اکولالیا | آرشیو شعر جهان

دسته بندی اشعار شاعران لهستان (صفحه 1 از 5)

هالینا پوشویاتوسکا

رهایی

شوق پرتاب شدن به آسمان 
روی
ریلهای  رنگی و صدادار 
را
دوست دارم ! 
و
آن حس سرمای شدید، 
هنگامی
که دهانم را باز میکنم ! 
رهایی
را دوست دارم!  
آن
هنگام که به ارتفاع یک پل ، 
بالا
میروم‌! 
میان
بازوانم 
و
آسمان را میان بازوانم، 
در
آغوش میکشم! 

ادامه شعر

هالینا پوشویاتوسکا

ماه مِی

مثل این است 
که بر سرشهر کلاهی است ،
آراسته،
با چند شاخه ی تازه سبز ! 
مثل این است 
که باغ بزرگ ، 
شهر را در آغوش کشیده است ! 
و در این حال و هوای شهر، 
خواهر بلند بالای من، 
مشتی از لبخندهای زیبایش را 
بر شاخه‌های
درختان شاه بلوط آویخته! 
لبخندهایی تازه‌تر ، 
سبزتر،و لطیف‌تر !

ادامه شعر

ویسلاوا شیمبورسکا

عشق اول

همه می‌گویند ،
عشق
اول بهترین است !
افسانه‌ای
و خیال انگیز،
برای
من  ، اما ، این گونه نبود !
بین
ما  حس مبهمی بود و  شاید هم نبود !
جرقه
ای که روشن و خاموش شد.
حتی
، دستهایم نلرزید !
وقتی
ریسمان یادداشت‌های کوچک ،
یا
روبان یک دسته از نامه  را گشودم!
تنها
ملاقات ما
بعد
از این همه سال
گفتگویی
سرد
درکنار
یک میز و دو صندلی بود !

ادامه شعر

هالینا پوشویاتوسکا

ثروت من

محبوب‌من
از آن‌ هنگام که برای اولین بار
دستم را
به دستان تو سپردم ،
حس کردی که چقدر دوستت دارم !
آری
ممکن است
این چنین،
ثروت راستین خود را به عشق بخشید…
و سپس
همه چیز را ترک کرد ،
بدون نگاهی به پشت سر…

ادامه شعر

هالینا پوشویاتوسکا

الهه حقیقت

اگر،
دستم را بلند کنم،
هنگام لمس سیم‌مسی،
که جریانی از  برق از میانش می گذرد ،
فرو خواهم ریخت ،
مانند بارانی از خاکستر
فیزیک ، حقیقت است 
کتاب مقدس ،حقیقت است 
عشق ،حقیقت است 
و حقیقت ، دردی است جانکاه

هالینا پوشویاتوسکا

در میان دستان عاشق تو

در میان دستان عاشق تو،
من فقط نوای خش خش ،
برگها هستم.
 بوسه از لب های گرم تو،
عطری برمیانگیزد 
که  مرا میگوید ؛ تو با من می‌مانی.
عطری برمیانگیزد 
که مرا میگوید ؛  شب  ما میگذرد.

ادامه شعر

هالینا پوشویاتوسکا

درمیان شکوفه‌های گیلاس وحشی

در میان شکوفههای گیلاس وحشی
که عطرشان  آشوب درونم را به زانو درآورد،
بی رمق و لرزان ایستادم.
در حالیکه تو ایستاده در پشت سرم و تندتر از جریان آب دستهایم را  محکم گرفتی و بوسیدی
سپس
درخت گیلاس بود
و فقط
درخت گیلاس بود
که ما را نظاره میکرد.

هالینا پوشویاتوسکا

این، من هستم که نجوا می‌کنم

به راستی، «عاشق» شدم.
در عصب دستهایم،
جریانی از طلا میگذرد .
به راستی، «من »هستم .
در هر برگی از درخت
که ناگهان خواهد افتاد ،
در هر رویش جوانه  تازه و لطیف ،
در رسیدن سیبهای کال.

ادامه شعر

هالینا پوشویاتوسکا

و دوباره مرا ترک‌ گفت

قادر نیستم با کلمات بیان کنم‌.
حسرتی که در من است ،
در کلمات نمی‌گنجد.
اما در خالی آغوش گشوده‌ام،
در جریان خون رگ‌های بازوانم ،
در هر ضربان قلب من ،
تو ،
طنین انداز می‌شوی،
عبور می کنی ،
دوباره به من باز می‌گردی ،
و تا ابد ،
می‌مانی.

ادامه شعر

هالینا پوشویاتوسکا

فقط با یک نفس

من نشسته ام اینجا ، کنار بخاری .
تمام
تلاشم این است ،
زمان
را متوقف کنم ؛
با‌
موج ظریف پرده ها ،
با
درخشش نور  روی دیوارها،
با
ردیف موزون کتاب ها -در قفسه چوبی،
با
نقش مبهم برگ روی قالیچه.
و
آن گلهای زرد را ،

ادامه شعر
Olderposts

کپی رایت © 2020 اکولالیا | آرشیو شعر جهان

طراحی توسط Anders Norenبالا ↑