اکولالیا | آرشیو شعر جهان

دسته بندی اشعار شاعران ایتالیا (صفحه 1 از 2)

پیر پائولو پازولینی

به شاهزاده

اگر که برگردد خورشید هرچند فرورفته در غروب
شب اگر رنگ و بویی از شب‌های آینده بگیرد
اگر غروبی بارانی انگار از روزگار دلنشینی برآید،
که هرگز به تمامی در اختیار نبوده
دلشاد نمی‌شوم من هرگز،
خواه لذتی ببرم خواه رنجی بکشم از این‌همه:
دیگر این زندگی پیش‌رو حسی برنمی‌انگیزد در من
شاعر بودن، زمان زیادی می‌طلبد
تنها راه، ساعت‌ها و ساعت‌ها تنهایی‌ست
تا به چیزی شکل بدهی که قدرت است و رهاسازی،
خباثت است و آزادی،
تا به آشوب سبک و سیاق بدهی.

ادامه شعر

پیر پائولو پازولینی

جان و آسمان

ای عشق مادرانه،
مایهٔ دلشکستگی بدن‌های زرین پرشده از راز رحم‌ها 
معشوق ناخواسته 
با نگرش‌های ناشی از هرزگی 
و عطرش که می‌خندد همراه عضو‌های بیگناه‌اش 
پیچ‌های سنگین آتشین گیسوانش 
با نگاه‌های بی‌تفاوت ظالمانه‌اش 
و توجهات بی‌باورانه‌اش…
ادامه شعر

چزاره پاوزه

مرگ با چشمان تو خواهد نگریست

مرگ خواهد آمد و با چشمان تو خواهد نگریست-
مرگی که از صبح تا شب با ماست،
بی‌خواب و
گنگ مانند افسوسی‌ قدیمی
یا رذیلتی‌ جاهلانه.
چشمانت واژه‌ای تهی خواهد بود،
فریادی فرونشانده و سکوتی.
بدین‌‌سان هر روز صبح می‌بینی‌اش
وقتی تنها خم می‌شوی رو به آینه،
آی امید گرامی
ما نیز آن روز خواهیم دانست
که زندگی و هیچی تویی.

ادامه شعر

چزاره پاوزه

افکار دئولا

دئولا صبح‌ها را به نشستن در کافه‌ای سپری می‌کند،
هیچکس نگاهش نمی‌کند‌.
هجوم می‌برند  همگان سوی کار،
زیر آفتاب هنوز تازه‌‌ی سپیده‌دمان.
حتی دئولا در پی کسی نیست؛
با طمانینه از سیگارش کام می‌گیرد،
صبح را نفس می‌کشد.
در سال‌های گذشته در این ساعت
او به خواب فرو می‌رفت،
تا توان یابد باز:
بر بستری چرک‌آلوده با رد پوتین سربازان و کارگران
و مشتریان محنت‌کش.

ادامه شعر

چزاره پاوزه

تو هماره در صبحدم برمی‌گردی

نسیم ِ سبک ِ سپیده دم
نفس می‌کشد با دهانت
در انتهای خیابان‌های خلوت.
پرتوی ِ خاکستری چشمانت،
قطرات شیرین سپیده دم است
بر تپه‌های تاریک.
قدم‌ها و نفس ِ تو
همچون باد صبحدم
فرا می‌گیرد خانه‌ها را.
شهر مرتعش می‌شود
سنگ‌ها دم برمی‌آورند،

ادامه شعر

چزاره پاوزه

تو برایم چو وجودی غمینی

تو برایم چو وجودی غمینی،
گل زودمیرای شعر،
که همان دم که با آن خوشم
و بر آنم تا سرمست شوم از وجودش،
حس می‌کنم که باید بگریزم به دورها،
بسیار دور،
به‌سبب شوربختی جان خویش؛
شوربختی اندوهناک من.
آن‌گاه که دیوانه‌وار به سینه‌ات می‌فشارم
و لبانت را به دهان می‌کشم،
طولانی و بی‌وقفه،
غمگینم، عزیز من!
زان رو که قلبم بسیار خسته است
از عشقی چنین عاجزانه به تو.
تو لبانت را بر لب من می‌نهی
و خود را وامی‌داریم تا سرخوش باشیم
از عشقمان، که هرگز شاد نخواهد بود
-زیرا که جانمان بسی خسته است
از رؤیاهایی که پیش از این دیده‌ایم-.

ادامه شعر

چزاره پاوزه

زنی ما را انتظار می‌کشد

نمی دانی تپه‌هایی
که بر خون نشست.
به تمامی گریختیم
سلاح و نام فکندیم
یک زن
گریز ما را می‌نگریست
تنها یکی از پای ننشست
با مشت گره کرده
آسمان تهی را چشم دوخت
آرام گرفت کنار آن دیوار

ادامه شعر

چزاره پاوزه

خود را یافتم

خود را یافتم در یک کافه
در بازتاب آینه
بی پایان، درخشان،
خمیده‌ام و بر دود پیچیده
بیشتر نمی‌دانم
شاید وهم است
یا تصویر خالی او، منم.
دیگری
وزوزی مدام در پیرامونم،
اشکال در فضای کریستال
غرقه می‌شوند
و در نورش احاطه
آنقدر دور اند که احساسشان نمی‌کنم.

ادامه شعر

آلدا مرینی

جرات ریسک کردن

عشق ، ریسک کردن در پس خوردن است
زندگی کردن ، ریسک کردن در مردن است
امیدوارم بودن ، ریسک کردن در ناامید شدن است
امتحان کردن برای انجام کاری ، ریسک کردن در شکست خوردن است
ریسک کردن یک نیاز است
و تنها کسی که جرات ریسک کردن دارد یک انسان آزاد است

اکولالیا | #آلدا_مرینی
ترجمه از #مریم_رحیمی

آلدا مرینی

به سویم پرواز کن

با هواپیمای کاغذی خیالم
با صفای احساست
به سویم پرواز کن
سرزمینی های سحر آمیزرا سر سبز خواهی دید
و من بلندترین تاج درخت خواهم شد
تا به تو سایه و سر پناه بخشم
از دو دستت
دو بال فرشته بساز
ادامه شعر

Olderposts

کپی رایت © 2020 اکولالیا | آرشیو شعر جهان

طراحی توسط Anders Norenبالا ↑