یا رسیده‌ام
از کجا به ناکجا …

یا اگر به وهم بودنم
احتمال داده‌ام
باز هم دویده‌ام
ادامه شعر

قیصر امین پور

به آیین دل

برای رسیدن، چه راهی بریدم
در آغاز رفتن، به پایان رسیدم

به آیین دل سر سپردم دمادم
که یک عمر بی وقفه در خون تپیدم

به هر کس که دل باختم، داغ دیدم
به هر جا که گل کاشتم، خار چیدم

من از خیر این ناخدایان گذشتم
خدایی برای خودم آفریدم
ادامه شعر

قیصر امین پور

جرئت دیوانگی

انگار مدتی است که احساس می‌کنم
خاکستری‌تر از دو سه سال گذشته‌ام
احساس می‌کنم که کمی دیر است
دیگر نمی‌توانم
هر وقت خواستم
در بیست سالگی متولد شوم
انگار
فرصت برای حادثه
از دست رفته است
از ما گذشته است
کاری که دیگران نتوانند
ادامه شعر

قیصر امین پور

اعتراف

خارها
خوار نیستند
شاخه‌های خشک
چوبه‌‌های دار نیستند
میوه‌های کالِ کرم خورده نیز
روی شاخه بار نیستند
پیش از آنکه برگ‌های زرد را
زیر پای خویش
سرزنش کنی
خش‌خشی به گوش می‌رسد
برگ‌های بی‌گناه
ادامه شعر

Olderposts

کپی رایت © 2019 اکولالیا | آرشیو شعر جهان

طراحی توسط Anders Norenبالا ↑