اکولالیا | آرشیو شعر جهان

دسته بندی اشعار شاعران آمریکا (صفحه 1 از 17)

رابرت فراست

راه ناپیموده

در جنگلی زردْفام دو راه از هم جدا می‌شدند 
و افسوس که نمی‌توانستم هر دو را بپویم؛ 
چرا که فقط یک رهگذر بودم 
ایستادم … 
و تا آن‌جا که می‌توانستم به یکی خیره شدم، 
تا جایی که در میان بوته‌ها گم شد…
پس بی‌طرفانه آن دیگری را برگزیدم.
شاید به خاطر این‌که پوشیده از علف بود
و می‌خواست پنهان بماند
اگر چه هر دو یکسان لگد‌کوب شده بودند.
و هر دو در آن صبحگاه همسان به نظر می‌رسیدند؛
پوشیده از برگ، بی ردّ پایی بر آن‌ها

ادامه شعر

سیلویا پلات

جراحت

سیلی از رنگها در یک نقطه ،
بنفش مات.
بدن بیجان ،
شسته شده و پریده رنگ،
همچون مروارید.
در حفره یک صخره،
گویی موجها با وسواس ،
تمام دریا را در آن گودال
به چرخش وامی‌دارند.
نقطه کوچکی به اندازه یک حشره،

ادامه شعر

شل سیلور استاین

لیز/liz

آه, خیلی خب، موافقم که قدبلند و خوش قیافه نیستم 
و قبول دارم موهام داره می‌ریزه 
و یه جورایی هم چاقم 
و چیزای دیگه شبیه اینا 
پس تعجب می‌کنی که چرا نشستم و نیشم بازه 

خب به خاطر اینه که “لیز” با نیکی هالتون می‌پلکید 
و همینطور مایکل تاد و وایلدینگ…شد سه تا 
با فیشرم می‌پلکید 
و همینطور برتون 
پس من مطمئنم که سراغ منم میاد 

ادامه شعر

چارلز بوکوفسکی

شمارش

از روی تختم 
می‌بینم 
سه پرنده را 
که روی یک کابل تلفن نشسته‌اند. 
یکی می‌پرد 
و پرواز می‌‌کند. 
و بعد یکی دیگر از آنها. 
یکیشان مانده، 
این یکی هم 
می‌رود. 

ادامه شعر

ادگار آلن پو

تنها /ادگار آلن پو

از ساند کلاود بشنوید، شاید نیاز به فیــلتر شـکـن داشته باشید. 👇

از دوران کودکی مانند آنچه دیگران بودند، نبودم.
مانند آنچه دیگران می‌دیدند، ندیدم.
نمی‌توانستم شور و شوقم را از یک چشمه بگیرم.
غم خود را از یک منشاء نگرفته‌ام
نمی‌توانم قلبم را بیدار کنم
که از نوای یکسانی لذت ببرد
و هرچه عشق ورزیدم، به تنهایی بود.
سپس، در کودکیم، در سپیده دم یک زندگی پرتلاطم
از عمق هرچه خیر و شر است ،
معمایی سربرآورد که مرا بی حرکت نگاه می‌دارد.

ادامه شعر

تس گالاگر

مختصر دعوتی با لحنی آرام

حتا پرندگان نیز ، یکدگر رایاری می رسانند…
بیا نزدیک تر،
نزدیک تر…
یاریم کن تا بوسه ات برچینم.

کارل سندبرگ

چکش

دیده ام که خدایگان دیرینه رفته‌اند،
و خدایگان تازه آمده‌اند.
روز به روز و سال به سال؛
بت‌ها فرو می‌افتند
و بر می‌خیزند…
امروز،اما
من چکش را می‌پرستم

سیلویا پلات

آواز عاشقانه‌ی دختر دیوانه

چشم‌هایم را می‌بندم و تمام جهان می‌میرد
پلک می‌گشایم و همه چیز از نو زاده می‌شود
به گمانم تو را در ذهنم ساخته‌ام
ستاره‌ها رقصان با جامه‌های آبی و سرخ بیرون می‌زنند
و سیاهی مطلق چهار نعل درون‌شان می‌تازد
چشم‌هایم را می‌بندم و تمام جهان می‌میرد
خواب دیدم در بستر سحرم می‌کنی
برایم از ماه می‌خوانی و مرا دیوانه‌وار می‌بوسی
به گمانم تو را در ذهنم ساخته‌ام
آسمان وارو می‌شود، دیگر شعله‌های دوزخ نیست
فرشته‌ها و شیاطین، خارج شوید!

ادامه شعر

کریستوفر پویندکستر

آنان که خاموش‌اند 

شاید ستارگان 
تنها تکه‌های به جا مانده از خدای اند 
وقتی که انسان را آفرید 
و زمین را به بیگانگان بخشید 
به راستی چه هولناک است 
گاه آنان که خاموش‌اند 
تهی به نظر می‌آیند 

ان سکستون

شاعر جهالت

شاید که زمین معلق است در هوا،
نمی‌دانم من.
شاید ستاره‌ها برش‌های کاغذی کوچکی هستند
که قیچی غول پیکری بریده باشدشان،
نمی‌دانم من.
شاید که ماه اشکی ست در آسمان،
نمی‌دانم من.
و شاید خداوند آوایی‌ست ژرف،
که ناشنوایی شنیده باشدش،
من نمی‌دانم.

شاید که هیچ کس نیستم من.
البته، پیکری دارم
که قادر به گریختن نیستم از آن.
من، اما دلم می‌خواهد بزنم بیرون از سرم،‌
هرچند که آن هم خواهشی ست بی‌معنا.
بر لوح تقدیر، ثبت گشته است،
که من محبوسم در این کالبد انسانی.
از این روست که می‌خواهم
توجه‌تان را به مشکلی که دارم جلب کنم.

ادامه شعر
Olderposts

کپی رایت © 2020 اکولالیا | آرشیو شعر جهان

طراحی توسط Anders Norenبالا ↑