اکولالیا | آرشیو شعر جهان

دسته بندی اشعار شاعران لهستان (صفحه 1 از 5)

هالینا پوشویاتوسکا

دست‌های تو

دستهای تو 
چند
سال دارند!؟
درختانی
در هم تنیده! 
موهایم
را  که نوازش کنی،
بهار
میرسد!
عطر
بیدار شدن ریشهها، 
زمزمه
زمین،
پاییز
را میخکوب میکند!
در
میان خشکی انگشتانت 
نسیم
بهار میرقصد،

ادامه شعر

هالینا پوشویاتوسکا

آخرتی ابدی

بر بهشت  قسم خورده‌ام
اما حقیقت ندارد
پس تو را ، 
به آتش جهنم می‌برم
به درد
ما، نه در باغ‌های سعادت قدم خواهیم زد
و نه از زیر طاقهای مشبک 
شکفتن ِگلها را تماشا خواهیم کرد
ما برزمین میافتیم، 
کنار دروازههای کاخ شیطان
شبیه فرشتههایی که پرپر می‌زنند، 
بالهای ما هجاهای غمناک مینوازند!

ادامه شعر

هالینا پوشویاتوسکا

بخاطر بسپار

بخاطر بسپار 
اگر مرگ 
به سراغ تو بیاید 
هرگز 
آن پیراهن بنفش را 
برتن نخواهم کرد.  
تاج گلهای رنگارنگ
با روبانهای رقصان 
درزمزمه باد را 
نخواهم خرید
هرگز، 
هیچ کدام
جماعتی میآیند و‌  میآیند 
جماعتی میروند و میروند 
من ،
در میان پنجره 
به تماشای آنها خواهم ایستاد

ادامه شعر

ویسلاوا شیمبورسکا

انقراضِ قرن

قرار بود این قرنِ بیستمِ ما بهتر از قبل باشد
دیگر فرصت نمی‌کند این را ثابت کند
سال‌هایِ اندکی از آن مانده
سلانه سلانه پیش می‌رود
نفسش به شمار افتاده.

از بلاهایی که قرار نبود،
دیگر بیش از حد سرش آمده
و آنچه که قرار بود اتفاق بیفتد
اتفاق نیفتاده است.

قرار بود رو به بهار باشد
و از جمله رو به خوشبختی
قرار بود ترس، کوه‌ها و دره‌ها را خالی کند
قرار بود حقیقت زودتر از دروغ
به مقصد برسد.

ادامه شعر

هالینا پوشویاتوسکا

رهایی

شوق پرتاب شدن به آسمان 
روی
ریلهای  رنگی و صدادار 
را
دوست دارم ! 
و
آن حس سرمای شدید، 
هنگامی
که دهانم را باز میکنم ! 
رهایی
را دوست دارم!  
آن
هنگام که به ارتفاع یک پل ، 
بالا
میروم‌! 
میان
بازوانم 
و
آسمان را میان بازوانم، 
در
آغوش میکشم! 

ادامه شعر

هالینا پوشویاتوسکا

ماه مِی

مثل این است 
که بر سرشهر کلاهی است ،
آراسته،
با چند شاخه ی تازه سبز ! 
مثل این است 
که باغ بزرگ ، 
شهر را در آغوش کشیده است ! 
و در این حال و هوای شهر، 
خواهر بلند بالای من، 
مشتی از لبخندهای زیبایش را 
بر شاخه‌های
درختان شاه بلوط آویخته! 
لبخندهایی تازه‌تر ، 
سبزتر،و لطیف‌تر !

ادامه شعر

ویسلاوا شیمبورسکا

عشق اول

همه می‌گویند ،
عشق
اول بهترین است !
افسانه‌ای
و خیال انگیز،
برای
من  ، اما ، این گونه نبود !
بین
ما  حس مبهمی بود و  شاید هم نبود !
جرقه
ای که روشن و خاموش شد.
حتی
، دستهایم نلرزید !
وقتی
ریسمان یادداشت‌های کوچک ،
یا
روبان یک دسته از نامه  را گشودم!
تنها
ملاقات ما
بعد
از این همه سال
گفتگویی
سرد
درکنار
یک میز و دو صندلی بود !

ادامه شعر

هالینا پوشویاتوسکا

ثروت من

محبوب‌من
از آن‌ هنگام که برای اولین بار
دستم را
به دستان تو سپردم ،
حس کردی که چقدر دوستت دارم !
آری
ممکن است
این چنین،
ثروت راستین خود را به عشق بخشید…
و سپس
همه چیز را ترک کرد ،
بدون نگاهی به پشت سر…

ادامه شعر

هالینا پوشویاتوسکا

الهه حقیقت

اگر،
دستم را بلند کنم،
هنگام لمس سیم‌مسی،
که جریانی از  برق از میانش می گذرد ،
فرو خواهم ریخت ،
مانند بارانی از خاکستر
فیزیک ، حقیقت است 
کتاب مقدس ،حقیقت است 
عشق ،حقیقت است 
و حقیقت ، دردی است جانکاه

هالینا پوشویاتوسکا

در میان دستان عاشق تو

در میان دستان عاشق تو،
من فقط نوای خش خش ،
برگها هستم.
 بوسه از لب های گرم تو،
عطری برمیانگیزد 
که  مرا میگوید ؛ تو با من می‌مانی.
عطری برمیانگیزد 
که مرا میگوید ؛  شب  ما میگذرد.

ادامه شعر
Olderposts

کپی رایت © 2020 اکولالیا | آرشیو شعر جهان

طراحی توسط Anders Norenبالا ↑