من، شاخه عشق را جدا کردم 
در زمین دفن کردم ، آن را
نگاه کن 
باغ من پر از شکوفه است
عشق را نمی توان از بین برد 
حتی اگر در زمین دفنش کنی 
دوباره رشد می کند
میخواستم عشق را 
در قلبم دفن کنم 
اما قلب من خانه ی عشق بود
عشق را در سرم دفن کردم
از من پرسیدند ؛ 
چرا سرم شکوفه داده است؟ 
چرا چشمان درخشان من چون ستاره است؟ 
و چرا لب های من آفتابی تر است از 
سپیده دم؟ 

دلم می خواست 
می
توانستم 
عشق
را تکه تکه کنم! 
نرم
و چسبنده بود ، 
کش
می آمد 
آنچنان 
که به دست هایم پیچید ! 
اینک
دستانم به عشق بسته شده است 
و
آنها می پرسند 
من
زندانی چه کسی هستم؟…