اکولالیا | آرشیو شعر جهان

دسته بندی اشعار شاعران آمریکا (صفحه 1 از 15)

چارلز بوکوفسکی

پرنده آبی / چارلز بوکوفسکی

انمیشنی که توسط Monika Umba بر اساس این شعر ساخته شده است را می‌توانید در لینک زیر از یوتیوب مشاهده کنید.

پرنده‌ای آبی در قلب من هست
که می خواهد پر بگیرد
اما درون من خیلی تنگ و تاریک است برای او
می‌گویم اش ,آنجا بمان ,نمی‌گذارم کسی ببیندت

پرنده‌ای آبی در قلب من هست
که می‌خواهد بیرون شود
اما ویسکی‌ام را سَر می‌کشم رویش
و دود سیگارم را می بلعم
و فاحشه‌ها و مشروب فروشی‌ها و بقال‌ها
هرگز نمی‌فهمند که او آنجاست.

ادامه شعر

لنگستون هیوز

دختر خاموش

تو را به شبی بی ستاره مانند کردم
نه به خاطر چشمانت
تو را به خوابی بی رویا مانند کردم
نه بخاطر آوازهایت

ریموند کارور

ترس

ترس از ماشین پلیس و توقیف در مسیر
ترس از به خواب رفتن در شب
ترس از به خواب نرفتن
ترس از گذشته‌ی بازگشته
ترس از این ­دَمی که پر می‌گیرد
ترس از تلفنی که نیمه شب زنگ می‌خورد
ترس از صاعقه‌ها
ترس از نظافتچی با لکه ای بر گونه‌­اش
ترس از سگ‌هایی که گفته شده گاز نمی­‌گیرند
ترس از تشویش
ترس از شناسایی جسد یک دوست
ترس از بی پول شدن
ترس از ثروتمند بودن، اگر چه مردم این را باور نمی­‌کنند

ادامه شعر

لنگستون هیوز

یادداشت خودکشی

خنکایِ آرامِ رخسارِ رود
از من
بوسه ای خواست.

لنگستون هیوز

نیمکت

من رو نیمکت پارک زندگی می کنم
تو اما توی خیابونای بالاشهر
یه جهنم فاصله است
بین ما دو نفر
من یه پول سیا گدایی می کنم برای شام
تو یه کلفت داری و یه نوکر
اما دارم از خواب بیدار میشم
بگو ببینم نمی ترسی
ادامه شعر

لنگستون هیوز

بیداد

اینک رویاها
برای رویا پردازها
دست نیافتنی اند
همچنان که ترانه ها
برای ترانه­ خوان ها.
شب تاریک و آهن سرد
بر شماری از سرزمین­ها
چیره می شود
اما رویا
باز خواهد گشت
و ترانه
قفس خود را در هم می شکند

لنگستون هیوز

مردم من

شب زیباست
چون چهره های مردم من
ستاره­ ها زیبایند
چون چشم های مردم من
زیباست، همچنان، خورشید
زیباست، همچنان، روح مردم من.

ریموند کارور

رانندگی در مستی

آگوست است
و من شش ماه است کتابی نخوانده‌­ام
به جز چیزی به نام عقب نشینی از مسکو
نوشته کالنکورت
با این وجود خوشحالم
حین ماشین سواری با برادرم
از بطری ویسکی می‌نوشم
ما مقصد مشخصی نداریم
فقط می­‌رویم
اگر چشمانم را برای لحظه­‌ای می­‌بستم
تا حال از دست رفته بودم
ادامه شعر

چارلز بوکوفسکی

جراحت عشق

دختر تیره پوست با چشمانی مهربان
وقتی زمان خنجر زدن می‌­رسد
من عقب نمی­‌کشم
من ملامتت نمی­‌کنم
همانطور که در امتداد ساحل می‌رانم
همانطور که نخل‌ها در هوا تاب می‌خورند
نخل‌های بی­قواره زمخت
در حالیکه زندگی در نمی‌­رسد
در حالیکه مرگ رها نمی­‌کند
من ملامتت نمی‌کنم
در ازایش
بوسه هایمان را به یاد می­‌آورم
ادامه شعر

سیلویا پلات

در من دختری را غرق کرده است

نقره ام،دقیقم،بی هیچ نقش پیشین
هرچه می‌بینم بی درنگ می‌بلعم
همان گونه که هست ،نیالوده به عشق یا نفرت
بی‌رحم نیستم ،فقط راستگو هستم
چشمان خدایی کوچک،چهار گوشه
اغلب به دیوار رو به رو می‌اندیشم
صورتی ست و لکه دار
آنقدر به آن نگاه کرده‌ام که فکر می‌کنم
پاره‌ی دل من است
ولی پیدا و ناپیدا می‌شود
صورت‌ها و تاریکی بارها ما را از هم جدا می‌کنند
ادامه شعر

Olderposts

کپی رایت © 2019 اکولالیا | آرشیو شعر جهان

طراحی توسط Anders Norenبالا ↑